چشم یکی از زیباترین و تاثیرگذارترین عضو های انسان است و توصیف های زیادی در مورد چشم در شعر و ادب فارسی زبان ها شده است. در این بخش از تاپ ناز گزیده ای از شعرها، متن ها و جملات فوق العاده زیبا و خواندنی در مورد چشم رنگی را برای افراد با چشم های آبی، سبز، عسلی و … قرار داده ایم که می توانید از آن ها برای کپشن استفاده کنید. پس با ما همراه باشید.
دو چشم داشت
دو سبز آبی بلاتکلیف
که بر دوراهی دریا ـ چمن
مردد بود
هنوز خیره شدن
شبیه لذت بردن
آسمان روی زمین بود و نمیدانستم
آبی چشم شما سر به هوا کرد مرا*من کزین فاصله غارت شدهی چشم تو ام.
چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم*چشمان تو غنائم جنگی ست بی گمان
با من کمی بجنگ که این هم غنیمت است
تو در چشمانت یک چیزهایی داری
دوتا چشم قهوه برای فنجان ام
دوتا کبریت برای سوختنم
دوتا اسب ابلق
برای رمیدنم
دوتا فانوس آبی
برای زورق در طوفانم
چشمم چو به چشم خویش چشم تو بدید
بی چشم تو خواب چشم از چشم رمید
ای چشم همه چشم به چشمت روشن
چون چشم تو چشم من دگر چشم ندید
به برکت چشمانت قسم
تُ امتداد منی در تنی دیگر.
چشمهای تو
وقت زیادی از خدا گرفت
اگر آفریده نمیشد
زیبایی بیشتری
به کوه
به دریا
به جنگل
میرسید
زندگی شاید
آن لحظه مسدودیست
که نگاه من
در نی نی چشمان تو
خود را ویران میسازد
و در این حسیست
که من آن را با ادراک ماه
و با دریافت ظلمت
خواهم آمیخت
چشم سبز داشتن
خدا وقتی در چشمان تو سبزی را آفرید،
از وقتی که
آبیِ چشمانت را دیدهام
شناگرِ ماهری شدهام
از بس که
غرقِ چشمهایت شدم
چشمهایت دو گوی جادو
دست بر آنها بگذار
بردار
تا آینده را ببینم:
در عمیقترین قهوهای چشمانت
مردی به من لبخند میزند
که از من جوانتر است
حتی با موهای سپیدش
چشم های سبز تو مرا وا می دارد
بی آنکه خسته شوم
به دو چشم من ز چشمش چه پیامهاست هر دم
که دو چشم از پیامش خوش و پرخمار بادا
تو آمدی و عمیق ترین نگاه را
بر ساحل قلبم نشاندی
زیباتر از چشمان تو
چشمان من بود
وقتی که
تصویرت
بر آن ها نقش میبست
زیبایی چشمانِ تو حاشاشُدنی نیست
آیینه که آیینِ زلالی ست مرامش
زیبا
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایام
تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا
زیبا
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم..
دو چشمش بسان دو نرگس بباغ
مژه تیرگی برده از پر زاغ
مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت
در سیاهی چشمهایت
فرورفتهام
و دیگر نمیدانم
جاده به کجا میپیچد
فقط میدانم
که رودی مثل عشق
در دلم جاری شده است
می دونی چرا خدا ،
تنه درخت رو قهوه ای و برگ های اون رو سبز آفرید؟
تا بهت بگه تو با خال های قهوه ای رنگِ صورتت و چشمِ سبزِ گیرات ، دلیل نفس کشیدن خیلی هایی:)??
حسودم،
وقتی تو را در آینه میبینند
زیباتر از چشمان تو
چشمان من بود
و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگریست
آنک چشمانی که خمیرمایهی مهر است
وینک مهر تو:
نبرد افزاری
تا با تقدیر خویش پنجه درپنجه کنم
میان آفتابهای همیشه
زیبایی تو
لنگریست
نگاهت و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست
هر کسی شعر به چشمان تو تقدیم کند
مثل این است که رقاصه به باکو ببرد…
چشم های سیاه سگ دار”ش شده آتش بیار معرکه ات
و تو راضی به سوختن شده ای چون که دار و ندار یک نفری
صبح را دوست دارم
به دلم تعارف میکند
عسلی چشم تو، چون دریا یست
همان، آنجایست
آبی رنگ چشمهای توست
و آن زمان که لبخند میزنی
زلال ظریف آن
تابش لرزان صبح را
به خاطرم میآورد
آن هنگام که خورشید به دریا میافتد
آبی رنگ چشمهای توست
و آن زمان که گریه میکنی
اشکهای تابانات
همچون جواهراتی زیبا
خودنمایی میکنند
وقتی بیاختیار میخزند
مثل قطرات شبنم بهروی بنفشهها
آبی رنگ چشمهای توست
و آن زمان که به تماشایشان مینشینم
افکار، چون پرتوهای نور منعکس میشوند
گویی که در ژرفای شب
ستارگان گمشدهی آبی میدرخشند
چشمان آبــــی تو…
نمی شود غرق نشد…
از غم که چشم های تو لبریز می شود
انگار فصل ها همه پاییز می شود
تلفیق چشم شیر و غزال است چشم تو
چون با غرور و عشق گلاویز می شود
شب
سیاه، وسیع
ای چشم تو دلفریب و جادو
در چشم منی و غایب از چشم
همه از زیبایی چشم های رنگی می گویند
و دل به زیبایی فریبنده ی آن می بندند
من اما جای گم شدن در سبزی جنگل
و غرق آبیِ دریای خیالی این چشم ها شدن
مدت هاست که بی خواب قهوه ی ناب چشمان کسی شدم
که میشود هزاران شعر برایش گفت
هزار تصویر از چشمانش کشید
فقط کافیست دل ببازی به آن
آن وقت است که تا ابد
میشود کنارش به تماشای دریا بنشینی و به موسیقی صدایش گوش کنی و از قهوه ی چشمانش بنوشی
و چه اعتیاد ترک ناشدنی ست این قهوه ی کم یاب چشمان دلبر ..
چشمانت کارناوال آتش بازیست !
و باقی روزهایم را وقف خاموش کردن
چشم ابیه زیبایم…..
از تمام خوشیهایش
زل زده بهم
آروم میگه:
چشم زیبای تو آهوی فـــــــــــــــــراوان دارد
هرکه عاشق بشود رو به بیـــــــــــــابان دارد
رقص گاهی به غزل های تو در می مــــــاند
بلخ تا قونیه صد شاعر پنهــــــــــــــــان دارد
هرکه با چشم تو درگیــــــــــــر شود می داند
ماه با چشم توعمـــــری است که جریان دارد
حاضرم جای تو هــــــر روز به دارم بکشند
عشق صد پنجــــــــــره انگار به عرفان دارد
ترسم از گرگ بیــــــــــــابان تنت نیست ولی
شیر چشمت هوس خــــــــــوردن انسا …
زیبایی چشمانِ تو حاشاشُدنی نیست
این چشمه ی راز است که معناشدنی نیست
آیینه که آیینِ زلالی ست مرامش
در معرض ِ چشمانِ تو پیداشدنی نیست
از چارطرف ظلمتِ موی تو وزیده است
این یک شبِ محض است که فرداشدنی نیست
پلکی بزن ای ماه که عُشّاق بریدند
این پنجره ی بسته چرا واشدنی نیست؟!
نیلوفرِ این حنجره در خویش تپیده است
این بُغضِ گلوگیر شکوفا شدنی نیست
ای کاش که آن وعده ی دیرینه بیاید
این آرزوی سوخته امّا شدنی نیست
« ما گمشده در گمشده در گمشده هستیم»
این گمشده در گمشده پیداشدنی نیست…!
آسمان
و هر چه آبیِ دیگر
اگر چشمان تو نیست
رنگ هدر رفته است
بر بوم روزهای حرام شده
چه رنگها که هدر رفتند
و تو نشدند
چشم آبیِ تو
دریایی که خدا خواسته او را
