اشعار وداع و خداحافظی در ادبیات فارسی همیشه حضور داشته است. در اشعار کهن و دوره معاصر همیشه آثار با موضوع خداحافظی دیده می شود. در ادامه مجموعه اشعار وداع و شعر خداحافظی را گردآوری کرده ایم.
متن آهنگ خداحافظ همین حالا محمد علیزاده
خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی، تر شده چشمام
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است
ای گلِ من!
غروبِ چشمانت؛
بهارِ قلبم را خشکاند
شقایق های احساسم در غمِ نبودنت
بر دل خود داغ زدند
و کبوتران امید
بال هایشان را، چیدند
و در عزای تو
با پرواز وداع گفتند!!…
متن آهنگ سلام آخر احسان خواجه امیری
سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای غم لحظههای جدایی
دلم شاخه ای
که می خواهد با پرنده پرواز کند
دلم شاخه ای
که در وداع پرنده، تکان می خورد
پرنده ها از شاخه می پرند
یار وداع میکند، تاب وداع یار کو؟
آمد به وداعم آن نگار دلبر
گریان و زنان دو دست بر یکدیگر
پر خون رخش از زخم و رخ از گریه چو زر
بر لاله کامگار و بر لؤلؤ تر
دل را غم وداع تو در خون نشانده بود
به یاد تو هستم
کاش
خداحافظی نمی کردی و می رفتی
من عمری خداحافظی تو را
به یاد داشتم
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
مرا نظاره می کند
که چرا من
هنوز جهان را ترک نکرده ام
من که قلب فرسوده دارم
من که باید با قلب فرسوده
کم کم تو را فراموش کنم
یاد باد آنکه برون آمده بودی به وداع
خواجوی کرمانی
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
وداع کردی و چشمم روان شد از بر تو
روز وداع گریه نه در حد دیده بود
توفان اشک تا به گریبان رسیده بود
دیدی که: چون به خون دلم تیغ برکشید؟
آن کس که جان بخوش دلش پروریده بود
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم
فصل ها
رنگ به رنگ
در لباست جا به جا میشوند
از آستینت
جنگلی روییده است
و هزار باغ پنهان
در سینه داری
تا همیشه برای خداحافظی
از لباست
برف ببارد
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
آمد به وداعم آن نگار دلبر
گریان و زنان دو دست بر یکدیگر
پر خون رخش از زخم و رخ از گریه چو زر
بر لاله کامگار و بر لؤلؤ تر
بیخودی متاسف نباش
تو چه می دانی چه ترسی ست
واپسین لحظه دیدار ،
توی تردید شب خدا نگهدار ،
خدا لعنت کند بر واژه ها حتی خداحافظ !
سکوت افتاده مثل رعشه ای بر استخوانهایم
بودنم را هیچ کس باور نداشت
هیچکس کاری به کار من نداشت
بنویسید بعد مرگم روی سنگ
با خطوطی نرم زیبا و قشنگ
آنکه خوابیده در این گور سرد
بودنش را هیچ کس باور نکرد
دورم ز تو ای خسته خوبان چه نویسم؟
من مرغ اسیرم به عزیزم چه نویسم؟
ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد
با آن دل گریان به عزیزم چه نویسم؟
امشب تمام خویش را از غصه پرپر میکنم
تو رفته ای و رفتنت یک اتفاق ساده نیست
