
مائده کبرائی:
۷ و ۴۵ دقیقه صبح ۴ خرداد سال ۹۳ است. مادر، مائده را به مدرسه میبرد، امتحانات پایان ترم اولین سال تحصیلی او آغاز شده است. رویای تابستان را در سر دارد یا استرس امتحانات را؟ نمیدانم؛ اما یک کودک ۷ ساله قطعا پر از خیالپردازیهای رنگی است. مادر نمیداند که این دیدار آخر است؛ به اندازه او را بوسیده؟ و به رفتن مائده نگاه کرده است؟ آخرین دیداری که در یک روز، بیخبر دستش را روی گلو مادر و پدر گذاشته است و هنوز پس از ۱۰ سال بغضی خفقانآور را به آنان تحمیل میکند.
