این قسمت از مکس دیوانه، به خودیِ خود، فقط رنگ و لعاب دارد. رنگ و لعابی که تماشاگر را بفریبد. امّا در پشتِ این رنگ های پر زرق و برق، هیچ چیز وجود ندارد.
سوره سینما – محمد حائری : بر اهالی سینما پوشیده نیست که لزومِ ساختِ دراماتیک در یک فیلم، به شخصیت پردازی و توجه به کاراکترها، وابسته است. امّا در اکشنی که فقط ۱۵ دقیقه، زمانِ استراحت برای تماشاگرِ خود باقی می گذارد؛ توقعِ دقت در کاراکترسازی و عمق بخشیدن به آن، انتظارِ گزافه ای است!
گویا اپیدمی شده است که کارگردانانِ اینچنین آثاری، مدعی شوند که فیلمِ آنها، منطقِ خودش را دارد و نباید آن را با منطقِ مرسوم در آثارِ سینمایی سنجید. ممکن است که این حرف در ابتدا جالب باشد. امّا اجرایی شدنِ آن، به عُرضۀ کارگردان، بستگی دارد. اگر کارگردانی سورئالیست است، منطقِ اثرِ خود را بر می چیند و مخاطب را قانع می کند. بنابراین، وقتی در فضای کُهنِ شمعون صحرا(Simon of the Desert) (1965)، هواپیمایی بر فرازِ آسمان ظاهر می شود، کسی به منطقِ اثر متعرض نمی گردد. بنابراین میانِ منطق داشتن و بی منطقی، تفاوتِ بسیاری وجود دارد.
