شعر عاشقانه ؛ زیباترین اشعار عاشقانه کوتاه و رمانتیک برای عشق و یار

در این بخش مجموعه اشعار عاشقانه زیبا از شاعرهای ایرانی را آماده کرده ایم. امیدارویم از خواندن این شعرهای کوتاه عاشقانه لذت ببرید.

جدیدترین شعر عاشقانه , زیباترین اشعار برای عشق و یار, شعر زیبای رمانتیک برای عشقم

در این بخش مجموعه اشعار عاشقانه زیبا از شاعرهای ایرانی را آماده کرده ایم. امیدارویم از خواندن این شعرهای کوتاه عاشقانه لذت ببرید.

کیستی که من جز او
نمی بینم و نمی یابم
دریای پشت کدام پنجره ای؟
که اینگونه شایدهایم را گرفته ای
زندگی را دوباره جاری نموده ای
پر شور، زیبا و روان…

تویی که ناب ترین فصل هر کتاب منی
شروع وسوسه انگیز شعر ناب منی

چقدر هجمه ی تشویش بی تو بودن ها
تویی که نقطه ی پایان اضطراب منی

دلبر و یار من تویی رونق کار من تویی
باغ و بهار من تویی بهر تو بود بود من
خواب شبم ربوده‌ای مونس من تو بوده‌ای
درد توام نموده‌ای غیر تو نیست سود من
جان من و جهان من زهره آسمان من
آتش تو نشان من در دل همچو عود من
جسم نبود و جان بدم با تو بر آسمان بدم
هیچ نبود در بین گفت من و شنود من

چه می‌ شد اگر خدا

چون سیب درخشانی

باز امشب غزلی كنج دلم زندانی است

هيچ كسی تلخی لبخند مرا درک نكرد

تو آنی که همه‌چیز در دنیای منی

تو آنی که حتی به قلب من وارد شده‌ای

اشعار عاشقانه حافظ : دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

محترم دار دلم کاین مگس قند پرست
تا هوا خواه تو شد فر همایی دارد

اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند
درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد

بشود زنگ زنی،حال دگرگون نشود؟
بشود لفظ بیایی،دلم آگون نشود؟

چه کنم؟رام شوی،دل بدهی،کج بروی
بشود نفرت و کینه،ز دلت برون شود؟

بویِ شور انگیزِ باراڹ می دهی
با نگاهت بر دلم جان می دهی
بسڪہ خوب ومھربان و صادقی
بر دلم عشقی فراوان می دهی

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش 
وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک
جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش

هر که در عاشقی قدم نزده است
بر دل از خون دیده نم نزده است

خاقانی

دگر از درد تنهایی، به جانم یار می‌باید
دگر تلخ است کامم، شربت دیدار می‌باید

مرا امید بهبودی نماندست، ای خوش آن روزی
که می‌گفتم: علاج این دل بیمار می‌باید

دعوت من بر تو آن شد کایزدت عاشق کناد
بر یکی سنگین دل نامهربان چون خویشتن

رابعه قزداری

از در درآمدی و من از خود به درشدم

گوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست

تا در ره عشق آشنای تو شدم
با صد غم و درد مبتلای تو شدم

وحشی بافقی

من بی‌ مایه که باشم که خریدار تو باشم

تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری

باد آمد و بوی عنبر آورد

شاخ گل از اضطراب بلبل

تمام ترانه هایم ترنم یاد توست و تمام نفسهایم خلاصه در نفسهای توست
ای زلال تر از باران و پاکتر از آیینه به وجود پر مهر تو می بالم

ای مهربان – پرنده خیالم با یاد تو به اوج آسمانها پر خواهد گشود

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

به عاشقان و معشوقه های شهر بگویید…

بگذارند به وقت تنهاییشان!

وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من 
تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من
 
ناله زیر و زار من زارتر است هر زمان
بس که به هجر می‌دهد عشق تو گوشمال من
 
نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو
دست نمای خلق شد قامت چون هلال من
 
پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی 
می‌رسد و نمی‌رسد نوبت اتصال من
 
خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند
هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من
 
برگذری و ننگری بازنگر که بگذرد
فقر من و غنای تو جور تو و احتمال من
 
چرخ شنید ناله‌ام گفت منال سعدیا 
کآه تو تیره می‌کند آینه جمال من

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش

حتما کسی را تازگی ها در نظر داری
لابد به غیر از من کسی را زیر سر داری
دیگر سراغی از دل تنگم نمی گیری
با اینکه از حال پریشانم خبر داری
بی طاقتی این روزها جایی دلت گیر است
بو برده ام از شهر من قصد سفر داری
بو برده ام از عطر مشکوک تنت شب ها
جایی دگر عشقی دگر یاری دگر داری
سردی زمستانی در این گرمای تابستان
لب های بی رنگ و نگاهی بی ثمر داری
آهسته گفتی: دوستت دارم و از لحنت
معلوم شد از من کسی را دوست تر داری

بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل
بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل

رودکی

جهان بی عشق سامانی ندارد
فلک بی میل دورانی ندارد

چراغ جمله عالم عقل و دینست
تو عاشق شو که به ز آن جمله اینست

هر شب به تو با عشق و طرب می‌گذرد
بر من زغمت به تاب و تب می‌گذرد

هاتف اصفهانی

ای ابر چراست روز و شب چشم تو تر
وی فاخته زار چند نالی به سحر

مسعود سعد سلمان

عشق تو عالم دل جمله به یکبار گرفت
بختیار اوست برما که تو را یار گرفت

سیف فرغانی

خیال روی تو در هر طریق همره ماست

به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
جمال چهره تو حجت موجه ماست

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

******

ملوانی شوریده
خلبانی سر به هوا
شاعری عاشق
قصابی دل رحم
کارگری ساده…
آدم‌های زیادی در من هستند
که عاشق هیچ کدامشان نیستی

همگان به جست‌ و جوی خانه می‌گردند
من کوچه‌ خلوتی را می‌خواهم
بی‌ انتها برای رفتن
بی‌ واژه برای سرودن
و آسمانی برای پرواز کردن
عاشقانه اوج گرفتن
رها شدن

کاری کن
ساحل
رویای رسیدن به تو نباشد
در دریا
چاره جز
عاشق بودن
نیست

این عشق ماندنی این شعر بودنی
این لحظه‌های با تو نشستن سرودنی‌ست

حمید مصدق

چندان به تماشایش برنشستیم
که بامدادی دیگر برآمد
و بهاری دیگر

ای آفتاب که برنیامدنت
شب را جاودانه می‌سازد
بر من بتاب
پیش از آن‌که در تاریکی خود گم شوم

به خاطر مردم است که می‌گویم
گوش هایت را کمی نزدیک دهانم بیار

لیلا کردبچه

در این هستی غم انگیز
وقتی حتی روشن كردن یک چراغ ساده «دوستت دارم»
كام زندگی را تلخ می‌كند

این حرف آخر نیست!
به ارتفاع ابدیت دوستت دارم
حتی اگر به رسم پرهیزکاری های صوفیانه
از لذت گفتنش امتناع كنم

آغوش تو تخفیف عمر من است
دچارت که باشم ….
هر شب سالی نوری است،
میان کهکشان راه شیری بوسه هایت…

گاهی باید از همه چیز دل کند و رفت !

و هیچ راه برگشتی هم باقی نگذاشت !

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

غم عشق..

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
به قصد جان من زار ناتوان انداخت

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

بهترین جای دنیاست
آغوش چشمانت
آن جا که دلم
رؤیا بپا میکند
در حصار لب هایت
بهشتی به پهنای
از بوسه تا عشق !

کام دوست…

واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس
طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست

چو لعل شکرینت بوسه بخشد
مذاق جان من ز او پر شکر باد

و گر کنم طلب نیم بوسه صد افسوس
ز حقه دهنش چون شکر فرو ریزد

راه عشق …

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس
بیگانه گرد و قصهٔ هیچ آشنا مپرس

جلوه معشوقه …

گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست
گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت

سخن عشق …

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

عاشقت هستم
عاشق هر آنچه هستی
عاشق هر آنچه انجام می دهی
تو بانوی جذاب زندگی ام هستی
فریبندگی و عشق تو زندگی ام را با ارزش کرده
تو عشق من و بهترین دوستم هستی
همسرم
همیشه عاشقت هستم!

بوسه یعنی وصل جانان وصل عشق
بوسه یعنی یک شدن در درس عشق

کافیست
صبح که چشمانت را باز می‌کنی
لبخندی بزنی جانم
صبح که جای خودش را دارد
ظهر و عصر و شب هم
بخیر می‌شود

عشق من نسبت به تو مانند دریای مواج است
عشقی عمیق و قدرتمند و جاودان
که در برابر طوفان ها و بادها و باران ها
همیشه زنده خواهد ماند
قلب های ما سرشار از پاکی و عشق هستند
و من با هر ضربان قلب بیشتر از قبل عاشقت می شوم

به جان جوشم که جویای تو باشم
خسی بر موج دریای تو باشم

محمدرضا شفیعی کدکنی

زمانی که برای اولین بار دیدمت
از دور همانند فرشته بودی
وقتی نزدیک تر شدم
قلبم بیشتر و بیشتر به تپش افتاد
همان لحظه بود که فهمیدم
بقیه عمرم را عاشق تو خواهم بود
با لمس دستان تو همه زندگی ام دگرگون شد
و اکنون، برای همیشه می خواهم کنارت باشم.

ای روی خوب تو سبب زندگانی‌ ام
یک روزه وصل تو طرب جاودانی‌ ام

بی‌ یاد روی خوب تو ار یک نفس زنم
محسوب نیست آن نفس از زندگانی‌ ام

ز هم نمی توانم باور کنم که واقعا اتفاق افتاده باشد
ما همدیگر را ملاقات کردیم و ناگهان تو
بخش خاص و مهم زندگی ام شدی
عزیزم
عشق تو باعث شادی هر روز من است.
دوستت دارم

چو به خنده بازیابم اثر دهان تنگش
صدف گهر نماید شکر عقیق رنگش

خاقانی

همسر عزیزم
تنها نگاه کردن به چشمانت، لبخند به لب هایم می نشاند
و آغوش گرمت مایه آرامش من است
و با بوسه شیرینت در آسمان ها پرواز می کنم
و با لمس تنت بر فراز ابرها سیر می کنم
وقتی کنار تو هستم
احساس می کنم هر لحظه عاشق می شوم، بارها و بارها

یار با ما بی‌ وفایی می‌کند
بی‌ گناه از من جدایی می‌کند

سعدی

هم نظری هم خبری هم قمران را قمری
هم شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری

بمون ولی به خاطرِ غرور خسته‌ام برو
برو ولی به خاطرِ دل شکسته‌ام بمون

چه گیج حرف می‌زنم، چه ساده درد می‌کشم
اسیر قهر و آشتی میون آب و آتشم!

ممکن ز تو چون نیست که بر دارم دل
آن به که به سودای تو بسپارم دل

منم تنها ترین تنهای تنها
و تو زیبا ترین زیبای دنیا

نگاهت را پرستم ای نگارم
فدای تار مویت هرچه دارم

منم تنها ترین تنهای تنها
و تو زیبا ترین زیبای دنیا

نگاهت را پرستم ای نگارم
فدای تار مویت هرچه دارم

بگیر این گل از من یاد بودى
که تنها لایق این گل تو بودى
فراوان آمدند این گل بگیرند
ندادم چون عزیز من تو بودى

“تو را دوست دارم ”
و این دوست داشتن
حقیقتی است که مرا
به زندگی دلبسته می کند …

عشق تو چیزی دارد که به من آرامش می‌بخشد
حتی اگر همه جهان بلرزد
من با عشق تو محکم و استوار بی ترس می‌خوابم

خبرت هست که
بی روی تو آرامم نیست
طاقت بار فراق
این همه ایامم نیست

منبع  : مجله تاپ ناز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *