
فرهاد اسماعیلی، کارگردان نمایش «لنگه کفشهای سیبیلندرلا» در مورد چگونگی شکلگیری ایده این نمایش گفت: ایدههای نمایشی مانند ابرهای پر باران یکباره نمیبارند. گاه برای مدتی تمام آسمان ذهنت را میپوشانند و به خودت میگویی الان است که یک زایش هنری رخ بدهد اما هیچ خبری نمیشود.
اسماعیلی ادامه داد: زمانی دیگر در شیرینترین لحظهی خواب یکباره بیدارت میکند و به اجبار از تو میخواهد که در قالب یک جمله، چند خط، تعدادی روایت بیسر و ته، بارقهای بلاتکلیف و تصویری نامفهوم آن را روی کاغذ ثبت کنی. شاید بعد از بیداری اصلا ندانی این نوشتهها چه معنایی برایت دارد اما به تدریج و در روندی نامنظم از خشکسالی و سیلاب در ذهنت رسوب میکند و ناگهان حس میمیکنی در مسیر نگارش یک اثر کامل هستی. «لنگه کفشهای سیبیلندرلا» نیز از این قاعده مثتثنی نبود.
وی با بیان اینکه فکر میکنم بخشهایی از این متن وامدار دوران کودکی من باشد، افزود: زمانی که شوق خریدن کفشهای نو در شب عید برایم تبدیل به کابوس میشد. وقتی که متوجه میشدم به توصیهی نامهربانانهی مادرم مجبورم همراه کفشی با دو اندازه بزرگتراز پایم به خانه برگردم یا زمانی که در آغاز تابستان از شوق خریدن یک کتانی شب اول با همان کتانی میخوابیدم تا مبادا یکی از برادرهایم فردایش آنها را بیاجازه من بپوشد و به کوچه بزند.
