تنها نگران این بودم؛
در دورترین کوچه ی دنیا
سالها بعدِ رفتنت
برایم دست تکان می دهی
یک کمى از همیشه گذشته
عصرها ، رنگ پاییز سیر است
پنجره ، یک جهان بینى باز
رو به این کوچهٔ بى تو دیر است …
.
از هم ، این رونق بى صدایى
باز ، چیزى نمانده بپاشد
در من انگار ، دست خیالت
دارد از من غزل مى تراشد …
.
سرپر از آهم و هر نگفته
مثل بغضى که در حنجره ، من
تا بیایى تو ، از حفظ کردم
کوچه را ، پاى این پنجره ، من …
با هم کوچه ها را سربسته قدم می زدیم
از تمام پنجره های نیمه باز
حرف های نزده را
روی کاغذی نوشتیم
و به شکل موشکی
به حیاط احساس هم فرستادیم
این حرف ها بزرگ تر از حیاط همه خانه های شهر بود
و چقدر خوب
که هنوز پرده ی بلند پنجره ی ایوان
در حافظه ی کودکی هایم مانده بود
من آنجا پنهان می شدم
کاش به اندازه ی حرف هایمان
کوچه ی سرنزده باقی مانده باشد
راستی
کوچه های آشتی کنان کجای شهرند؟
باید چیزی باشد
که منِ خجالتی را به آغوش تو نزدیکتر کند…
آه که فریدون و فرهاد و فروغ چه اسم های مناسبی برای صدا زدن کوچه هاست، و نام تو که یک «کوچه باغ» است، بماند برای خودم، که محال است نشانی اش را پشت نامه ای بنویسم.
و چقدر جای کوچه ی سیب وانار و گندم در شهر خالیست. و چقدر شهردارهای تمام شهرها با شعر غریبه اند و جای اسم های آرام، اسامی عصبانی و جدی را می پسندند.
چقدر عبور از «بلوار باد» و «تقاطع بامداد» و «حدفاصل سپیدگاه»، خون را رقیق می کند. آه که چقدر این خستگی های بی خرج و خوش خوشان، با تو خوش .
پاییز
بر تنِ خسته ی کوچه
یه روز میان تو زندگیمون همه زندگی آدم میشن
بعد یه مدت هم به راحتی میرن…
به قولِ محمد صالح علا:
شما که میخواستید بروید
پس چرا اینهمه خاطره در کوچه ما جا گذاشتی..؟
طوفان نبودنت تنم را می تکاند
دست در دست خیالت
گفت: ترکم میکند! در زیر باران دور شد
گریه میکردم که شاید رد شود آرامتر
در من
کوچه ای است
که با تو در آن نگشتم
روزها و شب هایی است
که با تو به سر نکرده ام
زمستان است و ما در کوچه ای برفی قدم می زنیم …
قلبم را لمس می کند
ای کاش میشد با تو ساعتها در پس کوچه های این شهر قدم زد
باور کن از تو دست شستن کار من نیست
پریشان تر از موهای تو
فکری است که در نبودنت
به هزار راه می رود
تمام کوچه های شهر را قدم می زند
و قلبم را دلداری می دهد
به امید یافتن
نشانی از تو
دلم یک کوچه می خواهد
بی بن بست و بارانی نم نم
و یک خدا که کمی با هم راه برویم!
سالهاست
در کوچه ایی که به تو
ختم می شود
قدم می زنم
همنشین فصلها
شده ام
عازم کوچه معشوقه شدم، خواجه پیر
حذر داد که سر می شکند دیوارش
وقتی آمده بودم
که تو رفته بودی؛
و کوچه باران خورده
آخرین قدم هایت را
برایم ترجمه می کند
من آمده بودم
وقتی که تو
رفته بودی. ..
