و اگر می نویسم،
دوست دارم بدانی در خلا دنیای بی جاذبه از نبودنت عجیب معلقم…
می چرخم و می چرخم و می چرخم…
و در چشم های ناباور یک سرگردانِ دلتنگ،
کسی را می بینم شبیه خودم، که هنوز عاشق کسی است شبیه “تو”…
وجودی سایه ار و حضوری کمرنگ
که نوشتن برایش، منصرفم می کند از مرگ و نبودن.
تو را میان شعرهایم
گم کرده ام
دیگر نور نگاهت
لابلای بیت هایم نیست
بیا که من برای نوشتن
فقط از چشم های تو
الهام می گیرم
چند وقتی ازش خبر نداشتم
دیدم یه طومار نوشته که نیستی و دوستیم یه طرفه بود و حیف منی که میخواستم عاشقت شم و..
احتمالا دنبال بحث بود برای دوباره صمیمی شدن!
ولی هرگز انتظار نداشت بعد این همه نوشتن در جوابش بگم ” شما؟ ” 🙂
خلاصه با آدم کاری نکنید که کلا صفر تا صدتونو بخواد فراموش کنه
نوشتن
انگیزه میخواهد
علاقه می خواهد
بهانه می خواهد
حال و هوای خاص میخواهد
و یا دلیلی زیبا
که اینها
تنها با فکر کردن به تو ایجاد می شوند
نوشتن اما،
تقدیرِ دست های بی رمقِ ما بود……
بدون کلمات ، بدون نوشتن و بدون کتاب ها ،
هیچ تاریخچه و هیچ مفهومی از بشریت وجود نخواهد داشت
دیگر چیزی برای نوشتن و
گفتن نمانده است؛
همه چیز روشن است…
آنهایی که باید میفهمیدند، فهمیدند…
و آنهایی که نمیفهمند
نفعشان در نفهمیدن است…
هر احمقی میتونه کدهایی بنویسه که کامپیوتر بفهمه
دیگر انسانها هم بتونن درک کنن.
تو اگرِ در جانِ من نباشی،
واژه ها مبهوت می مانند،
شعر میمیرد،
قلم می خُشکَد،
دلِ دفتر میگیرد ..!…
ای قلم هستی بسی زیبا گهر
هیچ می دانی که والایی قلم
هر آنگاه نام تو را می طلبم
قلم در دستم
قلم به دست گرفتم که حرف حق بنویسم
قسم به جان قلم خورده ام که نای قلم را
نوشتن به انسان احساس خوبی می دهد
چرا که در حین نوشتن ایده های جدید و جملات ناب به ذهنتان می آید
و ممکن است ناکهان مثل ارشمیدس بگویید یافتم یافتم…
برای چشم هایت کلمه ها مینویسم اما کجای این دنیا توانستند زببایی آب را توصیف کنند؟سبزی صنوبر ،زردی برگ های پاییز آبیِ آسمان سرخیِ آتش،زردیِ خورشید را با چه کلماتی میتوان توصیف کرد؟ گاهی برای نوشتن سیاهیِ چشم هایت فقط چشم هایم را دارم.
تو را میان شعرهایم
گم کرده ام
دیگر نور نگاهت
لابلای بیت هایم نیست
بیا که من برای نوشتن
فقط از چشم های تو
الهام می گیرم
بدون کلمات ، بدون نوشتن و بدون کتاب ها ،
هیچ تاریخچه و هیچ مفهومی از بشریت وجود نخواهد داشت
نوشتن عادی نیست…
کسی شروع به نوشتن می کند که بر لبهٔ پرتگاه نغمهٔ مهر سر دهد …
کسی شروع به نوشتن می کند که بی بال رویای پرواز دارد…
کسی که لب سخنش را با نخ اجبار دوختند و حال قلم سکوتش را فریاد می کند…!
سفر شما هرگز به پایان نمی رسد، درست مانند کتابی که با فصل ها و فرصت های جدید باز می شود.
به نوشتن داستان خود با امید و انعطاف ادامه دهید!
گاه احساس میکنم
به کم و کیفِ هزاران نفر
در تنهاییِ خودم زیستهام.
نوشتن
انگیزه میخواهد
علاقه می خواهد
بهانه می خواهد
حال و هوای خاص میخواهد
و یا دلیلی زیبا
که اینها
تنها با فکر کردن به تو ایجاد می شوند
در دفتر آسمان می نویسمت
با پرواز قلم
زیر نور ماه
می نویسمت حتی اگر نخوانیم
نوشتن عادی نیست…
کسی شروع به نوشتن می کند که بر لبهٔ پرتگاه نغمهٔ مهر سر دهد …
کسی شروع به نوشتن می کند که بی بال رویای پرواز دارد…
کسی که لب سخنش را با نخ اجبار دوختند و حال قلم سکوتش را فریاد می کند
گاه مینویسم!
اما پایانش نامعلوم :)!
گه گاهی گم میشوم میان حس هایی که از قلبم بر روی
قلم جاری میشود!
زندگے
مثل دیڪتہ نوشتنہ
مهم نیست چندتا درست دارے!
با تعداد اشتباهاتت
قضاوت میشے…
نوشتن به انسان احساس خوبی می دهد چرا که در حین نوشتن ایده های جدید و جملات ناب به ذهنتان می آید و ممکن است ناکهان مثل ارشمیدس بگویید یافتم یافتم…
چه نویسم که قلم شرم کند از دل ریش ام
بنویسم ولی افسوس نخوانی که نخوانی
قلم نوشت
کاغذ گریست از غم نگارنده……
قسم به نخستین خطی که از نگاه قلم،
تا افق ناپیدای آفرینش کشیده شد!
تا وقتی که یک ورق کاغذ باشد
تا وقتی یک قلم باشد
همیشه راهی وجود دارد
قلمی دارم من
رنگ او چون دل من صاف، به سفیدی برف
سفیدی بهار..
حال او چون دلم است
در همه حال غریب
هستی من لب او
بامدادان بر جایگاهی سنگی می نشینم
و برایت نامه های عاشقانه می نویسم
با قلمی از پَر جغد
که آن را در دواتی
در دوردست فرو می برم
قلم که در دست میگیرم می رقصد و غوغا می کند
از تو نوشتن را خوب بلد است…
کافی است از ترنم دست هایت بگویم…
کلمات صف می کشند برای بیان شان
لبخندت نظم و نثر را…
و چشم هایت قافیه وزن را احضار می کنند ……
