
برخی از مدیران تلویزیونی معتقدند که مخاطبان برای فرار از دنیای واقعی و غوطهور شدن در جهانهای داستانی غیرواقعی به تماشای برنامههای تلویزیونی روی میآورند. اگرچه این گونه داستانها جایگاه خود را دارند، اما گرایش روزافزون بینندگان به فیلمها و سریالهای بر اساس واقعیت انکارناپذیر است. البته، همذاتپنداری با تمام این آثار لزوما آسان نیست، اما اطلاع از اینکه شخصی در دنیای واقعی چنین اتفاقاتی را تجربه کرده، بعد تازهای به تجربهی تماشای اثر میبخشد و آن را کاملا متمایز میکند. منبع الهام بسیاری از این داستانها سرخط خبرهای شبانگاهی هستند و برخی دیگر از دل روایتهای شخصی و یا کتابهای غیرداستانی بیرون آمدهاند. این ضربالمثل که «واقعیت از داستان شگفتانگیزتر است»، بیش از هر زمان دیگری دربارهی – ساختار یا خط داستانی – سریالهای سالهای اخیر صدق میکند. تماشای مخاطرات و چالشهایی که افراد واقعی با آنها روبرو شدهاند، حسِ همدردی و درکِ عمیقتری در مخاطب ایجاد میکند و او را به تفکر دربارهی مسائل مختلف زندگی وا میدارد.
«دراپاوت» یا «فروپاشی» ظهور و سقوط تراژیک الیزابت هولمز، بنیانگذار شرکت بیوتکنولوژی ترانوس را به تصویر میکشد. هولمز در نگاه اطرافیانش یک زن جوان جاهطلب و باهوش بود که چشمانداز موفقیت خود را بر نوآوری در حوزهی سلامت متمرکز کرده بود. بنابراین زمانی که به یک ایدهی درخشان نوآورانه دست پیدا میکند، تحصیل در دانشگاه استنفورد را رها کرده و کسب و کار خودش را استارت میزند. موفقیتهای سریع و بزرگ هولمز رفته رفته او را به الگویی برای کارآفرینان جوان، زنان شاغل و مخترعانی که در ابتدای راه قرار دارند تبدیل میکند، اما در ادامه مشخص میشود که در پس این ظاهر بینقص، چهرهی یک شیاد نهفته است.
داستان برندا لافرتی، دخترش اریکا و جب پایر ابتدا به طور مفصل در کتابی به قلم جان کراکائر، که نگارندهی کتابهای غیرداستانی محبوب دیگری نیز هست مطرح شد. «زیر پرچمِ بهشت» هم به بررسی جداگانهی جنایت و مذهب، و هم در موردِ راههای هولناکی که این دو میتوانند با هم تلاقی کنند میپردازد. بسیاری از مخاطبان نگاه موشکافانه و دقیق سریال به مذهب مورمونیسم و بازتاب آن در شخصیت پایر و دیگر افراد – احتمالا – دخیل در قتلها را تحسین کردهاند. گارفیلد نیز یکی از بهترین بازیهای خود را در نقش مردی که مجبور میشود بنیانهای اخلاقی خود را مورد بازنگری قرار دهد ارائه میکند.
مینی سریال بر اساس واقعیت دستکم گرفته شدهی «گریس دیگر»، اقتباسی تلویزیونی از رمان تحسین شدهی مارگارت اتوود است که ما را به سفری پرهیجان در دل قرن نوزدهم میبرد. داستان سریال حول محور چند فقره قتل در قرن نوزدهم میلادی میگردد که طی آن اشخاصی به نامهای توماس کینیر و خدمتکارش نانسی به قتل رسیدهاند. مظنونین اصلی پرونده گریس مارکس، یک مهاجر ایرلندی، و جیمز مک درمات هستند که هر دوی آنها در زمان قتل به عنوان پیشخدمت در ملک مقتولین مشغول به کار بودند. در زمان حال، جیمز پیشتر اعدام شده و گریس در انتظار اجرای حکم خود به سر میبرد. اما روایت گریس از چگونگی وقوع اتفاقات برای یک روانپزشک در این داستان دو مقطعی پرده از رازهای پنهانی برمیدارد که همه چیز را تغییر میدهد.
«وقتی آنها ما را میبینند» درامی عجیب و درگیر کننده به کارگردانی ایوا دوورنی (کارگردانِ آثاری چون «سلما» (Selma)، «چینخوردگی در زمان» (A Wrinkle in Time) و «سیزدهمین» (13th) ) است که به پروندهی حمله به زنی دونده در سنترال پارک نیویورک و همچنین پنج پسر نوجوان که بعدها به «سنترال پارک فایو» معروف شدند میپردازد. در سال 1989، زنی در حال دویدن در سنترال پارک بود که به طرز وحشیانهای مورد حمله و آزار جنسی قرار گرفت. آن شب جنایات متعددی در محدودهی پارک رخ داده بود و از شانس بد پنج پسر نوجوان دستگیر و متعاقبا به جرم تعرض محکوم شدند. هرچند که آنها سالها بعد و پس از اعتراف مجرم اصلی آزاد میشوند اما سرنوشت این پنج نوجوان واقعا شگفتانگیز است.
«رسواییای بس انگلیسی» تلاش میکند تا با داستانی دراماتیزه شده و پیشبرد فرضیات خودش پرده از «ماجرای تورپ» بردارد. ماجرا از این قرار است که جرمی تورپ رهبر حزب لیبرال در پارلمان بریتانیا – بنا بر ادعاها – سالها با یک کارگر اصطبل به نام نورمن رابطهی پنهانی داشت. البته واضح است که جرمی این رابطه را از بیم علنی شدن گرایشاتش مخفی نگه داشته بود اما زمانی که خواست به این رابطه پایان دهد، نورمن تهدید کرد که همه چیز را افشا میکند. بعدها، نورمن ادعا کرد که دوست صمیمی سابقش یعنی جرمی دستور قتل او را صادر کرده است.
علیرغم اینکه سریال «رسواییای بس انگلیسی» بر مبنای یک توطئهی قتل شکل گرفته، اما در قیاس با دیگر عناوین این فهرست، از لحنی به مراتب روشنتر و مفرحتر بهره میبرد. هیو گرانت نقش جرمی تورپ را ایفا میکند و بن ویشاو هم ایفای نقش نقش نورمن را بر عهده دارد. این سریال سرشار از ظرافتهای طنز است و بازیگران اصلیاش دو اجرای خیره کننده ارائه میدهند. ماجرای تورپ در بریتانیا از شهرت فراوانی برخوردار است، اما مخاطبان خارج از بریتانیا هم که با این ماجرا آشنایی ندارند، بیشک از تماشای این درام کمدی جنجالی و پر ماجرا لذت خواهند برد.
جیمز جیمی کین در سریال «پرندهی سیاه» تصور میکرد که به قلهی موفقیت رسیده است. او ثروتی هنگفت به دست آورده بود و در میان کسانی زندگی میکرد که تحسینش میکردند و از او حساب میبردند. اما تمام این موفقیتها و امکانات زمانی که افبیآی به خانهاش یورش برد و او را دستگیر کرد به فنا رفت؛ زیرا کین ثروت خود را از راههای نامشروع به دست آورده بود و حالا در آستانهی یک حبس ده ساله قرار داشت. همه چیز تمام شده به نظر میرسید تا اینکه مقامات قضایی با پیشنهادی وسوسهانگیز به سراغ او آمدند؛ آزادی و پاک شدن سابقهی جرم در ازای همکاری برای به دام انداختن جنایتکاری بزرگتر.
یک کمدی سیاه که راز قتلهایی را که برای بیش از ده سال لاینحل باقی مانده بودند کالبدشکافی میکند. «لنداسکیپرز» داستان زوجی سالخورده و منزوی به نامهای ویلیام و پاتریشیا ویچرلی است که زندگی آرامشان نقطهی عطف قصه است. آنقدر آرام که پس از حدود پانزده سال بیخبری از آنها، هیچکس متوجه غیبت آنها نشده و در موردشان پرسوجو نکرد. زمانی که پلیس بالاخره به خانهی ویچرلیها مراجعه میکند، متوجه میشویم که اجساد این زوج در حیاط پشتی خانهشان دفن شده و این کشف نقطهی شروع اصلی این سریال بر اساس واقعیت دستکم گرفته شده است. شاید باورش سخت باشد، اما در ادامه متوجه میشویم که عامل این جنایت کسی نیست جز دختر ویچرلیها، سوزان ادوارد، و همسرش کریستوفر.
هیچ چیزِ شیرینی در مورد زنی که سریال بر اساس واقعیت دستکم گرفته شدهی «کندی» بر اساس زندگی او ساخته شده وجود ندارد. از نظر اکثر ساکنان وایلیِ تگزاس، کندی مانتگامری نمونهی کامل یک زن خانهدار معمولی در دههی 1980 بود. باوقار، مذهبی، مودب و بدون هیچ نکتهی نگران کننده. کندی با یکی از همسایگان به نام بتی گور و همسرش آلن دوست بود. خیلی طول نمیکشد که رابطهی کندی و آلن از یک دوستی ساده فراتر میرود و زمانی که جسد بتی که با ضربات هولناک تبر به قتل رسیده بود پیدا میشود، مردم به این فکر میافتند که شاید کندی چیزی بیشتر از آنچه به نظر میرسد باشد.
«پنج روز در مموریال» نام یک درام – یا شاید اکشن! – پزشکی پرتنش و هیجان انگیز است که بر اساس هرج و مرج ناشی از طوفان کاترینا ساخته شده است. طوفانی ویرانگر که اگرچه کشورها و ایالتهای دیگری را نیز تحت تاثیر قرار داد، اما شدت ویرانی آن در نیواورلئانِ لوئیزیانا به مراتب بیشتر از هرجای دیگر بود. در این سریال، ورا فارمیگا نقش اصلی را بر عهده دارد و در نقش دکتری به نام آنا پو ایفای نقش میکند؛ یکی از صدها پرسنل فداکار بیمارستان مموریال که همگی خود را برای آشوبی که طوفان به بار خواهد آورد آماده میکنند، غافل از اینکه تصور آنها از ابعاد فاجعهی پیش رو، با چیزی که واقعا اتفاق خواهد افتاد بسیار متفاوت است.
