حسرت ازدواج و عروسی به دلم ماند، اما بالاخره مادر شدم

من و پارمیدا ماه‌ها و فصل‌ها را در شیرخوارگاه در کنار هم گذراندیم و هر روز به هم وابسته‌تر می‌شدیم. من به دلیل مشکلاتی که داشتم، باوجود میل باطنی‌ام موفق به ازدواج نشدم اما خیلی دوست داشتم مادر شوم و البته بعد از دانستن راز زندگی‌ام دوست داشتم فرزندی را پذیرا شوم.

من و پارمیدا ماه‌ها و فصل‌ها را در شیرخوارگاه در کنار هم گذراندیم و هر روز به هم وابسته‌تر می‌شدیم. من به دلیل مشکلاتی که داشتم، باوجود میل باطنی‌ام موفق به ازدواج نشدم اما خیلی دوست داشتم مادر شوم و البته بعد از دانستن راز زندگی‌ام دوست داشتم فرزندی را پذیرا شوم.

در تاریخ شش شهریور سال ۹۲ در جشن ماهانه شیرخوارگاه، دختری چند ماهه را دیدم که شباهت فوق‌العاده‌ای به عکس‌های دوران نوزادی من داشت. حس عجیبی در قلبم متولد شد. با همه وجودم عشق را تجربه کردم. بعد از چند ماه عضو داوطلب شیرخوارگاه شدم و در حال حاضر از فعالان بهزیستی به شمار می‌روم و امیدوارم علاوه بر نگهداری این عزیزان، بتوانم فعالیت‌های فرهنگی و هنری گسترده‌تری را برای‌شان انجام دهم.

منبع  : مجله خبری تپور

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *