علی امیر ریاحی
ی ست که آدم احتیاج دارد. فقدان امید است که آدم را دلسرد می کند. روزهایی را یادم می آید که در نیو اورلینز بودم، دورانی که هفته ها با دو بسته شکلات پنج سنتی روزم را سر می کردم تا مجال نوشتن داشته باشم. اما گرسنگی، متأسفانه، کمکی به پیشرفت هنر نکرد؛ فقط باعث پس رفتش شد. روح انسان در شکمش ریشه دوانده. آدم بعد از خوردن استیک و نوشیدن یک پنج سیری بهتر می نویسد، خیلی بهتر از موقعی که فقط یک شکلات پنج سنتی خورده. اسطوره ی هنرمند گرسنه بیشتر به یک شوخی می ماند.
آخر واقعا چطور می شود آدم خوشحال باشد از این که ساعت ۶:۳۰ با زنگ ساعت بیدار بشود، از تخت بیاید بیرون، لباس بپوشد، زورکی چیزی بخورد، مسواک بزند، شانه کند، و بعد از یک نبرد طولانی با ترافیک، برسد جایی که در واقع زور می زند برای کس دیگری کلی پول دربیاورد و درنهایت هم ازش می خواهند بابت این فرصتی که در اختیارش گذاشته شده، قدردان باشد؟
