
به مناسبت ۱۸ مرداد، روز بزرگداشت شهدای مدافع حرم؛
با خواندن این کتاب، در تکرار آن حماسه سهیم شویم
در بخشی از کتاب، لحظه آزادسازی را چنین به تصویر میکشد: «یک نفر که کلاه به سر داشت، سوار بر موتور به طرفمان آمد… خودش را معرفی کرد…
سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، محمد برخوردار، جامعهشناس و فعال فرهنگی: هر حماسهای دو روایت دارد؛ یکی را تاریخ مینویسد، دیگری را خاطره. اما گاهی این دو در هم میآمیزند و اثری خلق میکنند که نه فقط ثبت وقایع، که تفسیر یک نسل است از هویت خودش. کتاب «ایرانیها آمدند» نوشته امیرمحمد عباسنژاد، دقیقاً چنین اثری است؛ روایتی از محاصره تا آزادسازی دو شهر شیعهنشین نُبُل و الزهرا در سوریه، که در دل خود پرسشی جامعهشناختی را حمل میکند: در جامعهای که ارزشهایش زیر آوار تروریسم تکفیری مدفون شده، چه نیرویی میتواند مردمانی را از علف بیابان تغذیهکرده، سه سال و هشت ماه در محاصرهای سخت تاب بیاورد تا صدای «ایرانیها آمدند» را از پشتبامها بشنوند؟ متن کتاب، فراتر از یک روایت جنگی این کتاب دو بخش مجزا دارد؛ بخش اول را احمد حاجمحمدطاهر، یک مبارز سوری، روایت کرده و بخش دوم را سردار محمدعلی حقبین، فرمانده مدافعان حرم. نکتهای که این اثر را از بسیاری کتابهای مشابه متمایز میکند، نگاه دوگانهای است که به مخاطب میدهد: از یک سو، روایت یک شهروند سوریِ درون محاصره را میشنویم که با پوست و گوشت خود سختیهای جنگ را لمس کرده؛ از سوی دیگر، روایت یک فرمانده ایرانی را که از بیرون به ماجرا نگاه میکند. این تقابل روایتها، به خواننده اجازه میدهد تا پدیده «مدافعان حرم» را نه یک کنش نظامی، که یک پدیده اجتماعی – فرهنگی درک کند. نویسنده با نثری روان و خواندنی، وقایعی را که این دو راوی گفتهاند به رشته تحریر درآورده است.
در بخشی از کتاب، لحظه آزادسازی را چنین به تصویر میکشد: «یک نفر که کلاه به سر داشت، سوار بر موتور به طرفمان آمد… خودش را معرفی کرد و گفت: من احمد جنیدم؛ فرمانده نیروهای نُبُل و الزهرا. من از حاجقاسم سلیمانی و شما تشکر میکنم. میدونستم حاجقاسم به قولش عمل میکنه. ما مردم نُبُل و الزهرا تا ابد مدیون خون شهدا و زحمات شما هستیم.» و سپس، هر قدر به شهر نزدیکتر میشوند، «صدای هلهله زنان و تکبیر مردان، بیشتر و بلندتر به گوش میرسید.»
