پادکست، مجله صوتی، رادیو یا هر چه که دلتان خواست اسمش را بگذاریدِ چلچراغ به دنیا آمد؛ پادکست رادیوچل.
نمیدانیم چلچراغ بد آورده است یا نه. شاید حرف زدن از «بد آوردن» زیاده از حد خودخواهانه باشد. در این روزگار «خوب آوردن» کموبیش شرمآور است، یا دست کم مشکوک. آنطور که کتابهای فیزیک میگویند به حکم قانون ظروف مرتبطه محال است سطح مایع یکی از دو ظرف بالاتر از آن یکی بایستد، مگر این که چیزی رابطه دو ظرف را مختل کرده باشد. گیاهی که جانش را از ریشههایش را میگیرد، وقتی خاک میخشکد و رمقش ته میکشد، هر چه هم تنه محکم کرده باشد، بیصدمه نمیماند. سر میزی که ما نشستهایم هم، اوضاع بخت و اقبال همانطور است که بر سر عمده میزهای دیگر این سرزمین. جز تکورقهایی محض دلخوشی و از بیخ و بن نبریدن خبری نیست و همان هم چنان بیرنگ که گاهی فراموش میکنیم پیشتر چه رونقی زیر این سقف بود.
معقول شاید بلند شدن از پشت میز باشد و رها کردنش برای آنها که بخت برگهای بالاتر را به دستشان داده است، یا آنها که عنان بخت را به دست گرفتهاند و برگهای بالا را از اساس تخس نکردهاند. اما کی گفته است که معقول بودن همیشه بهتر از خرافاتی بودن است؟ اگر بنا به معقول بودن بود، شاید از همان روزهای اول اصلا نباید چلچراغی روی دکه میآمد، یا باید آن رمان که همه چشم به آینده داشتند و با این و آن میبستند مسیر دیگری را میرفتیم یا اگر هیچ کدام نه، باید خیلی قبلتر از اینها عطای این میز را به لقایش میبخشیدیم.
