
اقتصاد ۲۴، بیتا محسنی- صبحهای نیمه اردیبهشت در گیلان معمولا با رگبارِ بیامانِ باران آغاز میشود. در سکوتِ پیش از روشنایی، شهرها شبیه به یک جعبه آبرنگِ نمورند. قطراتِ سنگین باران، مانند دانههای مروارید، بر پشتِ بامهای شیروانیِ قرمز و برگهای پهنِ درختانِ آزاد میرقصند. مهِ سفید، تنک تنک از لابهلای درختانِ اقاقیا بالا میخزد و روی شالیزارهای اطراف مینشیند. زمین، خیس از شبنم و بارانِ شبانه، بویِ ترشمزه جلبک و خاکِ تُردِ شخم خورده و کود میدهد. جیرجیرکها هنوز آواز سرمیدهند و قورباغهها در جویهای کنار جاده بالا میپرند.
از دور، صدای ترمزِ نالهوارِ یک وانتِ فرسوده میآید؛ راننده، کارگرانی را سوار میکند که فلاسکهای پلاستیکیشان را پر از چایِ داغ کردهاند، اما با پکهای سنگین به سیگار، ناشتاییشان را آغاز میکنند. در این گوشه از شهر، زمین همیشه بیدار است؛ خیس، سبز و زنده. اما در میانِ این طبیعتِ نقاشی شده، یک تصویرِ هرروزه است: کارگرانی که زیر باران، بین شالیزارها و کارگاهها در رفت و آمدند، نه قهرمانانه، نه تراژیک، فقط روزمره.
