گرمای دستان تو
نوشیدن یک فنجان
قهوه تلخ صبحگاهی
که با نگاه تو شیرین می شود
تمام چیزی است که آرزوی آن را دارم ….
قهوه خوشمزه است، خوشمزگیاش به همان تلخ بودنش است! وقتی میخوریم تلخیاش را تحویل نمیگیریم، اما میگوییم چسبید!
زندگی هم روزهای تلخش بد نیست، مثل قهوه میماند، تلخ است اما لذتبخش، تلخیهایش را تحویل نگیر و بخند ……
چای؟
قهوه؟
نسکافه؟
نمیدانم!
هر کدام دیرتر خنک و تمام شود
تا بهانه با تو بودنم بیشتر شود
دلم تنگ میشود
گاهی برای
یک «دوستت دارم» ساده
دو «فنجان قهوه» داغ
سه «روز تعطیلی» در زمستان
چهار «خنده» بلند
و
پنج «انگشت» دوست داشتنی
یک جمعه
تنهایی ات را
به قهوه مهمان می کنم
تلخ تلخ
من با لبخندم
تو با حرفهایت
شیرینش کنیم…
من به یک آغوش
و یک فنجان قهوه نیاز دارم.
ایدههای خوب با طوفان مغزی شروع میشوند
ایدههای عالی با خوردن قهوه.
گاهی برای خوب شدن حالت
نباید سمت آدما بری
گزینههای امنتر ومطمئن تری نیز هست:
بارون
هوا
موسیقی
قهوه…
زنی که حالش با یک کتاب، یک شعر، یک ترانه یا فنجانی قهوه بهتر میشود را هیچ کس نمیتواند شکست دهد..!
قهوه و
شعر و
خیال ِ تو و
این باد خنک
باز لبخند بزن…
قهوه
شکر میخواهد…
گاهی اوقات به هیچی فکر نکن فقط برای خودت برو بیرون برای خودت قهوه بخر برای خودت گل هدیه بگیر خودتو سوپرایز کن مگه چقدر زندهاییم؟
قهوه خوشمزه است، خوشمزگیاش به همان تلخ بودنش است! وقتی میخوریم تلخیاش را تحویل نمیگیریم، اما میگوییم چسبید!
زندگی هم روزهای تلخش بد نیست، مثل قهوه میماند، تلخ است اما لذتبخش، تلخیهایش را تحویل نگیر و بخند ……
احتیاجی به مستی نیست
یک فنجان قهوه هم دیوانه ام می کند
وقتی میزبانم چشمان تو باشد …
دلم خلوتی ساده میخواهد …
با دو فنجان قهوه
خیالت عجیب همدم این روزهای سرد من است…
هنوز هم روی صندلی همیشگی مینشینم و به یاد خاطرات گذشته، دو فنجان قهوه سفارش میدهم…
اما مدت هاست که پایان خوش فال گرفتن ها برایم رؤیایی شده است دور و دراز…
دلم نه عشق میخواهد نه دروغ های قشنگ
نه ادعاهای بزرگ نه بزرگ های پر ادعا
دلم یک فنجان قهوه داغ می خواهد
یک دوست که بشود با او حرف زد و بعد پشیمان نشد …
گاهى باید رفت…
همان جایى که دلت راجا گذاشتى…
بریز قهوه ى خود را میانِ فنجانم
فکر کن قهوه بنوشی ته فالت باشد
از خدا ساده بپرسی که تو اصلا هستی
تو مثل طعم تلخ قهوه میچسبی
منو درگیره یه بازی سخت کردی
روی صندلی همیشگی می نشینم و سفارش میدم : دو فنجون قهوه
خودت نیستی خیالت که هست
خدا را چه دیدی؟
شاید یک روز در کافهای دنج و خلوت
این کلمهها و نوشتهها صوت شدند
برایِ گوش هایِ تو
که رویِ صندلیِ رو به رویِ من نشسته ای…
و برای یک بار هم که شده
قهوه تو سرد شد
بس که خیره ماندی به من!
بعضی وقت ها نوشیدن قهوه با بهترین دوست
قهوهام را تلخ مینوشم
فقط کمی لبخند در فنجانم بریز
قهوه و دوست
بعد تو زندگی ام در دل بد اقبالی است
حال هرثانیه ام حالتی از بی حالی است
من و یک خاطره و قهوه و شعری کوتاه
همه هستیم فقط جای تو اینجا خالی است !
از صدای تو خوشحال میشدم
که از گلوی گنجشک کوچکی بیرون میپرید
با آن قهوه ام را میخوردم
سیگارم را میکشیدم
و پرواز میکردم
من و سرمای این فصل و
یه فنجون قهوه رویِ میز
یه برگ کاغذ واسه دردام
یه مُشت شعرِ خیال انگیز
من و این قهوه ی تلخ و
یه مُشت سیگارِ سوزونده
داره کَر میشه احساسم
دلم پیش تو جا مونده…
چشمهایش قهوه ای بود و به حق فهمیده ام
قهوه از سیگار و قلیان اعتیاد آورتر است…
من قهوه را همانطور که خودم را دوست دارم، دوست دارم :
قوی، شیرین و برای تو خیلی گرم
در کافه، کنج دیوار
روبروی هم و چه خوب قهوه را نخوردیم!
حرف هایت به اندازه ی کافی تلخ بود…!
چون قهوه بدست گیرد آن حب نبات
از عکس رخش قهوه شود آب حیات
عکس رخ او به قهوه دیدم گفتم
خورشید برون آمده است از ظلمات
من و سرمای این فصل و
یه فنجون قهوه رویِ میز
یه برگ کاغذ واسه دردام
یه مُشت شعرِ خیال انگیز
من و این قهوهی تلخ و
یه مُشت سیگارِ سوزونده
داره کَر میشه احساسم
دلم پیش تو جا مونده…
تو برام شبیه عطر یک فنجان قهوهی گرمی ساعت ۸ صبح یک روز بارانی
گرم، زندگی بخش، دل آرام
آن هنگام که چشمانم را میبندم عطرش ریههایم را پر میکند …
و قلبم را گرم
تو لبخند بعد از بوییدن بخار قهوهای
دقیقتر بخواهم بگوییم
تو قهوهی روزهای بارانی منی ……
