اشعار عاشقانه فریدون مشیری + شعر کوتاه و بلند با مضامین متنوع و احساسی

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

مجموعه ای از اشعار عاشقانه شاعر ایرانی فریدون مشیری را آماده کرده ایم. این اشعار کوتاه و بلند در مضامین متنوع عاشقی و احساسی هستند و امیدواریم که این اشعار عاشقانه مورد پسند شما قرار بگیرند.

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

درون سینه آهی سرد دارم
رخی پژمرده رنگی زرد دارمندانم عاشقم، مستم، چه هستم؟
همی دانم دلی پر درد دارم

سیه چشمی به کار عشق استاد
مرا درس محبت یاد می‌دادمرا از یاد برد آخر ولی من
بجز او عالمی را بردم از یاد

عشق تو به تار و پود جانم بسته است
بی روی تو درهای جهانم بسته است

نرسد دست تمنا چون به دامان شما
می‌توان چشم دلی دوخت به ایوان شما

از بس که غم تو قصه در گوشم کرد
غم‌های زمانه را فراموشم کرد

بخوان ای مرغ مست بیشه دور
که ریزد از صدایت شادی و نور

تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوشتر از اینت ندانم

تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو

بنشین مرو که در دل شب در پناه ماه
خوش‌تر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست

دیگر در قلب من نه عشق نه احساس
دیگر در جان من نه شور نه فریاد

گاهی میانِ خلوتِ جمع،

موسیقیِ نگاهِ تو را گوش می‌کنم!

من گرفتار شبم در پی ماه آمده ام

سیب دندان زده از دست تو افتاد زمین

بیمار خنده‌های توام، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی، گرم‌تر بتاب

ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی—در همه ذرات عالم، بوی عشقزندگی لبریز از آواز بود

نور عشق پاک او در جان ما
مرهم این جان سرگردان ما

دل من تاب تنهایی ندارد
دل عاشق شکیبایی ندارد

تو کیستی که من این گونه بی تو بی‌تابم؟!
شب از هجوم خیالت نمی‌برد خوابم

آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید

عشق فریبم دهد که مهر ببندم
مرگ نهیبم زند که عشق نورزم

یکی را دوست دارم
ولی افسوس او هرگز نمی‌داند
نگاهش می‌کنم شاید
بخواند از نگاه من
که او را دوست می‌دارم
ولی افسوس او هرگز نمی‌داندبه برگ گل نوشتم من
تو را دوست می‌دارمولی افسوس او گل را
به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداندبه مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به کوی او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست می‌دارمولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزید
یکی ابر سیه آمد که روی ماه تابان را بپوشانید

ولی افسوس و صد افسوس
ز ابر تیره برقی جست
که قاصد را میان ره بسوزانید

معنای زنده بودن من، با تو بودن است…
آن لحظه‌ای که بی‌ تو سر آید مرا مباد!

معنای عشق نیز
در سرنوشت من
با تو، همیشه با تو، برای تو، زیستن

من امیدی را در خود بارور ساخته‌ام
تار و پودش را با عشق تو پرداخته‌ام
مثل تابیدن مهری در دل
مثل جوشیدن شعری در جان
مثل بالیدن عطری در گل
جریان خواهم یافت

در این گذرگاه
بگذار خود را گم کنم در عشق
بگذار از ره بگذرم با دوست، با دوست
ای همه مردم، در این جهان به چه کارید؟
عمر گرانمایه را چگونه گذرانید؟
هرچه به عالم بود اگر به کف آرید
هیچ ندارید اگر که عشق ندارید
وایِ شما دل به عشق اگر نسپارید
گر به ثریا رسید هیچ نیارزید
عشق بورزید
دوست بدارید

هر روز می‌پرسی که: آیا دوستم داری؟
من، جای پاسخ بر نگاهت خیره می‌مانم
تو در نگاه من، چه می‌خوانی، نمی‌دانم
اما به جای من، تو پاسخ می‌دهی: آری

من «دوست دارم» را
پیوسته، در چشم تو می‌خوانم
ناگفته، می‌دانم
من آنچه را احساس باید کرد
یا از نگاه دوست باید خواند
هرگز نمی‌پرسم
هرگز نمی‌پرسم که: آیا دوستم داری؟
قلب من و چشم تو می‌گوید به من: آری

بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش می‌گفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

«دوستت دارم» را
من دلاویزترین شعر جهان یافته‌ام
این گل سرخ من است

در دل مردم عالم به خدا
نور خواهد پاشید
روح خواهد بخشید

گفت دانایی که: گرگی خیره سر،

لاجرم جاری است پیکاری سترگ

می‌خواهم و می‌خواستمت تا نفسم بود
می‌سوختم از حسرت و عشق تو بَسَم بودعشق تو بَسَم بود که این شعله بیدار
روشن‌گر شب‌های بلندِ قفسم بودآن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت
غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود

بالله که بجز یاد تو، گر هیچ‌کسم هست
حاشا که به جز عشق تو گر هیچ‌کسم بود

بیا که تیر نگاهت هنوز در پر ماست
گواه ما پر خونین و دیده تر ماست

به پادشاهی عالم نظر نیندازیم
گدای درگه عشقیم و عشق افسر ماست

همرنگ گونه‌های تو مهتابم آرزوست
چون باده‌ی لب تو می‌ نابم آرزوست

دور از نگاه گرم تو، بی‌تاب گشته‌ام
بر من نگاه کن، که شب و تابم آرزوست

به خارزار جهان، گل به دامنم، با عشق
صفای روی تو، تقدیم می‌کنم، با عشق

همین نه جان به ره دوست می‌فشانم شاد
به جان دوست، که غمخوار دشمنم با عشق

عشق هرجا رو کند آنجا خوش است
گر به دریا افکند آنجا خوش استگر بسوزاند در آتش دلکش است
ای خوشا آن دل که در این آتش استتا ببینی عشق را آینه‌وار
آتشی از جان خاموشت بر آرهرچه می‌خواهی به این دنیا نگر
دشمنی از خود نداری سخت‌ترعشق پیروزت کند بر خویشتن
عشق آتش می‌زند در ما و من

عشق هستی‌زا و روح‌افزا بُوَد
هرچه فرمان می‌دهد زیبا بُوَد

بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسرایمآنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال
پرگیرم از این بام و به سوی تو بیایمخورشید از آن دور از آن قله پربرف
آغوش کند باز، همه مهر، همه نازسیمرغ طلایی پرو بالی‌ست که چون من
از لانه برون آمده دارد سر پروازپرواز به آنجا که نشاط است و امید است
پرواز به آنجا که سرور است و سرود است

آنجا که سحر گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشید چو برگ گل ناز است

شنیدم مصرعی شیوا، که شیرین بود مضمونش
منم مجنون آن لیلا که صد لیلاست مجنونش‌

به مهر آویز و جان را روشنایی ده که این آیین
همه شادی است فرمانش، همه یاری است قانونش

ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق،

وگر – هر لحظه – رنگی تازه گیری،

منبع  : مجله تاپ ناز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *