در این بخش مجموعه ای از اشعار زیبا در مورد ظلم و ستم را با عکس نوشته در مورد ظالم ارائه کرده ایم.
چشم ها می بینند
قلبها می لرزند
اگردلی را به ناله آری ز برق آهش امان نداری
بلا درافتد به هرچه داری که چوب یزدان صدا ندارد
از خون جوانان وطن لاله
خدا لاله ، جانم لاله
حبیب لاله دمیده
وز ماتم سرو قدشان
سرو و جانم سرو خدا سرو
حبیب سرو خمیده
در سایه گل بلبل از این غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه
خدا در غمشان جامه دریده
چه کجرفتاری ای چرخ
چه بد کرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ
نه دین داری
نه آیین داری نه آیین داری ای چرخ
نه دین داری
نه آیین داری نه آیین داری ای چرخ
هنگام می و فصل گل و گشت
جانم گشت و خدا گشت و
حبیب گشت و چمن شد
در بار بهاری خالی از زاغ و
جانم زاغ و خدا زاغ و
حبیب زاغ و زغن شد
از ابر کرم، خطه ری رشک ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر
جانم مرغ قفس بهر وطن شد
چه کجرفتاری ای چرخ
چه بد کرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ
نه دین داری
نه آیین داری نه آیین داری ای چرخ
نه دین داری
نه آیین داری نه آیین داری ای چرخ
پشه آمد از حدیقه وز گیاه
کای سلیمان معدلت میگستری
ز کژی گریزان شود راستی
پدید آید از هر سوی کاستی
مکن شهریارا گنه تا توان
به ویژه کزو شرم دارد روان
مرغ سحر ناله سر کن داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار این قفس را بر شکن و زیرو زبر کن
ظلم ظالم جور صیاد آشیانم داده بر باد
ای خدا ای فلک ای طبیعت شام تاریک ما را سحر کن
سلطان که نه عادل است شیطان باشد
گرگ رمه و شغال بستان باشد
بابا افضل کاشانی
گر عدل کنی بر جهانت خوانند
ور ظلم کنی سگ عوانت خوانند
ما را ز غم زمانه فریاد
تا خود دل کیست یک زمان شاد
امیرحسینی هروی
ز آه دل خستگان ز بیخ برافتاد
آنکه قویتر ز کوه بود به بنیاد
گر به فلک برشود به خاک در افتد
هر که ندارد دل رحیم و کف راد
هر کجا عدل روی بنموده ست
نعمت اندر جهان بیفزوده ست
ظلم از هرکه هست نیک بدست
وآنکه او ظالم است نیک بدست
میشود دندان ظلم ازکندگشتن تیزتر
اره بیدانه چونگردد ببرد سنگ را
ظلم تاریک و دل سیه کندت
عدل رخشندهتر ز مه کندت
دور فلکی یکسره بر مَنهَج عدل است
خوش باش که ظالم نَبرد بار به منزل
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آنگاه که غرور کسی را له میکنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران
را نادیده میانگاری، آنگاه که حتی گوشت را میبندی تا صدای خرد
عقل چه بود آب ده اشجار را
ظلم چه بود، آب دادن خار را
**
خبرداری از خسروان عجم
نه آن شوکت و پادشایی بماند
ای زبردست زیر دست آزار
گرم تاکی بماند این بازار
انسانی که با سکوت دمخور نشود
نمیتواند که با عشقِ من حرفی بزند
کسی که با چشمش “باد” را نبیند
چگونه میتواند کوچم را درک کند؟!
کسی که به صدایِ سنگ گوش نسپارد
نمیتواند صدایم را بشنود..
کسی که در ظلمت نزیسته
چگونه به تنهاییِ من ایمان میآورد؟!!
خصم در ما شده پنهان ز خرد هم یادی
در فضــــای قفســم بستـــه در آزادی
زشت اگـر بود خدایـا به چه علت دادی؟
هر کس از ره برسـد طـرح ستـم می ریزد
خلق آزرده از این ظلـم، ستـم، بیدادی
برو پاس درویش محتاج دار
که شه از رعیت بود پاسدار
دل زیر دستان نباید شکست
مبادا که روزی شوی زیر دست
نکند جور پیشه سلطانی
که نیاید زگرگ چوپانی
به قومی که نیکی پسندد خدای
دهد خسرو عادل و نیک رای
سگالند از او نیک مردان حذر
که خشم خدای است بیدادگر
خدایا
در این دنیاے غم زده ما را
مَجراے عشق خود بگردان
ومَجراے نور و روح خود
تا نور تو را بر زندگے
کسانےکه اسیرظلمت
افسردگے و ناامیدےاند، بتابانیم
