شعر نو عاشقانه اخوان
چند صباحی است
عاشقی گناه شده و
عاقلان بی گناه ما را سرزنش می کنند
ما را خیالی نیست
چرا که اگر عاشقی گناهست ، ما غرق گناهیم
به جز حضور تو،
هیچ چیز این جهان بیکرانه را
جدی نگرفتم …
حتی عشق را
همان لحظه که تو را دیدم دانستم
تو همان عشقی هستی که همیشه به دنبالش بودم
همان عشق واقعی و حقیقی
و اکنون که
سالهاست در کنار هم زندگی می کنیم
این عشق همچنان قوی و آتشین است
تو زندگی من را کامل کردی
اگر تو نبودی هرگز به آرزوهایم دست پیدا نمی کردم
عشق تو من را به کمال رسانده
همیشه عاشقت هستم
همسر عزیزم
وقتی که زندگی من
هیچ چیز نبود
هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم
باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم
کسی را که مثل هیچ کس نیست
قاصدک هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
نمیشود که بهار از تو سبزتر باشد
گل از تو گلگونتر
امید از تو شیرینتر
نمیشود پاییز
فضای نمناک جنگلیاش
برگهای خستهی زردش
غمگینتر از نگاه تو باشد
نمیشود که تو باشی،
من عاشق تو نباشم
یکی را دوست دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند
نگاهش میکنم شاید
بخواند از نگاه من
که او را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمی داند
به برگ گل نوشتم من
تو را دوست می دارم
ولی افسوس او گل را
به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به کوی او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست می دارم
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزید
یکی ابر سیه آمد که روی ماه تابان را بپوشانید
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم
ولی افسوس و صد افسوس
ز ابر تیره برقی جست
که قاصد را میان ره بسوزانید
کنون وا مانده از هر جا
دگر با خود کنم نجوا
یکی را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمی داند
کلماتی برای توصیف احساسم نسبت به تو ندارم
من خوشبخت ترین مرد روی زمین هستم
لمس دستان تو، لبخند زیبایت و حضورت
من را شیفته و گرفتار کرده است
اگر تنها یک آرزو داشته باشم، یک هدف والا
آن آرزوی کنار تو بودن برای همیشه است.
دوستت دارم عشقم
عکس میگیرم
از ضربات شعری
که بر من فرود آوردی
عکس میگیرم
از صدای تو، لبخندت، شکستن آوازم
و نشان میدهم
به کسی که شعر مرا میخواند
و باریکهای از ابر
در حیرت لبخندش موج میزند
چندین سال دیگر
من بوسه میزنم
به دست های چروک شده ات
به چین روی پیشانی و کنار چشمت
به سپیدی کنار شقیقه هایت
ب این دست لرزان
من
متعهدم به این تصویری ک از تو ساخته ام
نمیدانی!
آخ تو نمیدانی عزیزه جانم!
چندین سال دیگر
اینجا
میان سینه ام
تو زیبا ترین پیرمرد ِ دنیایی
.
سیده_فاطمه_حسینیان
تو خورشید درخشان نیمه شبم هستی
شمع فروزان راهنمای من
درخشان ترین ستارهای هستی که دیدهام
حتی در روزهای تاریک و ابری
همه چیز روبراه میشود
وقتی که خورشید نیمه شب مرا لمس کند
اي بهار
تو پرنده ات رها
بنفشه ات به بار
مي وزي پر از ترانه
مي رسي پر از نگار
هركجا رهگذار توست
شاخه هاي ارغوان شكوفه ريز …
تو آیه ی دوستت دارم خواندی
که عشق
کوه؛
با نخستین سنگ ها آغاز می شود
انسان؛
با نخستین درد …
من؛
با نخستین نگاه تو
آغاز شدم …
زندگی گوشه قلب تو
بهشت است
بگو …
رهن مخروبه ترین
گوشه ی قلبت چند است ..
می آید،
اگرچه دیر.
می آید
رفتار رنگی اش
از پشت بال پرستو
چه دیدنی ست !
داشتم از این شهر می رفتم
جا ماندم
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید، دلتنگی مرا
زیبا آنگونه عاشقم
که حرمت مجنون را
احساس میکنم
از میان تمام چیزهایی که دیده ام
تنها تویی که
می خواهم به دیدن اش ادامه دهم
خنده ی نارنج طعمت را دوست دارم
چه باید کنم ای عشق؟
هیچ خبرم نیست
که رسم عاشقی چگونه بوده است
هیچ نمی دانم عشق های دیگر چه سان اند؟
تا قبل از
در آغوش گرفتنش،
گمان میکردم
زندگی فقط
زنده بودن است…
هـر صبح
پروانه میشوم
به هوای بازشدنِ
چشم هایت …
پرواز هیچ پرنده ای را
حسرت نمی برم
وقتی قفس
چشمهای تو باشد !
شیرینی کام من
مزه مزه کردن
رویای
“توست”
“مواظب خودت باش”
خیابونای زیادی مونده که با هم قدم نزدیم
کافه های زیادیه که قرارگاهمون نشده
و جاهای زیادی هست که نرفتیم
“مواظب خودت باش”جوونم
جهان بی تو جای خوبی برای موندن نیست
اگر تو نبودی
من کاملا بیکار بودم
هیچ کاری
در این دنیا ندارم
جز دوست داشتن تو
من بر میخیزم!
چراغی در دست، چراغی در دلم.
زنگار روحم را صیقل میزنم و آیینهای در برابر آیینهات میگذارم،
تا از تو
ابدیتی بسازم…!
تا شب نشده
خورشید را
لای موهایت میگذارم
و عاشق میشوم
فردا،
برای گفتن
دوستت دارم
دیر است
کاش میدیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
میتابانی
بال مژگان بلندت را
میخوابانی
آه وقتی که توچشمانت
آن جام لبالب از جاندارو را
سوی این تشنه جان سوخته میگردانی
موج موسیقی عشق
از دلم میگذرد
روح گلرنگ شراب
در تنم میگردد
دست ویرانگر شوق
پرپرم میکند ای غنچه رنگین، پرپر
من در آن لحظه که چشم تو به من مینگرد
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطان خواهش را
در آتش سبز
نور پنهانی بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را میبینم
بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش میگفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
تور از پی تور …
ملودی ها
بر کرانه ی گمنام.
بال زنان
آوازی در باران های آینده
از واژه ای که تو
از واژه ای که من.
به حرمت نان و نمکى که با هم خوردیم
نان را تو ببر
که راهت بلند است
و طاقتت کوتاه
نمک را بگذار برای من
می خواهم
این زخم
تا همیشه تازه بماند
ماندن
به پای کسی که دوستش داری
قشنگترین
اسارت زندگی است ..
هوا سرد است
من از عشق لبریزم
چنان گرمم
چنان با یاد تو در خویش سرگرمم
که رفت روزها و لحظهها از خاطرم رفته است
هوا سرد است اما من
به شور و شوق دلگرمم
چه فرقی میکند فصل بهاران یا زمستان است؟
تو را هر شب درون خواب میبینم…
تمام دستههای نرگس دیماه را در راه میچینم
و وقتی از میان کوچه میآیی
و وقتی قامتت را در زلال اشک میبینم
به خود آرام میگویم:
دوباره خواب میبینم!
دوباره وعدهی دیدارمان در خواب شب باشد
بیا…
من دستههای نرگس دی ماه را در راه میچینم
براي دوست داشتن
هميشه دنبال بهانه ام
برفي ببارد
آفتابي بتابد
نم باراني بزند بر موها و گونه ام
بادي بوزد
شگفتا
نه بهانه ها تمام ميشوند
نه دوست داشتنت
می شناسمت!
چشمهای تو
میزبان آفتاب صبح سبز باغهاست؛
می شناسمت …
از ماه بگویم؟
پیشترها گفته اند
از گل؟
آه …
یا من دیر شاعر شده ام
یا تو بیش از حد زیبایی
دلم تا برایت تنگ می شود
نه شعر می خوانم
نه ترانه گوش می دهم
نه حرفهایمان را تکرار می کنم
دلم تا برایت تنگ می شود
میمِ مالکیت
به آخرِ اسمت اضافه می کنم
و باز عاشقت می شوم
و عشق سوتفاهمی ست
می پرسی: شادی چیست ؟
می گویم: زیستن با تو.
می پرسی: اندوه چیست ؟
می گویم: یک لحظه با تو نبودن.
می پرسی: زندگی چیست مرد من ؟
زندگی چیست ؟
می گویم: رها شدن درون نفس هات.
بیرون، زیر آفتاب پاییز
دو قمری سر بر شانه ی یکدیگر.
عشق من برای شما مانند دریای خشن است
بنابراین قدرتمند و عمیق برای همیشه خواهد بود.
از طوفان، باد و بارانهای سنگین
این هر درد را تحمل خواهد کرد.
دلهای ما خیلی خالص و دوست داشتنی هستند.
من با هر ضربان قلب عاشق تو هستم!
گرما یعنی…
نفسهای تو
دستهای تو،آغوش تو…
من به خورشید ایمان ندارم!
از من می پرسی:
چرا دوستم داری؟
از تو می پرسم:
چرا پرنده میخواند؟
چرا شکوفه میشکفد؟
یوسف صدیق
حرف که می زنی
رز سرخی
در برف می شکفد.
من شاعر می شوم
و هواپیمای خورشیدی کوچکی
از خواب زمستانی واژه هایم می گذرد.
تو تنها مسافر آینده ای
که به اکنون ام باز می گردی.
حرف که می زنی
از خود می پرسم:
آیا ما در جهان های موازی
با هم نبوده ایم ؟
قاصدک !
شعر مرا از بر کن..
برو آن گوشه باغ..
سمت آن نرگس مست…
و بخوان در گوشش…
و بگو باور کن…
یک نفر یاد تو را…
دمی از دل نبرد…
عشق من به تو مانند دریاست
قدرتمند و عمیق برای همیشه
هر طوفان و باد و بارانی را تحمل می کند
دل های ما خاص و دوست داشتنی هستند
من با هر ضربان قلبم بیشتر عاشق تو می شوم
مهربانی یک نفر عاشقم کرد
آن هم در حد معجزه!
از باقی دوست داشتن ها فقط یاد گرفتم که:
“معجزه کردن کار هرکسی نیست”
عکس اش را می بوسم
عکس اش را روی سینه ام می گذارم
من، سایه و تنهایی با هم می باریم.
در دوردست خاطره
مردی چترش را می بندد.
در دوردست خاطره
مردی از پله ها ی پاییز بالا می رود
و چون تابستانی
میوه هایش را به آغوش می کشد.
شادی داشتنت
شادی بغل کردن سازیست
که درست نمی شناسمش
درست می نوازمش
نت به نت
نفس در نفس
“عباس معروفی”
گذرگاه بهاری
کودک گل را می بوید
یا گل کودک را ؟
شاملو و پاشایی
حکایت باران بیامان است
این گونه که من
دوستت میدارم
شوریدهوار و پریشان باریدن
بر خزهها و خیزابها
به بیراهه و راهها تاختن
بیتاب، بیقرار
دریایی جُستن
و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن
و تو را به یاد آوردن
حکایت بارانی بیقرار است
این گونه که من دوستت میدارم
یکی باید باشد
یکی که آدم را صدا کند
به نام کوچکاش صدا کند
یک جوری که حال آدم را خوب کند
یک جوری که هیچ کس دیگر بلد نباشد
یکی باید آدم را بلد باشد
شمعی در من می سوزد
سکوتی لرزان در حریر آتش
زمزمه ای پنهان در سایه های سکوت
شمعی مدام در من می سوزد؛
من اما
پشت پنجره های بی ستاره ی یلدا
به بازی خاکستر و باد می اندیشم
که پایان همه سوختن هاست.
در خلوت کافه یا توی خیابان
یکمرتبه بوسیدنت را دوست دارم
به من حق بده
دوست داشتنت
تنها راز زندگی ام باشد…
من
همیشه
هرچه را که دوست داشته ام
از دست داده ام!
نگین وضعی
و تو گفتی دوستت دارم
بقیه اش را نمی دانم!
من سال هاست
که با آن لالایی کوتاهت
به خواب رفته ام …
زندگی یعنی امیدوار بودن محبوب من
زندگی
مشغله ای جدی است
درست مثل دوست داشتن تو!
نام تو
اگر چه بهترین سرود زندگیست…
من…!!!
تو را به خلوت خدایی خیال خود
“بهترینِ بهترین من” خطاب می کنم
بهترین بهترین من….!
از من نخواه
عشق اگر بمیرد
