شعر و متن ادبی در مورد دیوانگی (20 شعر زیبا در مورد عشق و جنون)

دیوانگی، مفهومی پیچیده و چندوجهی است که در طول تاریخ بشریت، تعاریف و تفاسیر متعددی به خود دیده است. از جنون و بی‌عقلی تا خلاقیت و نبوغ، دیوانگی طیف وسیعی از معانی را در بر می‌گیرد و مرز میان آن و سلامت روان گاه مبهم و نامشخص است.دیوانگی، مفهومی پیچیده و چندوجهی، در اعماق ذهن انسان ریشه دارد. گاه چون تاریکی مطلق، بر نور عقل سایه می‌افکند و گاه چون رقصی نا‌موزون از رنگ‌ها و اصوات، خلاقیت و نبوغ را به ارمغان می‌آورد. ما در این پست از تاپ ناز می خواهیم در وصف این دسته از آدم ها و دیوانگی مجموعه ای بینظیر از متن، شعر و جملات ادبی را گردآوری کنیم.

دیوانگی، مفهومی پیچیده و چندوجهی است که در طول تاریخ بشریت، تعاریف و تفاسیر متعددی به خود دیده است. از جنون و بی‌عقلی تا خلاقیت و نبوغ، دیوانگی طیف وسیعی از معانی را در بر می‌گیرد و مرز میان آن و سلامت روان گاه مبهم و نامشخص است.دیوانگی، مفهومی پیچیده و چندوجهی، در اعماق ذهن انسان ریشه دارد. گاه چون تاریکی مطلق، بر نور عقل سایه می‌افکند و گاه چون رقصی نا‌موزون از رنگ‌ها و اصوات، خلاقیت و نبوغ را به ارمغان می‌آورد. ما در این پست از تاپ ناز می خواهیم در وصف این دسته از آدم ها و دیوانگی مجموعه ای بینظیر از متن، شعر و جملات ادبی را گردآوری کنیم.

عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه می دانی؟
در شعله نرقصیدی، پروانه چه می دانی؟

عشق یعنی در هوایِ دلبرت دیوانگی…

دلم دیوانه دیوانگی هاست
دل آواره بی خانگی هاست

همچو ما دیوانه ی دیوانگی
نیست در افسانه ی دیوانگی
بهتر از خواب هزار و یک شب است
هر شب مستانه ی دیوانگی

برون آ از در و دیوانه گردان هوشیاران را
ولیکن خسرو دیوانه را دیوانه تر گردان

دیوانگی
تنها چیزی است
که به خاطرش افسوس نمی خوریم

گاهی اوقات
حسرت تکرار یک لحظه
دیوانه کننده ترین حس دنیاست

مردانه
عاشقم باش
تا ببینی برای دیوانگی هایت
چقدر زنم

صد هزاران جان فدای
لحظه های دیدنت
غنچه ی طبعم شکوفا
گشته از خندیدنت
مستی و دیوانگی
هم عالمی دارد عزیز
سر خوش از آن لحظه
رویایی بوسیدنت

طبیب درد بی‌ درمان کدامست
رفیق راه بی‌ پایان کدامست
اگر عقلست پس دیوانگی چیست
و گر جانست پس جانان کدامست

دیوانگی ام
بالا زده مرا فقط تو️
تسکین می دهد…

تا دل نشود عاشق
دیوانه نمی گردد
تا نگذرد از تن جان
جانانه نمی گردد
گریان نشود چشمی
تا آنکه نسوزد دل
بیهوده بگرد شمع
پروانه نمی گردد

حماقت یعنی
من این جا
تو آن جا
و یک فاصله که مرا بنگرد و به من نیشخند بزند
و من دیوانه وار هم چنان به ردپای تو در این فاصله
چشم بدوزم!

من همین امروز یا فردا به جنگل می زنم

دیوانگی زین بیشتر ؟ زین بیشتر ، دیوانه جان

عاقل مباش تا غم دیوانگان خوری

ز هوشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد

عاقلی، دیوانه‌ ای را داد پند
کز چه بر خود می‌ پسندی این گزند

دمادم می شود دیوانه عشق
همی گوید یقین افسانه عشق

باید جای من باشید
تا بفهمید چشم هایش
برای یک عمر دیوانگی کافیست!

از برای امتحان چندی مرا دیوانه کن

کجا در بزم او جای چو من دیوانه‌ای باشد

از چهار سوی جهان
گوشه دنج آغوش تو
جان میدهد
برای یک عمر
دیوانگی کردن

گله از دست کسی نیست
مقصر
دل دیوانه‌ ی ماست…

شاید دیوانگی باشد باتو حرف زدن درخیال عشق من
اما من عاشق این دیوانگی نه عاشق توام عشق بی خیال من

عاشقم دیوانه ام،مست و مدهوش و خراب
من به این دیوانگی جانانه مینازم چه باک…

اندر دلِ دیوانه من، یاد یار پدیدار نباشد
هیچ قطره اشکی ، بر رخ من پدیدار نباشد
جان را که مَه آلود وزمستانی نمود ،افکارش
راه مرام نیست, که پرتو عشق بر او بتابد
آدمی که بهشتم را به سیبی دهد بر باد
عجب آدم فروشیست ،عاشقی را دادبرباد
می روی، چون می دانی بی وفایی که در ذاتت بُود
می روم ،چون خسته ام از هجوم پستی که در ذاتت بُود
میدانم به زودی، تار و پود دِلت خواهدشکست
آن زمانیست بگویم،که دلِ سنگ خواهد شکست

نگاهم کن تماشایت کنم که
جنون دارم! گرفتارم! گرفتار!
شدم آتش فشانی از تمنا
تنت را دست شعرم باز بسپار

تو طغیان کن به سمتم مثل دریا
که من با موج موهایت بمیرم!
در آغوشت بیا با هُرم بوسه
لبم را گرم کن تا جان بگیرم!

چه کسی خواسته تا کار به اینجا برسد
عشق و دیوانگی ما به مدارا برسد
قسمت دشمن انسان نشود روزی که
“دوستت دارم” معشوق به “اما” برسد
سد بر این رود کشیدند به دریا نرسیم
قزل آلا که نمی خواست به دریا برسد !!
“عشق آتش به همه عالم و آدم زد” و رفت
غم کمین کرد که در روز مبادا برسد
به خدا با زدن حرف دل انصاف نبود
تاج به یوسف و ماتم به زلیخا برسد
بین جمعی که نشستند قضاوت بکنند
کاش می شد که کمی هم به خدا جا برسد…

نمی دانم از عشق است که دیوانه شده ام
یا از دیوانگی ست که عاشق شده ام!!
نمی دانم من در غمت شناورم
یا غمت در من!
نمی دانم از پریشانی سرگردانم
یا از سرگردانی پریشان!
به گمانم خاصیت عشق است!
دچارش که می شوی
دیگرهیچ چیز نه می دانی، نه میفهمی!
تنها همین را می دانم؛
این که هر روز در آغوش توأم…
می بینمت…
می بویمت…
می خوانمت…
می شنومت…
می بوسمت
و لمست می کنم
بی آنکه باشی!
بی آنکه بدانی!

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم

از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین

بدی های زندگی بکام من شد

سکوت تو ،‌ رکود عشق بازیست

بیا دیوانگی کن ، عاشقی کن

منبع  : مجله تاپ ناز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *