سرنوشت و تقدیر تلخ داستانی از فراز و نشیب های زندگی است. در اعماق وجود هر انسانی، داستانی از تقدیر نهفته است. داستانی که فراز و نشیبهای زندگی را در خود جای داده و گاه تلخی و ناامیدی را به ارمغان میآورد. تقدیر تلخ، داستانی غمانگیز از تجربههای ناخوشایند و اتفاقات ناگوار است که تار و پود زندگی انسان را به درد و رنج میآلود. این داستان، روایتگر از دست دادنها، شکستها و ناکامیهایی است که گویی ابرهای تاریکی بر آسمان زندگی سایه میافکنند و نور امید را از دل انسان میربایند.
ای عشق، ای سرشت من، ای سرنوشت من!
تقدیر من غم تو و تغییر تو محال
بر زمین می زندم این تقدیر تلخ
هر لحظه منتظر هزار مرگ آنییم
کمی آهسته تر دنیا به شلاق تو در بندم
دگر هرگز به روی تو دمی حتی نمی خندم
به حدم میزنی اما به جرمی که نمی دانم
به حکم تلخ تقدیرت گرفتار شب تارم
از تقدیر سرنوشت غمگین مباش
شادی کردند و خود را بزرگ پنداشتند
این سرنوشت است که فرمانروایی دارد
که سرنوشت خودم را درست کرده ام
تو سرنوشت غمگین من
مشکلات مثل دستمال کاغذی میمونه
تا یکی برمیدارم یکی دیگه میزنه بیرون
مادرم دست روى سرم کشید
پسرم برو و سرنوشتت را عوض کن
گفت: خیلی میترسم
گفتم: چرا؟
گفت: چون از تهِ دل خوشحالم و این جور خوشحالی، ترسناک است…
پرسیدم: آخه چرا؟
جواب داد: وقتی آدم این جور خوشحال باشد،
سرنوشت آماده است چیزی را از آدم بگیرد
سرنوشت را در فنجانی از قهوه باید مصور دید
این روزها عشق را تلخ میل می کنند
و زندگی را شیرین می بازند
اگر در تقدیرت باشد دنیا هم برای رسیدن به او کوچک است
تقدیر تلخ مثل یک رستوران منفور
پر از پیشخدمت های عجیب و غریب است
که غذایی که هرگز سفارش نداده اید
و حتی هیچ وقت دوست نداشته اید را برای شما می آورد
آنگاه که تقدیری نیست،
از تدبیر نیز کاری ساخته نیست!
خواستن اگر با تمام وجود، با بسیج همه اندامها و نیروهای روح و با قدرتی که داری تجلی شود
و اگر هستیمان را یک خواستن کنیم،
یک خواستن مطلق
و اگر با هجوم و حملههای صادقانه و سرشار از امید و یقین و ایمان بخواهیم،
پاسخ خویش را خواهیم گرفت.
به خدا اعتماد کن ..
او گاهی بهترینها را بعد از تلخترین تجربهها به تو میدهد
تا قدر زیباترین چیزهایی که به دست آوردی را بدانی
و هرگز تسلیم نشوید، معجزهها هر روز رخ میدهند …
شاید امروز روز شما باشد …
تقدیر در دستان توست!
به تقدیر تلخ بگویید
اسباب بازی هایش بی جان نیستند
آدم اند
میشکنند آرام تر
من ازنگاه کلاغی که رفت فهمیدم
که سرنوشت درختان باغمان تبر است…
صورت آرزوهام کبوده
چه دست سنگینی داشت تقدیر تلخ
بی تو من ماندم و این خانه و این سرنوشت
بی تو من دیگر نمیدانم چه باید گفت و چه باید نوشت…
کاش میشد
آدمیزاد که به ته خط رسید
مثل ساعت شنی برعکسش کرد
و فرصت دوباره به او داد
کاش میشد پایان های تلخ راخط زد
و تمام داستان ها را با فصلی
خوش به اتمام رساند
کاش میشد فقط لحظه ای
قلم سرنوشت به دستان من می افتاد
تا برای پدرم قدری جوانی
و برای مادرم دلی خوش را قلم بزنم
و برای خودم
تنها دیدار مجدد تو را
راستی چرا کاش ها سبز نمی شوند
دلم می گیرد
او هست.. من هستم..
آرزو نکن که زندگی آسانتر باشد
آرزو کن که خودت بهتر باشی
برای تقدیر بی مشکل آرزو نکن،
برای مهارتهای بیشتر آرزو کن.
برای چالشهای کمتر آرزو نکن،
برای خردمندی بیشتر آرزو کن
قدم به قدم رفتن
که نبینی
کاش می شد، کاش میشد سرنوشت را از سر نوشت
کاش می شد اندکی تاریخ را بهتر نوشت
کاش می شد داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت
سرنوشت دل من
زندگینامه انسانیست
که لبش دوختهاند
زندهاش سوختهاند
و به دارش زدهاند . .
سهم من اززندگانی هیچ بود,دل به هرکس خوش
نمودم پوچ بود,رنج غربت به تن خسته نشست,
دردتنهائی عمرم راشکست,روزگارم
برخلاف آرزوهایم گذشت,یک شبی
عاشق شدم یک عمرپشیمانی گذشت,
سرنوشت دیگران عبرت نشد,
خودشدم عبرت برای دیگران!
کسی که مبارزه کردن نمی داند..بدبختی هایش را سرنوشت می نامد.
مبارزه کن…!
و شکست را نپذیر…
زندگیت همانی خواهد شد که آرزویش را داشتی…
به خدا اعتماد کن ..
تا قدر زیباترین چیزهایی که به دست آوردی را بدانی
گذاشتن از سختیهای پیش رو نمیتواند
آنقدرها هم که سختش میکنند، نیست!
