داستان عشق به میهنم ایران

میهندوستی مفهومی است ناظر به عشق و علاقه به میهن و مردم و آمادگی جهت هر گونه فداکاری و پاسداری از استقلال سیاسی و اقتصادی کشور و دفاع از هویت قومی،ملی و فرهنگی آن ملت. میهن دوست فردی است که به سرنوشت کشور و فرهنگ خود حساس است و همه تلاشش را بکار میگیرد تا آنها را به بالندگی برساند.
داستان اول در مورد عشق به میهن
تمیستوکل پادشاه یونان در آرزوی کاخی به زیبایی تخت جمشید بود یکی سرداران خویش که زبان ایرانیان را می دانست فرا خواند و به او گفت شنیده ام سنگ تراشی بنام مازیار و شاگردش بانو گلدیس پرسپولیس را همچون جواهرات تراش داده اند آنهم به گونه ایی که پیک های سرزمینهای دیگر از این همه زیبایی در شگفت شده اند به ایران رو و به هر گونه که امکان دارد این دو را به یونان بیاور می خواهم آنها پرسپولیس زیباتری در آتن بسازند.
آن فرمانده یونانی با چند سرباز دیگر با تن پوشی ایرانی به سرزمین ما آمده و پس از چندی با دو هنرمند ایرانی بازگشت. در حالی که دست های آنها بسته، رویشان زرد و ز ایرانیان را کشته اند. آیا قبول می کنی همسر او شوی؟
میترادات به پدر نگاهی کرد و خوابش را به یاد آورد. در دل گفت آه ای پدر، من این مار را قبلا در خواب دیده ام و می دانم کی باز خواهم گشت، زمانی که دیگر نیمی از موهایم سفید شده است. بخاطر ایران و شادی مردمم خواهم رفت. سرش را پایین انداخت و گفت: پدر هر چه شما تصمیم بگیرید، همان می کنم. پادشاه، میترادات را در آغوش گرفت، موی سر او را بوسید و گفت: دخترم می دانی که چقدر دوستت دارم.
میترادات در دل می دانست آغوش مار در انتظار اوست. اما صدای شادی ایرانیان آرامش می کرد. همچون آرامش آغوش پدر. و آرام گریست. سالها گذشت. میترادات که به ایران باز گشت، همه چیز همانگونه بود که در خواب دیده بود. بر لب همان جوی آب نشست و خود را در آن دید. اشک هایش با آب جوی در هم آمیخت لذا عشق به میهن و طعم میهن دوستی را برای روح و جان ایرانیان به یادگار گذاشت.
پیشنهادی: شعری زیبا درباره ایران بخوانید
