توصیف و انشای زیبا درباره یک روز برفی + شعر
در این پست انشای زیبا درباره یک روز برفی و شعر مرتبط با آن نوشته شده است، با دانشچی همراه باشید.
انشا یک روز برفی
شب بود. آسمان گونه اش سرخ شده بود. گویی میهمانی در راه دارد. شب بسیار سردی بود. خوابیدم چشمانم را که باز کردمصبح شده بود. به سختی پتوی گرم را کنار زدم و خودم را به پنجره رساندم. خدای من! باورم نمیشد! بالاخره میهمان آسمان از راه رسید.
دانه های درشت برف از آسمان فرود می آمدند و به زمین می نشستند. زیباتر از آسمان، زمین بود؛ زمینی که به لطف میهمان آسمان عروس شده بود. چشمانم را به هر طرف که می چرخاندم همه جا سفید و برفی بود. گویی درختان هم برای این میهمانی آماده شده و لباس سفید به تن کرده بودند.
شاخه های لخت درختان با لباس سفید برف پوشیده شده بود؛ برعکس من، انگار درختان با پوشیدن برف تازه گرمشان شده بود! با خوشحالی صبحانه ام را خوردم و لباس هایم را پوشیدم و به حیاط رفتم تا آدم برفی درست کنم. دانه های زیبای برف مرا هم سفید پوش کردند!
برف ها را جمع کردم و در گوشه ای از حیاط آدم برفشاعر هادی زروندی
****************
پسرک با مادر
رفته بودند خريد
لقمه ناني و پنير
بهز شام آن شب
سوز و سرمايي بود بعد از آن بارش برف
همه جا يخبندان ، پر برف و سرما
در صف نانوايي چشم مادر به سماء شاطر
پسرک آنطرف نانوايي
محو ديدار فروشگاه بزرگ پوشاک
ناگهان آمد و گفت:
آدمکهاي درون ويترين
سردشان است آيا؟
مادرش گفت چطور؟
پسرک گفت سر و گردنشان پوشيدست
با کلاهي زيبا، شالهاي زنگي
برف و سرما اينجاست
من سرم لخت و تنم مي لرزد
آدمک داخل ويترينِ گرم
پس چرا پوشيده است؟
شاعر حمید پوربهزاد
• سری دوم انشا یک روز برفی
بیشتر بخوانید: انشا ادبی در مورد برف
توصیف یک روز برفی / انشا اختصاصی دانشچی
