پدر، در قامت استوار کوهی، سایه گستر زندگی ماست. دستان پرمهر او، پناهگاهی امن در برابر طوفان های روزگار است و قلب مهربانش سرشار از عشق و فداکاری است که زندگی ما را گرمی می بخشد. او همچون درختی تناور است که ریشه هایش در اعماق خاک زندگی ما ریشه دوانده و شاخه هایش به سوی آسمان عشق و ایثار امتداد یافته است.
پدر؛ تکیه گاهی است که بهشت زیر پایش نیست
اما همیشه به جرم پدر بودن باید ایستادگی کند؛
و با وجود همه مشکلات, به تو لبخند زند تا تو دلگرم شوی
که اگر بدانی … چه کسی ،
کشتی زندگی را از میان موج های سهمگین روزگار به ساحل آرام رویاهایت رسانده است؛
“پدرت”را می پرستیدی …
پشتم به تو گرم است. نمیدانم اگر تو نبودی، زبانم چطور میچرخید، صدایت نزنم!
راستش را بخواهی، گاهی، حتی وقتی با تو کاری ندارم، برای دل خودم صدایت میزنم؛ بابا!
آنقدر با دستهایت انس گرفتهام که گاهی دلم لک میزند، دستانم را بگیری.
هر بار دستانم را میگیری، خیالم راحت میشود؛ میدانم که هوایم را داری و من میان ازدحام غریبی،
گم نمیشوم و تو هیچ وقت دستم را رها نمیکنی …
پدر مثل خودکار می مونه
شکل عوض نمی کنه
ولی یه دفعه می بینی که نمی نویسه
مادر مثل مداد می مونه
هر لحظه تراشیده شدنشو می بینی
تا اینکه تموم می شه
پدر بشنو این حرف فرزند خویش
عزیزو گرامی و دلبند خویش
تویی مایه ی بود و پیدایشم
کنا رت به ناز و به آسایشم
پدر تکیه گاه وجود منی
تو سرمایه ی هست و بود منی
پدر ای چراغ خونه! مرد دریا، مرد بارون
با تو زندگی یه باغه، بی تو سرده مثل زندون
هر چی دارم از تو دارم ، تو بهار آرزوها
هنوزم اگه نگیری، دستامو می افتم از پا
ای تکیه گاه محکم من، ای پدر جان
ای ابر بارنده ی مهر و لطف و احسان
ای نام زیبایت همیشه اعتبارم
خدمت به تو در همه حال، هست افتخارم
خاص:
پدر یعنی:
هر چه روزهایت سخت سخت
من هستم خیالت تخت تخت!
دخـتــَــر کـه بــاشی…
میـدونـی اَوّلــــیـن عِشــق زنـدگیـتــ پـــِدرتـه
دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مُحکــَم تــَریـن پَنــآهگــاه دنیــآ
آغــوش گــَرم پـــِدرتـه
دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مــَردانــه تـَریـن دستــی
کـه مـیتونی تو دستـِـت بگیـــری و
دیگـه اَز هـــیچی نَتــَرسی
دســــتای گَرم وَ مِهـــــرَبون پـــِدرتـه
هَر کـجای دنیـا هم بـــاشی
چه بـاشه چـه نبــاشه
قَویتــریـن فِرشتــه ی نِگهبـــان پـــِدرته
پدر جان قسم به جان عزیزت که هیج گاه
یاد شکوه مند تو از دل نمی رود
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
نقشی تو هم دمی ز مقابل نمی رود
وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده !
وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده !
وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچی نمیگه …
و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری !
به سلامتیـت پدرم که هزار بار تَرک برداشتی و یـک بـار دم از شکست نــزدی
کهنه را پــوشیــدی و ذوق لبـاس نــو را به من بخشیـــدی
غــرورم را خریـــدی و یک بــار مغــرورم نـگشتی
پــرواز یــادم دادی و پـــریـــدنــم را نگـریـستـی
پـــــدرم
من از تــو من شــدم
هستیــم از تــــوست
دستانم را بگیر که بزرگ کودکت هنوز غرق در نیاز به توست…متن ها و جملات زیبا و قصار پدر یعنی…..!!!!!
دخترها بیدلیل بابایی نشدهاند
دخترها میدانند که هر بار دلشان از نامردیهای دنیا بگیرد
دستی ایمن و مردانه
به دور از حس نیاز روی سرشان نوازش میشود
که جز عشق عطر دیگری ندارد…
پدرم هر وقت می گفت درست می شود
تمام نگرانی هایم به یک باره رنگ میباخت
زندگی بارِ گرانیست
که بر پشتِ پریشانیِ توست
کارِ آسانی نیست،
نان درآوردن و غم خوردن و عاشق بودن…
پدرم
کمرم از غمِ سنگینِ نگاهت خَم باد
پدر
اولین قهرمان یه پسر
و اولین عشق یه دختره
میخواهم برای پدرم شعری بنویسم
شعری که به بلندی قامتش
و زیبایی صبرش باشد
این شعر را با کلمه نمی توان نوشت
عاطفه میخواهد و ارادت و ادب
پدر تنها یک نام نیست
مردی است که چرخ یک زندگی را
با تمام سختی هایش می چرخاند
یک کوه است
کوه استقامتی که بودنش عجیب دلت را قرص می کند
خدایا به خواب پدر من آسایش
به بیداریش عافیت
به عشقش ثبات
به مهرش تداوم
و به عمرش برکت جاودان عطا کن
شکرانه اش با من
تنها زمانی که بزرگ شوید و از او دور شوید
(زمانی که با خانه پدری وداع کرده و به خانه خودتان می روید )
تنها در این زمان است که پی به بزرگی وی خواهید برد
و بزرگی اش را کاملاً ارج خواهید گذارد
پدر جان
سحرگاهان که نسیم آیتی
از پاک بودن را به گل ها هدیه میبخشد
به آن محراب پاکش آرزو کردم برایت
خوب دیدن،
خوب بودن،
خوب ماندن را
با تمام وجودم دوستت دارم.
خدای را بسی شاکرم که از روی کرم پدر و مادری فداکار نصیبم ساخته تا در سایه
درخت پر بار وجودشان بیاسایم و از ریشه آنها شاخ و برگ گیرم و از سایه وجودشان
در راه کسب علم و دانش تلاش نمایم.
والدینی که بودنشان تاج افتخاری است بر سرم و نامشان دلیلی است بر بودنم چرا
که این دو وجود پس از پروردگار مایه هستی ام بوده اند دستم را گرفتند و راه رفتن
را در این وادی زندگی پر از فراز و نشیب آموختند.
تقدیم به پدر و مادر عزیز و مهربانم
که در سختیها و دشواریهای زندگی همواره یاوری دلسوز و فداکار
و پشتیبانی محکم و مطمئن برایم بودهاند.
داشتم با پدرم جدول حل میکردم که گفتم : نوشته دوست ، عشق ، محبت و چهار حرفیه …
اتفاقا دو حرف اولشم دراومده یعنی ب و الف !
یه دفعه پدرم گفت فهمیدم عزیزم میشه بابا ؛ با اینکه می دونستم بابا میشه ولی بهش گفتم نه اشتباهه !!!
گفت : ببین اگه بنویسی بابا عمودی شم در میاد …
تو چشمام اشک جمع شده بود که گفتم می دونم میشه بابا ولی اینجا نوشته چهار حرفی ولی تو که حرف نداری !
پدر! میخواستم دربارهات بنویسم؛ گفتم: یداللّهی؛ دیدم، علی است. گفتم نان آور شبانه کوچه های دلم هستی؛ دیدم علی است. خلوص تو در عشق ورزیدن را نوشتم و روح تو را از هر طرف پیمودم، به علی رسیدم.
آنگاه، دریافتم که تو، نور جدا شده ای از آفتاب علی هستی، تا از پنجره هر خانه ای، هستی را گرما ببخشی ؛ و اینگونه بود که علی علیهالسلام ، نماینده خدا و نبی شد و پدر، نماینده علی علیهالسلام .
تو را به من هدیه دادند و من امروز، تمامی خود را به تو هدیه خواهم کرد؛ اگر بپذیری.
ـ پدرم! تو تپش قلب خانه ای؛ وقتی هر صبح، با تلنگر عشق، از خانه بیرون میروی و با کشش عشق، دوباره باز میگردی. دهلیزهای قلبم، تقدیم مهربانی تو باد!
ـ علی آموخت هر جا که جای مهر پدر خالی است، میتوان پدر بود تا جامعه را از یتیمی بی مهری، رهایی بخشید؛ آن وقت است که میتوان خیبر دلها را فتح کرد.
پدرم
پدرم…
