اولین دیدار عاشقانه، گویی گامی به سوی سرنوشتی ناشناخته است. در این دیدار دو قلب برای اولین بار در هم آمیخته و داستانی جدید آغاز می شود. اولین دیدار عاشقانه غالباً با هیجان و اضطراب همراه است. دو عاشق مشتاقانه منتظر دیدار یکدیگر بوده و در عین حال نگران قضاوت و نظر طرف مقابل هستند. از طرفی هم هر کسی برای اولین بار چنین موقعیتی را تجربه کرده باشد برای همیشه خاطره این روز در ذهن و قلبش حک می شود. شاید به همین خاطر است وقتی فردی به یاد اولین دیدار و مقالات عاشقانه خود می افتد ناخودآگاه خنده ای عمیق بر روی لب هایش ظاهر می شود.
دلبسته به یک ثانیه دیدارِ تو بودم
این عمرکه بےحوصله ناچارِ تو بودم
تو نازترین حادثه در زندگے من
من شاخ ترین عاشق بی عارِ تو بودم
تا آخرِ بےحوصلگےشعر نوشتم
هرشب که تو خوابیدے و بیدارِ تو بودم
اولین دیدار,جمع شد همه تفریقهای دلم
آوار دنیا خراب شد بر سر نگاه حزینم
من, بی من شد و همه تو بر من نشست
براستی که در یک آن همه دنیا به من پیوست
کوچ کرده بودم خودم را در پس پنهانم
آشیانی نشاندی مرا, لابلای شاخه های بودنم
بنشین مرا دمی و بنوش جرعه ای از چشمانم
تا خالی شود از رفتنت, بغض دستانم
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من…
دل من داند و من دانم و داند دل من!
وقتی برای اولین بار دیدمش
هرگز فکرش را هم نمیکردم
که او همان کسی باشد
که بعدها باید برایش بمیرم
من از وقتی تو رو دیدم زمان یک ثانیه ام نگذشت
مگه میشه تو رو دید و به قبل دیدنت برگشت
کاش دوباره برگردیم به اولین بوسه به اولین دیدار
کاش کنار هم باشیم تا اخر دنیا تا اخرش این بار
از هوای این روز ها تنها غبار خاطره تنفس می کنم
و وقتی نفس عمیق می کشم
گلیم را می سوزاند، خاطر اولین دیدار
امشب تو هم مثل خودم چه بیتابی
از شوق این دیدار اصلا نمیخوابی
از این ور جاده تا اون ور جاده
میام آخه چشمات وعده بهم داده
میام که باز دستات رفیق دستام شه
دوباره تو عمق نگاه تو جام شه
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد، دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ
های ! نپریشی صفای زلفم را، دست
آبرویم را نریزی، دل
– ای نخورده مست –
لحظه دیدار نزدیک است
تو را نمی دانم
اما برای من
این اولین دیدار بین ما نیست
انگار هر شب حسی پنهان
مرا تا آغوش خیال تو٬
در کوچه باغ آمال و آرزوها
بی شکیب همراه است.
میدونی دلبر…
قشنگ ترین خاطرم ازت
اونجایی نبود که بار اول دیدمت…
اونجایی بود که
میدونستم یه چیزی تو دل جفتمون هست و نمیگفتیمش
سخت بود گفتنش
ولی به هر بهونه ای تو دید هم قرار میگرفتیم
و قشنگ ترین لحظه لحظه های بازی چشامون بود…
الکی مثلا من حواسم نبود…
تو زل میزدی به من،
الکی مثلا تو حواست نبود
من زل میزدم به تو:)
یادته؟…:)
اولین بار که تورا دیدم در چشمانت خیره شدم
و نمی دانستی در آن لحظه من چگونه باختم
قلبم را به قیمتی ارزان
من نمیدانم
شاید تو هم در چشمانم خیره شدی
شاید تو هم قلبت را باختی
به راستی قلب تو هم لرزید
به راستی سینه ات درد گرفت
چه زیباست
دیدارنور.. و مهتاب
اولین دیدار
چه آتشی شده در دل به پا نمی دانی نشانده ای به بلا و عزا نمی دانی
در آن زمان پر آشوب اولین دیدار قیامتی که نمودی به پا نمی دانی
از همان دیدار اول در دلم افتاده ای
بعد از آن هر دفعه دیدارت سعات بوده است
اولین بار دو چشم تو بدیدم دل گفت
خاک بر سر شده ای این خود زندانبان است
در تب انتظار جامانده
رد بوسه ات بر پیراهن گلدار
می رقصند برگ های طلایی
در جشن رهایی به سنفونی بادها
تا باز گردم بار دیگر به خاطرات اولین دیدار
بیا عهدی کنیم امروز روز اول دیدار
اگر رفتیم، بی برگشت
اگر ماندیم، بی منت
آغوش من و عشق تو و لحظه ی دیدار
رویای قشنگی ست و اما شدنی نیست
اولین باری که دیدمت فکرشو نمی کردم
بشی همونی که قراره براش بمیرم
بار اول که دیدمت
که چند روز بعد
اولین دیدارمان را به یاد داری
بعد ازآن سال های دور…؟
چشمان عسلی ات می خندیدند و من …
دوباره طبق عادت همیشگی گونه هایم سرخ شدند و تو قهقهه زدی…
تماشایت می کردم …
تماشایم می کردی …
زل زده بودم به آن چند تار سپید لابه لای موهایت …
پرسیدی : پیر شدم ؟
و پاسخ شنیدی نه….
نه زیاد.
اما تو با خود زمزمه کردی …
میوه ممنوعه پیرم کردی…
رفتی ولی از خوابم نرفتی !
رفتی ولی از شعرم نرفتی !…
و من …
طاقت نداشتم از دیدنم اینگونه عذاب بکشی …
دوباره بی وفایی کردم …
اولین دیدارمان آخرین دیدارمان بود…
از هوای این روز ها
تنها غبار خاطره تنفس می کنم
و وقتی نفس عمیق می کشم
گلیم را می سوزاند، خاطر اولین دیدار..
تو برای من حکی که باید اجرایش کنم
تو برام خود خود زندگی
عاشق شدم با تو از اولین دیدار
از خوابی صد ساله گویی شدم بیدار !
روزی که قلبم دید می آمدی از دور،
فهمید خوش قلبی، خوش فکر و خوش رفتار!
تو نیستی
اما لذت اولین دیدارمان
هنوز مستم میکند
نابتر از انگور تاکستان
اولین دیدار ،،،،
بذر کوچکی در لبخندت بود
دهان گشودی از لبهایت پاشیده شد.. و من کلماتی مهربان را در خاکی نمدار ریختم.ابرهای بی قرار باریدند و گیاهی از لبهایت جوانه زد و رویید.
این بوته قد کشیده و در شعر اخرم گل میدهد
انگاه در چراگاه سرسبز عشق
گوزنی که تنهاییش را ماغ می کشد با شاخهای بلندش انرا تکان میدهد
تا گلبرگهایش جدا شوند با عطر و رایحه خوش تا دور دستها به رقص باد بچرخند و به مشام ات برسد همچون بوسه ای تو را تعقیب کند یا واژه های دیوانه و افسار گسیخته ام که سرگران
می چرخند تا جایی که بر بلندای تپه ای آنجا که سبزه ها و گلها رو به آمدنت غش میرود روی باز گردانی سر بچرخانی با لبخند افتابی ات دوباره شبیه شراب در صدف لبهایت که امن ترین مکان است روح کلمات سرکش مرا نگه بداری تا دوباره به آرامشی طول دراز میهمان کنی زمان میگذرد و این شعرنارس تمام نمیشود تا وقتی که همچون شراب جا بیوفتد و ته نشین شود و طعم گس دهانت را بگیرد و در جامهای نرگس زار نگاهت آماده ی نوشیدن شود
سلام… به اوج تنهایی..
سلام به نور چشمان تر ….در سکوت وتاریکی شب….
تاریکی را.. کنار خواهم زد.
پشت مهتاب مه الود دل….شمعی روشن است
شمعی که.. غروبش پیدایش طلوع عشق است
تجلی عشق.. ز شمع باید اموخت
برای معشوق … اب باید شد…جاری باید گشت….
تا به… شمعدان وجود رسید
و اینک شمع سوخت.. و شب رفت و ..لحظه وصال نورو… شمعدان
چه زیباست
شوق لحظه اولین دیدار
دیدارنور.. و مهتاب
دیدار شمع …و شمعدان..
دیداردل در اغوش مهتاب
لحظه اولین دیدار…
بنگر تاوان عشق را …
سوختن و اب شدن را
چه دلپذیر است
بوسه به دستان.. مقدس عشق زدن
در سکوت..
