عشق، یکی از قدرتمندترین احساسات انسانی است که می تواند زندگی ما را دگرگون کند. اما گاهی اوقات به دلایل مختلف مجبور به فراموش کردن عشقی می شویم که روزی در قلبمان حک شده بود. بی شک فراموش کردن عشق هرگز آسان نیست و می تواند درد و رنج زیادی به همراه داشته باشد. شاید به این خاطر است که یک عاشق واقعی هیچ گاه نمی خواهد عشق خود را فراموش کند. زیرا فقدان این وابستگی میتواند خلأ عمیقی در وجود او ایجاد کند.
تا عشق تو آمد در قلبم، تو رفتی
تا آمدم بگویم نرو، رفته بودی
تا خواستم فراموشت کنم خودم را فراموش کردم
آدم ها فراموش می کنند
رفیق را، همسایه را، رهگذر را حتی گاهی خود را
اما کسی را که با او دیوانگی کرده اند هرگز
یک بار دیگر دلم را قانع کردم فراموشت کند
نه سیگار کشیدم و نه دلتنگی
تو ماه را بیشتر از همه دوست میداشتی
نمیخواهم فراموشات کنم
آسمان رنگ شب شیدا گرفت
تا سحر غم با دلم همخانه بود
زیبایی ها را چشم می بیند و مهربانی ها را دل
چشم فراموش میکند اما دل هرگز
پس بدان تازمانی که دل زنده است فراموش نخواهی شد
فکرمیکردم رفتنت محال است ، امارفتی
اما شک نکن فراموشت نخواهم کرد
فراموش کردنت
برایم مثل آب خوردن بود
از همان آب هایی که می پرد توی گلو
و سال ها سرفه می کنیم
شاید یک روز
به ندیدنت
به نشنیدن صدایت
و به جای خالیت عادت کنم
اما فراموش کردنت
هنری ست که اصلا ندارم
من با روحم دوستت دارم
و روح هیچ وقت
نه متوقف میشه
و نه فراموش می کنه
ای نشسته درخیال من، فراموشم مکن
با فراموشی و تنهایی، هم آغوشم مکن
زندگانی می کنم چون شعله با خود سوختن
زنده ام با سوز و ساز خویش، خاموشم مکن
هر چه می خواهی بکن اما فراموشم مکن
چون به کام دل نشد دستی در آغوشت کنم / میرم تا در غبار غم فراموشت کنم
سر در آغوش پشیمانی گذارم تا تو را / ای امید آتشین با گریه خاموشت کنم
ز تاب آتش سودای عشقش
اگر پوسیده گردد استخوانم
هر روز صبح
تا به یاد داشته باشم
ما با نفس سلامت ای دوست خوشیم
هرچند که افتخار دیدارت نیست
تو ماه را بیشتر از همه دوست میداشتی
نمیخواهم فراموشات کنم
خاطرات فراموش نمیشن
میمونن تو دلت
میشن بغض
میشن دلتنگی
آسمان رنگ شب شیدا گرفت
تا سحر غم با دلم همخانه بود
انصاف نیست
رفتن آدم ها با خودشون باشه
فراموش کردنشون با ما
عادت می کنم
به داشتن چیزی و سپس نداشتنش
به بودن کسی و سپس به نبودنش
تنها عادت می کنم؛
اما فراموش نه
میگویند : فراموش کردنش ساده است!
آری ساده است
چند خط شعر می خواهد و چند صد سال عمر
دوستی من شبیه باران نیست که گاهی می آید و گاهی نمی آید
فهمیده ام
بهتر از در انتظار ماندن کسی ست که تو را نمیخواهد
شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد
غصه هایت که ریخت ، تو هم همه را فراموش کن
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین بگذار همانجا بماند
برایم تعریف کن هرگز فراموش نشدن چه حسی دارد
تو که هر لحظه در خاطرمی
همه چیز می گذرد و فراموش میشود
همه چیز به غیر از سه چیز :
بوی عطر
خنده ها
و قول هایی که به ما داده بودند…
فراموشی می آید
مثل همین پائیز
با ابرهای سهمگین اش
دیروز برگ خشکی دیدم
که نمی دانست از کدام شاخه جدا شده
میدونی بن بست زندگی کجاست؟
وقتیه که نه حق رسیدن داری!
نه توان فراموش کردن !
به دوست داشتنت
متهمم
به این جرم افتخار می کنم
و به فراموش نکردنت
و آرزویم
این است که مجازاتم
حبسِ ابد در گردشِ خونِ تو باشد!️…
چقدر سخت است،
یادآوری،
فراموش کردن تو را!
تو ماه را بیشتر از همه دوست میداشتی
و حالا ماه هر شب تو را به یاد من میآورد
میخواهم فراموشات کنم
اما این ماه با هیچ دستمالی از پنجرهها پاک نمیشود
هر بار قسم خوردم که فراموشت کنم
اما هر دفعه فراموش کردم قسم خوردنم را
تصمیم گرفتم
هر روز کمی از تو را
فراموش کنم
اشتباهم این بود که از
چشم هایت
شروع کردم
فراموش کردن یک نفر
مثل فراموشی خاموش کردن چراغ حیاط خلوت است
برای همین همهِ روز بعد روشن میماند
بعد همان چراغ یاد آورات میشود
گاهی سراغم را بگیر
نگذار فکر کنم
خاطره ها هیچ وقت پاک نمی شوند
اما پاک نمی شوند
قسمت بهونه اس
بهونه ای برای نبودن
بهونه ای برای رفتن
بهونه ای برای فراموشی
پای خدا را وسط نکشیم.️..
گفتند فراموشت کنم
اما به یاد آوردنت هر روز
درد آورترین شکل فراموشی ست!
از سکوت پرسیدم برای بهترینم چه بنوسیم
گفت: بنویس ما را چون روزگاران مبر از یاد
بگذار که فراموش کنم تو چه هستی!
جز یک لحظه یک لحظه که
چشمان مرا می گشاید در برهوت آگاهی
بگذار که فراموش کنم
بدترین احساس تنهایی این است که
گاهی اوقات توسط کسی که نمی توانی فراموشش کنی،
فراموش می شوی…
عشق یارب با فراموشی چرا بیگانه است
رفته اما یاد او با این دل دیوانه است…
مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را
خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
