مطالب احساسی بسیاری در مورد چشم های یار از نگاه عاشق سروده شده اند. از نگاه عاشق چشمان یار، دریچه ای به سوی دنیای ناشناخته ای از احساسات، عواطف و زیبایی بی نظیر هستند. در آن چشمان، انبوهی از احساسات و عواطف نهفته اند که با هر نگاه، داستانی از عشق، محبت، و شور و اشتیاق را روایت می کنند. ما هم در ادامه این مطلب از تاپ ناز می خواهیم گلچینی از متن های زیبا در مورد چشم های یارم از نگاه عاشق را برایتان گردآوری کنیم.
از وقتی که
آبیِ چشمانت را دیده ام
شناگرِ ماهری شده ام
از بس که
غرقِ چشمهایت شدم
حسودم،
به چشم هایت
وقتی تو را در آینه می بینند
نازم به چشم یار که تیر نگاه را
بی جا هدر نکرد و به قلبم نشانه زد …
صدای چشمانت
از همه گل های رز
عاشقانه تر است!
و چه آرام
با غزلهای دو چشمان قشنگَت
دلم ریخت بهم…
چشم های تو
وقت زیادی از خدا گرفت
اگر آفریده نمیشد
زیبایی بیشتری
به کوه
به دریا
به جنگل
می رسید
در سیاهی چشم هایت
فرو رفته ام
و دیگر نمی دانم
جاده به کجا می پیچد
فقط می دانم
که رودی مثل عشق
در دلم جاری شده است…
نگاهت می کنم، خاموش
و خاموشی زبان دارد…
زبانِ عاشقان، چشم است و چشم،
از دل نشان دارد…
زیباتر از چشمان تو
چشمان من بود
وقتی که
تصویرت
بر آنها نقش میبست
همه می گویند چشمانت رنگارنگ است
اما من میگویم
چشمانت عسلیست
نه برای رنگش
برای اینکه شیرین ترین لحظاتم
در چشمان تــو خاطره شده اند . . .
روی در روی و
نگه بر نگه و
چشم به چشم!
حرف ما و تو
چه محتاج زبانست امروز؟
ای چشم تو دلفریب و جادو
در چشم تو خیره چشم آهودر چشم منی و غایب از چشم
زآن چشم همی کنم به هر سو
چشمم بستی به زلف دلبند
هوشم بردی به چشم جادو
من دل به دل سیاه مستت دادم
خورشید به چشم شب پرستت دادم
چشمان تو غنائم جنگی ست بی گمان
من شاعرم!
اما به چشمانت قسم،
دلم بهانه تو را دارد
بهانه همان است که شب ها
خنده های دلنوازت
یاس ایوان منست
وای بر حال دلم
گر چشم تو ابری شود
نزدیک می شوم بوی دریا می آید
دور که می شوم صدای باران!
بگو تکلیف ام با چشم هایت چیست؟
لنگر بیاندازم عاشقی کنم
یا چتر بردارم و دلبری کنم؟!
چشم هایت عطری دارند گیج کننده
از همانها که پلک میزنی
و یکباره جهان
به بوی مردمکهای خوش رنگت
عطری دلچسب میگیرد!
زیبا
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایام
تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا
زیبا
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم…
چشم تو بادهترین جام حلالیست که هست
در مقامی که همان حال محالیست که هست
برق چشم تو به هر بت بخورد میشکند
چه کسی دیده بتی با هنر بتشکنی
همیشه چشمانت
دو چشمه اند در خوابهایم
و همین است که
صبح که شعرم بیدار میشود
میبینم بسترم
سرشار از گل عشق توست
و نم نم گیاه و سبزینه …
گناه چشم تو… یا… نه! گناه عکاس است
که این چنین به نگاهت دچار و حساس است
کاش میدیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را
میتابانی
بال مژگان بلندت را
میخوابانی
آه وقتی که
تو چشمانت
آن جام لبالب از جاندارو را
سوی این تشنه جان سوخته میگردانی
موج موسیقی عشق
از دلم میگذرد…
چشمهایت دو گوی جادو
دست بر آنها بگذار
بردار
تا آینده را ببینم:
در عمیقترین قهوهای چشمانت
مردی به من لبخند میزند
که از من جوانتر است
حتی با موهای سپیدش
ناراحتم از چشم و ابرویت
از ارتباط باد با مویت
از سینه ریزت از النگویت
ناراحتم! از من چه میخواهند!؟…
چشم مستت از غزل
دیوانه می سازد مرا
مستیت در شاعری
افسانه می سازد مرا
راز عشقت با کسی
هرگز نمی گویم بدان
گرچه می دانم غمت
غمخانه می سازد مرا
دل عاشق به پیغامی بسازد
خمار آلوده با جامی بسازد
مرا کیفیت چشم تو کافیست
ریاضتکش به بادامی بسازد
گاهی نگاهت
آنقدر نافذ است
که خودم را نه
دیوار پشت سرم را
در چشمت میبینم…
چشـم هـــایت؛ دل مــن ؛ کـــار خـدا یـا قــسمت؟
وقتی گریبان عدم با دست خلقت میدرید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل میآفرید
من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود وُ نه دلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
آه باشد به ز زلف عنبرین عشاق را
اشک باشد بهتر از در ثمین عشاق را
میکند ز آتش سمندر سیر گلزار خلیل
درد و داغ عشق باشد دلنشین عشاق را
هر چقدر این روزها دستان من تنهاترند
چشمهایت شب به شب زیباتر و زیباترند
من پَر کاهی به دست باد پاییزم ولی
چشمهای روشنت از کهربا گیراترند…
چشم تو شهر فرنگیست که دیدن دارد
دیدمت خوب، دلم حس پریدن دارد
قاف امیدی و پاهای من دیوانه
در رسیدن به شما عزم دویدن دارد
مردمکهای تو
همیشه مسیر شب را نشان میدهند
حتی اگر سحرخیزترین چشم جهان باشی
حتی اگر قبل از خورشید بیدار شوی
ما
روزها را به زندگی کردن دیگران مشغولیم
و فقط
شبها را در خود زندگی میکنیم…
