بی وفایی یار یکی از دردناک ترین تجربه هایی است که هر انسانی ممکن است در زندگی خود با آن روبرو شود. این تجربه، احساسات پیچیده ای را در فرد ایجاد می کند که از جمله آن ها می توان به غم، خشم، ناامیدی و احساس تنهایی اشاره کرد.
آخرین حرف دلم:
عشق هرگز نمیمیرد مگر اینکه عشاق بی وفا باشند …
راهش را هم تقسیم کرد
رفتنش به من رسید ، رسیدنش به دیگری . . .
یه روز میگه تا ابد مال منی
یه روز هم به زور اسمتو به یاد میاره
زندگی همینقدر بی وفاست
خيانت كردن خيلى آسونه
يه كار پرچالش تر رو امتحان كن
مثلا وفادار باش
همه مزه های دنیا را چشیده ام
عاشقی
درد، تیشه بر استخوانم می زند…
گریه امانم نمی دهد…
سنگدل!
بیا و ببین…
چگونه مرگ، مرا به آغوشِ خویش
می خواند!
آخخخ از این همه بی وفاییَت…
حالا بگو
به قلب عاشقم چگونه بفهمانم
که آغوش تو
جای من نبود !
آسمان می دانست
زمین جای بی وفاییست
اوج گرفت و بالا رفت
اما ادم
به خیال یک سیب
یک عمر لنگ پا
زمین را بیل می زند…
کلمات هم بازیچهء من و تو شده اند !
من برایِ تو می نویسم
تو برایِ او می خوانی
آهنگ ها وفادارترینن
روی هیچ آهنگی نمیشه دو تا خاطره ذخیره کرد
اندر دل بی وفا غم و ماتم باد
آن را که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد
پچ پچ دوستت دارم های تو در گوش او به گوشم میرسد!
ﻣﻦ ﭼﯿﺰ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﺍﺩﻡ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﻨﺖ !
ﮐﻤﯽ ﺩﻟﻢ ﺷﮑﺴﺖ ، ﺷﺐ ﻫﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ
ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﺵ ﺳﺮﺩﺭﺩ ﻫﺮﺷﺒﻢ ﺷﺪ .
ﯾﮑﻢ ﺍﺯ ﺁﺭﺍﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺘﻢ .
ﭼﯿﺰ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ !
ﺗﻮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺑﺎﺧﺘﯽ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ !
ﺗﻮ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﺮﯾﻦ ﻗﻠﺐ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﺧﺘﯽ !
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯼ ﻣﻦ ، ﻋﺎﺷﻘﺖ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ . . .
نــــــــــــه
هوا سرد نیست
سرمای کلامت، دیوانه ام میکند
بی رحم !
شوق نگاهم را ندیدی؟
تمامه من به شوق دیدنت، پر میکشید
ولی …
همان نگاه بی تفاوتتــــــــ
برای زمین گیر شدنم کافی بـــــــــــــود
آمدی دیوانه ام کردی و رفتی بی وفا
با غمت هم خانه ام کردی و رفتی بی وفا
می آیی ….
می روی …
و فقط یک سلام
و گاهی یک خداحافظی …
نه، این انصاف نیست
من و یک دنیا عشق…
تو و یک دنیا بی تفاوتی…
ترسم که تو هم یار وفادار نباشی
عاشق کش و معشوق نگه دار نباشی
من از غم تو هر روز دوصد بار بمیرم
تو از دل من هیچ خبردار نباشی
نمی بخشمت به خاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی،
به خاطر تمام غم هایی که بر صورتم نشاندی،
نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی،
به خاطر احساسی که برایم پر پر کردی،
نمی بخشمت به خاطر زخمی که با خیانت بر وجودم تا ابد نشاندی
بی وفا
این روزها نه مجالی برای دلتنگی دارم
نه حوصله ات را
ولی با این همه گاه گاهی دلم هوای تو را می کند
وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم
وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟
بی معرفت تو اون کسی بودی که اومدی زیر چترم
نه برای همراهی با من
بلکه فقط برای اینکه خیس نشی
بارون که بند اومد ، رفتی که رفتی
به هرکس دل سپردم بی وفا شد
چون پابندش شدم از من جدا شد
نمیدانم از اول بی وفا بود
یا که من نازش را کشیدم بی وفا شد
دگر مثل هرشب نگو شب به خیر
کجایش به خیر است آخر شبم
نگو خواب خوبی ببینی گلم
مگر خواب دارد دو چشمان من
روزی ؛
مــخــاطــبـــ تـــمــام جــمــلاتــتـــ مـــن بـــودم
نــمــی دانــی..
چــه درد ســخــتــی اســـتـــ
خـــلـــع مــقــام شـــدن..
نــمــی دانــی چــه ســخــتــ تــر اســتـــ
دیــدن تــرفــیـــع گــرفــتــن دیــگــری
برایش نوشتم:
“به امید فردای بهتر”
دو هفته بعد شنیدم ازدواج کرد !
بعدهـــــــــــا فهمیدم
آن روز “الف” فردا را
یادم رفته بــــــــــود
مـــن از زندگـــ ـے کســـ ـے
حذفــــ شــــدم
که بــــرا ـے داشتنـــــش
و بـــــرا ـے بودنـــش
خیلـــ ـے ها رو از از زندگــــ ـیم
حذفــــ کــــردم
هربار که کودکانه دست کسی رو گرفتم
گم شده ام !
ترس من از گم شدن نیست ..
ترسم از گرفتن دستی ست که بی بهانه رهایم کند !
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
ای دلم زهر جدایی را بخور
چوب عمری بی وفایی را بخور
من که گفتم این بهار افسردنی است
من که گفتم این پرستو رفتنی است
