در آغوش طبیعت، جایی که زمزمهی نسیم در برگها و آواز پرندگان در آسمان طنین انداز میشود، لذت نوشیدن چای آتشی، حسی وصفناپذیر از آرامش و دلچسبی را به ارمغان میآورد. بوی دود آتش در هم آمیخته با عطر دلانگیز چای، روح را نوازش میدهد و ذهن را از آشفتگیهای روزمره رها میسازد. در این لحظات، گویی تمام دغدغهها و نگرانیها از سرمان میپرند و تنها به زیباییهای طبیعت و گرمای آتش خیره میشویم.
بچسب به من مثل چای آتشی بعد از کار
گاهی اوقات تنها چیزی که نیاز دارید
یک فنجان چای آتشی در دل طبیعت است
محتاجم، محتاج یک فنجان چای آتیشی که پهلویش تو باشی
یک جنگجوی واقعی
مانند چای
قدرت خود را در آب گرم نشان می دهد
عصر زمستان تو چای می نوشی و من
قند در دلم آب می شود
تو نیستی اما من برایت چای می ریزم
چه فرق می کند؟ باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم
با فنجانی چای آتیشی هم می توان مست شد
اگر اویی که باید باشد، باشد
نوشیدن یک فنجان چای آتشی
تنها لذت ساده ای است که برای ما باقی مانده
عصر باشد
چای آتیشی باشد
بنشینیم گپ بزنیم
و دور کنیم خودمان را از هیاهوی جهان
مثل آن چایی آتیشی که می چسبد به سرما بیشتر
با همه گرمیم
با دل های تنها بیشتر
بی تو هم می شود زندگی کرد
قدم زد
چای آتشی خورد
فیلم دید
سفر رفت
فقط بی تو نمی شود به خواب رفت
اگه سردته چای آتیشی تو رو گرم می کنه
اگه گرمته تو رو خنک می کنه
اگه افسرده باشی تو رو شاد می کنه
اگه هیجان زده باشی تو رو آروم می کنه
دلم می گیرد
وقتی تنهایی زودتر از من
رو به رویت نشسته
و با تو چای آتشی می نوشد
چای آتشی دم کن
خسته ام از تلخی نسکافه ها
چای با عطر هل و گل های قوری بهتر است
روزهای برفی زمستان را باید در خانه
با یک فنجان چای آتیشی و یک کتاب خوب سپری کرد
با فنجانی چای آتیشی هم می توان مست شد
اگر اویی که باید باشد، باشد
کنار چای و آتش،
چه دلتنگیِ شیرینی،
روزنامه ها هرگز نمیدانند
می تواند از فنجانی چای آتشی شروع شود
یک فنجان چای آتشی
و با لبخند زیبای تو شیرین
کنارت چای می نوشم به قدر یک غزل خواندن
به قدری که نفس تازه کنم، خیلی نمی مانم
مثل آن چایی آتیشی که می چسبد به سرما بیشتر
با همه گرمیم
با دل های تنها بیشتر
اگه سردته چای آتیشی تو رو گرم می کنه
اگه گرمته تو رو خنک می کنه
اگه افسرده باشی تو رو شاد می کنه
اگه هیجان زده باشی تو رو آروم می کنه
یک جنگجوی واقعی
مانند چای آتیشی
قدرت خود را در آب گرم نشان می دهد
تنهایی ام
نه میداند که تمام میشود
چای آتشی من لبریز و لب دوز است و لب سوز است، آآآی!
می خوری با من تو چای؟
گرچه کامم تلخ و چایم تلخ و روزگارم نیز تلخ
امّا دلبَــــرم
گر تو آیی
لب گشایی
لب بریزی
لب بسوزی
لب بدوزی
وااای!
بَه چه محشر می شود
اندازه ی یک چای خوردن
کام ِ من شیرین نمایی
دلبرم
ماه ِ آبان است و چای
با تو می چسبد فقط
بعضی دردها مثل چایی آتشی میمونن
با گذشت زمان سرد میشن
ولی تلخیش از بین نمیره …
برایت چای آتشی آوردم، کمی فوتش کنی خوب است
هوس کردم بسوزانی مرا با غنچه کردن ها …
فوت نکن چای آتشی خودت را من حسودی میکنم
درگمانم با هوا هم، بوسه بازی می کنی …!!!
حل شدن در دل معشوقه که ایرادی نیست
چای آتشی هم آب کند در دل خود قندش را
من باشم و
تو باشی و
یک فنجان چای آتشی
لبخند خاطره می شود
احساس
جدار سرنوشت را می شکند
و بهانه
نقطه چینی میشود
بر بودن های عاشقانه
قندان را کنار بگذار
شیرینی نگاهت برای من کافی ست
با تو
کامم شیرینست
بوسه هایت را
برای من بفرست …
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای آتشی داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
امروز هوای عشق دلچسب و عالیه
در جمع ما فقط جای تو خالیه
پای درخت سرو باشه قرار ما
لطف قرار ما چای آتشیه
تنها اگه باشی زندونیه غمیم
غم ها سبک میشن وقتی که با همیم
تنها نمون عزیز همت کن و بیا
وقتی یکی کمه انگار همه کمیم
حرف نگفته خیلی زیاده
امروز سر کن با خانواده
عشق و محبت خرجی نداره
مهمون من باش یه چای آتشی
به قدر یک فنجان چای آتشی دو نفره صبر کن
بی آنکه نگران نگاه خیس من باشی
دمی آسوده نفس بکش
بی آنکه دلواپس قلب خاموش من باشی
پنجره دلتنگی هایم را رو به خواستنت بسته ام
اشتباه شیرین دلم را به رخ این بغض سنگین نکش
بگذار و برو بی آنکه نگران دلی باشی که بی صدا
در پس ثانیه های دوست داشتنت تباه شد
قصه ی غریبی نیست
تکرار خواستن ها و نداشتن ها
قصه ی دل های همیشه تنها
فنجان چایت که به پایان رسید
آخرین خط این قصه را نا تمام بگذار و برو
همیشه چای برایم بیشتر از یک نوشیدنی ساده بوده
چای آتشی بهانه ایست برای هم صحبت شدن با کسی
چای می تواند واحد اندازه گیریه رفاقت و صمیمیت باشد!
هر چقدر چای یخ کند نشان می دهد چقدر حرف دارید برای گفتن که چای فراموش می شود
اکنون دلم چای می خواهد… قندپهلو!
با یک رفیق ناب که چای را به چای ببندیم و گاهی استکان را سر بکشیم و بگوییم بازهم یخ کرد
چای را جدی بگیرید! روزی دلتنگ این بهانه ی کوچک خواهید شد
رفیق جان هر جای دنیایی دلم اونجاست
من با تو چقدر ساده رفتم بر باد
تو نام مرا چه زود بردی از یاد
من حبهی قند کوچکی بودم که
از دست تو در پیالهی چای افتاد
حیاط خلوت
یک لیوان چای
