شعر در مورد خزان {اشعار پاییزی زیبا درباره خزان و جدایی}

همواره شمع وجود تو روشنایی بخش

دار و ندارم را خزان از من بریدست

از اینجا میروم روزی تو می مانی و فصلی زرد

دوباره سبز کن این شاخه‌ی خزان زده را

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه

از پشت شیشه های کدر مات مانده ام

نهال عمر تو ای دوست همیشه رعنا باد

همواره شمع وجود تو روشنایی بخش

من در رهت چو برگ خزان ، اوفتاده ام

هر آن عهد بستی به روز خزان

لبخند میزنی تو و از من گذشته ای

ای همدم روزگار، چونی بی من

من با رخ چون خزان، زردم بی‌تو

شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده است

خیال تو دل ما را شکوفه باران کرد

نسیم زلف تو در باغ خاطرم پیچید

در عصر یک پاییز

دورمان دیوار شیشه‌ای سبز …

 گل به تاراج خزان رفت و بهارش از نو

 چون گل رعنا خزان را در قفا دارد بهار

 همچو اوراق خزان پا به رکاب است حواس

پاییز یک شعر است یک شعر بی‌ مانند

پاییز، تصویری رویایی و زیباست

در خزان آن صد هزاران شاخ و برگ

“مولانا”

هوای تو در من چنــان است که

درختانش به لحن پاییز

دلم خون شد از این افسرده پاییز

غروبی سخت محنت بار دارد

پاییز برگشته

آن قدر ها مهربان هست

ای چرخ بسی لیل و نهار آوردی

مردان جهان را همه بردی به زمین

برگ از پی برگ بر زمین ریخته است

“میلاد عرفان‌ پور”

در بهار ِ زندگی رفتی سفر تو بی خبر

نازنین دردانه‌ ام، نشکن دل ِ دیوانه‌ ام

برگ خشکی که از این شاخ فرو می ریزد

تا غم پاییز به پایان برسد…

خیزید و خز آرید که هنگام خزانست

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست

پرواز در این صبحِ دل انگیز خوش است

با نم نمِ بوسه های باران به زمین

دلم خون شد از این افسرده پاییز

غروبی سخت محنت بار دارد

پاییز هیچ حرف تازه‌ ای برای گفتن ندارد

از منبر بلند باد

و کاش ندانى

مرگبارترین فصل ها پاییز بوده است

فصل خزان شد

رسم جدایی

پاییز یک شعر است یک شعر بی‌ مانند

پاییز، تصویری رؤیایی و زیباست

آرام شده‌ ام

وقتی تمام برگ‌ هایش را

پاییز آمده اما تو نیستی

که تو آرامِ کیستی!؟…

پاییز من!

با بی‌ رنگی‌ های‌ ساده من طاق بزنیم

پاییز را

دستی که دست‌ هـای تو را دارد

سهمِ باد و باران‌ ند؛

آبرویِ پاییزند؛

منبع  : مجله تاپ ناز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *