خیلی دلم میخواست که
اما نیستی!
عشق
که عشق نورزم
پاییز اما
در آن چه از عمرمان فرو افتاد..
پاییز چه غمانگیز است.
و من تنهای تنها با خاطرات تو قدم بزنم..
و تنها چون تو یک رویا هستی، من زیاد میخوابم…
گاهی چیزی که بیش از همه بر سینهات سنگینی میکند، حرفیست که فرصتِ گفتنش از دست رفته..
چه اشکالی دارد اگر بحث را ببازم
هرشب
کسی را نیازارید
به قدر کافی پر از دردند…
به ناچار عاشقت شدم
برای آنکه عمیقترینی
مَرا به غیر تو رغبتی نیست که تمام آرزوهایَم در «تو» خلاصه میشود…
و نامها را نیز عطریست
نسیم بهشت وزیدن گرفت…
خودمان دوست نداریم حالمان خوب شود
از دستش دادهایم…!
در غیاب آنکه دوستش داری یتیم خواهی بود حتّی اگر تمام دنیا تو را در آغوش بگیرند.
بعد از من..
بر روی لبانت، نهال کوچک انگوری خواهد یافت
و دست زنی در دستانم کافیست
من یک زنم
تو اگر خواستی مجنونی دلتنگ باش
من فراموش نمیکنم،
عشق یک پیمان است
که فقط مردان واقعی آن را ادا و به آن وفا میکنند
به اندازهٔ کافی خاطره دارم
که همه آن را خلوت میپندارند،
– چه موقع میخواهی مرا ببوسی؟
عاشق صحبت کردن با تو ام
کسانی هستند که عشق را زندگی میدانند و
هر دوی آنها حقیقت دارند؛
چیزی دلخواهم نیست
به من گفت: «از دلتنگی بگو»
من از چشمان زیادی گذشتم اما من فقط در چشمان تو گم شدم..
جسمی در اینجا
و خیالی بسیار دور…
من و معشوقم
با كلماتت
بعضی كلمات دست مهربانى دارند كه روح را نوازش مىکنند.
گمان میکردم آنکه دوستم دارد
حتی اگر پر از زخم باشم
سعی کن دوستدار غمهایت باشی
بسان تمام چیزهایی
اندوهگین مباش
از دشمنان من است…
اگر زندگی میکنی، آزاد زندگی کن و اگر میمیری، مثل یک درخت، ایستاده بمیر
خانهی منی و تبعیدگاهم
آیا گاهی قلب،
برای آلزایمر نیست…؟
به زن سخت نگیرید؛
هنگامی که مطمئن میشوند
میروند..
از شانس بدم
و از شانس خوبت
هیچ اثباتی برای زنده بودنم نیست
هستند کسانی که از «تنهایی» شِکوِه میکنند
و آن را پرورده
با تو
اندکی از تو مرا کفایت میکند
در میانِ نبردِ زندگی
نقطهی امنِ منی..
و کلمات را برایت روی چشمانم گذاشتم؛
او همچون خانه است
و همه خستگی را از من برطرف میکند..
سلام
اما هرگز
آنچنان به عشقورزی با محبوبم مشغولم که من را فرصتی برای دشمنی با بدخواهانم نیست!
میخواستم بگویمت که به جز تو
اما پیش از آن که بگویمت
من را ببر به حالی که قبل از آشنایی با تو داشتم و سپس ترکم کن.
+ پرسید:
– هیچ، گذشتم؛
فقط یک نفر
که خطوط کف دستانش شبیه وطن توست!
همين مجازات تو را بس!
آن طور كه مىديدم،
میبینمت، از مرگ نجات مییابم. تَنَت لنگرگاه من است.
آن زن که خندهروست
قلبهای دیگران شاد میشود،
جنگ پایان خواهد یافت و رهبران با هم گرم خواهند گرفت
و آن دختر جوانی که منتظر معشوق خویش است
نامه محمود درویش به ریتا:
اکنون درکنار من نیستی ولی همچنان با من هستی.
