متن بارانی قشنگ (جملات و اشعار بسیار زیبا و احساسی درباره هوای بارانی)

که از آسمان زیبای شهر می باری……

این باران نیست!

که از آسمان زیبای شهر می باری……

حواسِ شهر

حواسِ من

صدبار بی تو

بارانِ زیرِ چترِ تو،

درپس خاطره ها

ردپای قدم های تورا…!…

دلم

باران

هر شب

گرم میشوی

گفتی:

و شهر، عطرِ باران گرفت….

خالی نمیشود

حتی وقتی باران میزند

شده دلتنگ بشی؟

اشک بشی؟

موهات

آسمان را به زمین آورده ای

چه چیزی در جهان از قطار ایستاده در باران غم انگیزتر است ؟…

چشمانت

باران می بارد

پاییز دوست داشتنی است،

مثل باران که زیباست،

باران هم که باشی

به تو ناسزا خواهد گفت!…

برق انداخت

سنگ فرش دلم را

حال خراب حضرت پاییز،

شأن نزول سوره ی باران،

آمدی زیرچترم

بلکه فقط خیس نشوی

تا باران نباشد، رنگین کمانی نیست…

تا غمی نباشد، لبخندی نیست..

گاهی می اندیشم

اگر هیچ از دنیا نداشته باشم

چقدر صبح

در پاییز و نمی از باران،

“شب” پیراهن سیاهِ

بر تن کرده

دوست دارم باران باشم!

آنقدر مهربان و لطیف

موهایش باد را به حرکت در می‌آورد،

قدم‌هایش جنگل می‌آفرید، لبخندش زندگی می‌بخشید،

بدون وجود باران هیچ چیز رشد نمی‌کند،

خواستم از خورشید بنویسم،

خواستم از ابر بنویسم، دیدم که شروع به باریدن کرده‌است.

قوی بمان

‏ممکن است امروز هوا طوفانی باشد،

چو حال پاییزی

سلام ای روزِ

با این عقیده روزتون

امروز بهترین روز

به خدا خواهم گفت جای باران

و من به اندازه ‌ی

این شهر شلوغ

باران آرام بارید بر روی گونه هایم

دلتنگ که هستم اما ناراحت نه

آنقدر دوستت دارم که

گل ها تعجب می کنند

معشوقه‌ی تو بودن آن حالتی از خوشبختی‌ست که نه در درام عاشقانه‌ و نه در شعر یافتمش. معشوقه‌ی تو بودن، حس خوب امنیت است. حس دویدن زیر باران. مثل زیباترین رویایی که در سر داری. معشوقه‌ی تو بودن، شبیه بوسه‌ای میان ابرهاست.

وقتی که تو بارانی می‌شوی در آسمان چشمانت غرق می‌شوم و فراموش می‌کنم که هوا پاییزی است. برخیز تا پنجره‌ها را به روی خزان ببندیم، بیم دارم خزان خاطراتمان را غارت کند.

هر چند که می‌دانم بارانی شدن، دل آسمانی می‌خواهد.

پنجره باران خورده‌ات را باز کن. چند سطر پس از باران، چشم‌هایم را ببین که هوایت دیوانه‌شان کرده… دلم برایت تنگ است.

خدایا، این دلتنگی‌های ما را هیچ بارانی آرام نمی‌کند. فکری کن. اشک ما طعنه می‌زند به باران رحمتت.

وقتی باران می‌آید؛ تنم را به قطرات باران می‌سپارم. می‌گویند باران رساناست، شاید دست‌های من را هم به دست‌های تو برساند.

در کنار هم قدم می‌زنیم زیر باران. لحظه‌ای بایست تا سجده شکر به جا آورم. رسیدن به نهایت آرزو زانو زدن هم دارد.

دیر آمدی باران، دیر آمدی باران، دیر… آن روز که منتظرت بودم، دعا کردم بیایی، ناز کردی، امروز که نمی‌خواهمت آمدی. آمدی تا تنهایی‌ام را یاد آور شوی؟

هر وقت باران می‌بارد، خاطراتمان جان دوباره می‌گیرد و این باران است که مرا بی‌حضور تو راهی خیابان‌‌ها می‌کند.

دیشب با بارون مسابقه دادم. اون بارید و من گریه کردم. باهاش از تو صحبت کردم. اون دلتنگ خورشید بود و من دلتنگ تو.

باران بهانه ای بود که زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی. کاش نه کوچه انتهایی داشت و  نه باران بند می‌آمد.

منبع  : مجله تاپ ناز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *