بیچشمان تو
وطنم خاک
آغاز پاییز
میترسم نزدیک شوی
وقتی به بچههای جهان یاد دادم اسمت را هجی کنند
«در نهایت حتی
بخشی از زندگی من بودی.»
خداوند چشمان تو را برای من مُقدّر ساخته،
در را به رویم قفل کن.
در چشمانت
که در سرزمین من به آن ماه میگویند.
عطر تنت،
رایحهی هلو، انجیر، بادام و آب
مرا با چشمانت عاشق نشو، چه بسا از من زیباتری بیابی!
که قلبها هرگز مشابه هم نیستند.
این عطر را که به خودت میزنی
امضای خاص تو که جعلش محال است…
محبوبم میپرسد:
تفاوت این است عشق من!
بانو«دستان» تو
و بی تو هیچ «عطرِ» زیبایی نیست
دوستت دارم با افتخار و سری بالا گرفته همچون گنبدهای دمشق…
کافههای جهان
هرگاه بسته شوند
زنی را که دوست داری برایش نام زیبا و متفاوتی بگذار که هیچ کس جز تو آن را بدان صدا نکند
تو بزرگترین فتح در میان فتوحات منی،
و در آن دفن خواهم شد.
تو را در خلال اندوهم دوست می دارم
همچون خداوند
برای اولین بار است
ماه در خانهام پا برهنه راه میرود
من دوستت دارم
پس بگریز از من
ای لحظاتِ خوش که هنوز از راه نرسیدهاید،
قبل از اینکه دلهایمان فرتوت شوند…
عشق آن است که
و هربار حس کنم اولین باری است
من درباره تو به آنها نگفته ام
من درباره تو به آنها نگفته ام
و من مدام از خودم می پرسم
و به من فرصتی برای زندگی با تو را نداد!
زنده است
دل و جانش به عشق میارزد
هر عطری که خریدم،
بگو کی از حضور تو رها میشوم!؟
و چه بسیار “حالت چطوره؟”
“دلم برایت تنگ شده” بود
بگذار دوستت بدارم
تا از تاریکی برهم…
چگونه از او بگریزم
آیا رود میتواند مسیر خود را تغییر دهد؟
من از کسانی که دوستشان دارم
زیرا تنها آنان هستند که
چه كسى مى گويد كلمات نمىتوانند كارى كنند؟!
غرق مىكنند و نجات مىبخشند!
کاش میدانستی
دوست من
لن یخرج الربیع إلا من بین أصابعك
فراموش کردنت چیزی شبیه به فراموش کردنِ نامم است، هر دو کار غیر ممکن.
به تو خواهم گفت تو را دوست دارم
نزار قبانی
تو را در روزگاری دوست دارم که عشق را نمیشناسند
عقل، عقلِ من است و فکر تویی
باید کسی را پیدا کنم
آنقدر که یکی از این شبهای لعنتی!
اگر مَجبور بودم به گذشته برگردم
و تَمام روز را میخوابَم
هر کس برای رفتن بهانه ای واهی برایت تراشید تو برای نماندنش هزار بار از او تشکر کن.
بگو دوستم دارى
دستانت
اگر دستهایت نبود
اگر «زن» برای مرد گریه کند
امّا اگر «مرد» برای زن گریه کند
راستی
و از ابتدا می دانم!
دوستم داشته باش و بگو!
من آری به عشق را
دوستداشتنت را
چون دانشآموزی که مشقش را
اگر من دریانورد بودم
شامگاهان بادبانهایم پهلو میگرفتند
چه بسیار دوستیها که به معنی عشق بود
“حالت چطور است” هایی..
باور نداشتم که زنی بتواند شهری را بسازد و به آن آفتاب و دریا ببخشد و تمدن.
تو سرزمین منی صورت و دستهای کوچکت،
بگذار
و دلتنگت باشم؛
و تمام جهان هم که بگویند تو نیستی
پس آرام روبروی تو مینشینم
دیروز خوابت را دیدم
خرامان، رقصان
