میخواهم که تو زندگی کنی،
برای گوشهای تو گوش سپردن میخواهم به صدای باد،
مدت هاست…
که نمی افتد…
کوه و رودخانه
در سرزمین من رودخانه ئی ست
به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر كتابی نخوانی
مجال ستایش موهایت را ندارم.
دیگر عاشقان تو را
با من بیا.
نمیدانم، اما مردم من اند
دست هايم را مي بيني ؟ آن ها زمين را پيموده اند
جنگ و صلح را بنا کرده اند
بگو آیا گل سرخ، عریان است؟
راست است که امیدها را باید با شبنم آبیاری کرد؟
تو را دوست دارم!
که باید
دوستت دارم
که باید دوست داشت،
از چوپانی پرسیدند
گفت از روزگار چیزی نمیدانم
مثل پابلو نرودا دلبرتون رو
هیچ نمیدانم عشقهای دیگر چه ساناند
مهم نیست اکنون زندگی ام چگونه میگذرد
که تصادفی از ذهنم عبور میکنند
به خاطر تو
من
امشب غمگینانه ترین سطرها را می نویسم؛
او نیز گاهی؛
تو را از ته دل به یاد می آوردم،
غمی که آشنای توست.
Love is so short
عشق بسیار کوتاه است
رنگ چشمان تو
اگر حتی به رنگ ماه نبودند
از میان تمام چیزهایی که دیده ام
می خواهم به دیدن اش ادامه دهم
دوستت دارم؛
که باید دوست داشت، دوست دارم
