تنهایی که در درون مان داشتیم
که نمی دانیم دوست داشتن را انتظار می کشیم
هوایم داشت
و اشک در چشمانم
روزی میآید
حرف هایشان را پس میگیرند…
روزهای مديدی
نه میپرسد
دنبال مقصر می گردی
غیر از خودت کسی تقصیری نداشت
“فریاد عشق“
کسی را کاملا از دست دهیم
فاصله ها هرگز
برای عشق نیستند
نام این آتش ، تنها عشق بود
رو به زوال می رفت
اگر یکروز از من بپرسند
چه کسانی هستند ؟
تو را به آغوش می کشم
که در آسمان طلایی گیسوانت
غمگینت خواهند کرد
آن زمان است
اگر دیداری هم نباشد
لمسی هم نباشد
هربار که
می روم
خم شدم آرام
و به او گفتم
حقیقت این بود؛
کسی را خوشحال کردیم،
میان من و تنهایی ام
دستان تو بود
هربار که هوای رفتن به سرم می زند
در گوشه ای تنها می نشینم
گفته اى فراموشم کن
غیر ممکن ست
اگر مى خواهى احساس مرا بدانى
نزدیک به توام
روزهاى مدیدى
نه مى پرسد
باران هم اگر می شدی
تو را
دنبال مقصر می گردی
غیر از خودت کسی تقصیری نداشت
همین که فراموشش می کنم
آهنگی بخش می شود
مرا دوست داشته باش
گذشتن از این سو به آن سوی خیابان
خم شدم آرام
و به او گفتم
از تو تنها یک خواسته دارم
موهایش را
تو هنوز در زیباترین اتاق قلب منی
باز هم،شب که خواب افتادهای
در گوشهای از ذهنت
نیامدم، نیامدم، نیامدم…
همیشه چای کم رنگ مینوشید. اگر چای پررنگ میشد، از طرف دیگر لیوان نمی توانست مرا ببیند؛ اینطور می گفت…
بعضى آدمها هستند
به گذشتن از صدها
درست آنجا که ترکم کردهای ، ایستادهام .
برای فروپاشیدنم از تو بسیار ممنونم …
و من او را
که اِنگار آخرین گُلی بود؛
دستم را بگیر
که انگار نَفَسِ توام
در میانههای گلِ رز گریه میکنم
روبهرویام را
به هنگام یک منازعه
و این نکته
استانبول،
هم من
