
سریال «گل سنگ» به کارگردانی ابراهیم ایرجزاد و نویسندگی پیام کرمی و ایرجزاد، از همان هفتههای نخست پخش در پلتفرم شیدا با استقبال نسبی مخاطبان همراه شد. بازی مهتاب کرامتی پس از سالها دوری و حضور مهدی حسینینیا در نقش مردی گرفتار در دام گذشته، دو برگ برنده آشکار این مجموعهاند. کرامتی در نقش محبوبه، زنی میان فروپاشی تدریجی و حفظ ظاهر آرام، چنان باورپذیر عمل کرده است که بسیاری از منتقدان او را «برگ برنده» سریال خواندهاند. حسینینیا نیز در نقش ایرج، با وجود سن کمتر از کاراکتر، دگردیسی روانی نقش را به خوبی مدیریت کرده است. فیلمبرداری اثر نیز از کیفیت مطلوبی برخوردار است و طراحی صحنه در بازآفرینی یک خانه طبقه متوسطِ تهرانی با تمام جزئیات زندگی روزمره تا حدی قابل قبول است، اما این نقاط مثبت معدود نمیتوانند پرده از کاستیهای بنیادین فیلمنامه بردارند.
«گل سنگ» ادعای روایت یک درام معمایی- اجتماعی دارد، اما در عمل به مجموعهای از شخصیتهای زائد، انگیزههای سست و ارتباطات علت – معلولیِ از همگسیخته بدل شده است.
نخستین و آشکارترین ضعف، حضور انبوهی از آدمهایی است که هیچ بار دراماتیک و جنایی به داستان اضافه نمیکنند. برادر معلول ایرج که در چند سکانس ظاهر و سپس ناپدید میشود، نه نقشی در گرهگشایی دارد و نه تأثیری بر تصمیمهای شخصیت اصلی. خواهر ایرج تنها در یک سکانس حضور پیدا میکند و دیگر اثری از او نیست. دردناکتر از همه، شخصیت مشاور املاک با بازی امیر نوروزی است که بهیکباره عاشق دختر ایرج میشود و تنها کاری که انجام میدهد رفتن به کافه و خیره شدن به اوست. این خط داستانی نه پیشبرنده معمای اصلی است و نه به رشد شخصیتی منجر میشود. صرفاً به عنوان یک پُرکننده دراماتیک در سریال گنجانده شده است تا شاید در قسمتهای پایانی کاری از پیش ببرد؛ همان ترفند کهنه تعلیقِ دروغین.
