وقتی که تو نیستی جهان خالی است
کس جز تو زخود برون نمیآید
هزار رستم و سهراب مردهاند و هنوز
تا به شتاب میدوی، عمر منی که میروی،
به جای فرق خود بر ریشهی خسرو زنم تیشه
قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو
گیرم این باغ ، گُلاگُل بشکوفد رنگین
مجال بوسه به لبهای خویشتن بدهیم
به دور افکندهام غمها و شادیهای کوچک را
خورشید ما به چوبهی اعدام بسته شد
امشب به یادت پرسه خواهم زد غریبانه
پشت کدامین در کسی جز تو تواند بود؟
از زمزمه دلتنگیم از همهمه بی زاریم
آوار پریشانی است رو سوی چه بگریزم؟
شود تا ظلمتم از بازی چشمت چراغانی
خوش آن روزی كه بينم باغ خشک آرزويم را
«نام من عشق است، آیا میشناسیدم؟»
ای لذّت شبانه! بازآ که بیبهانه
پاییزیام،
چیزی نفروشند و پشیزی نخرندت،
ببین چگونه غمت پشت من شکست، ببین
به سان آدمک برفی از تب خورشید
سجاد! ای به گوشِ ملائک، دعای تو
ای دیدن قتال غمانگیز کربلا
من اینم و غرق خستگی آمدهام
از شهر یگانگی؟ فراموشش کن!
خاطراتت ز آنسوی آفـاق آوازم دهند
در قفس آزاد ، زیباتر که در آفاق اسیر
ای خون اصيلت به شتک ها ز غدیران
جاری شده از کرب و بلا آمده آنگاه
از پيراهنت دستمالى مىخواهم
و از دهانت بوسهای
عطر گلها نیست این بوی غریب از موی توست
كیست «شب بو»؟ تا نسیم او برآشوبد مرا
آری وجودِ حاضرِ غائب شنیدهام
با شوق وصل، دست ز عالم فشاندهایم
بشناس مرا حکایتی غمگینم
تلخم، کدرم، شکستهام، مسمومم
هزار درد مرا، عاشقانه درمان باش
برای آنکه نگویند جستهایم و نبود
چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی؟
تمام طول خط از نقطهای که پر شده است
