طفلی به نام شادی دیری است گمشده است
با گیسوی بلند به بالای آرزو
«به کجا چنین شتابان؟»
– دل من گرفته زین جا
در دور دست باغ برهنه چکاوکی
این چند برگ پیر
آخرین برگ سفرنامهی باران
که زمین چرکین است
آن را که در هوای تو یک دم شکیب نیست
امشب خیالت از تو به ما با صفاتر است
ای نگاهت خنده مهتابها
ای صفای جاودان هرچه هست:
کاش سوی تو دمیرخصت پروازم بود
یاد آن روز که از همت بیدار جنون
زندگینامهی شقایق چیست؟
نغمهای عاشقانه بر لبِ باد
جان پرور است قصه اربابِ معرفت
منم امروز و تو و مطرب و ساقی و حسود
جان به قربانِ تو ای رهبرِ آزادی و عشق
ز آن فداکاری مردانه و جانبازی پاک
ایخوشا شادی آغاز و خوشا صبحدما
بهارِ زخمیِ این باغ
اگرچه نغمه به لب
بر سنگفرشِ کوچه اگر چند
باید سکوت را بزدایی
آخرین روزهای اسفند است
مرغکی با ترنّمی بیدار
آخرین برگ سفرنامه ی باران
که زمین چرکین است
فنجان آب فنچهایم را عوض کردم
وان سویتر ماندم
آب، نان، آواز !
گاه گه پرواز
خوشا پرنده
هزار معنیِ دیگر،
درون عشق نهفته ست.
بهارِ زخمیِ این باغ
اگرچه نغمه به لب
چه بگویم که دلافسردگیت
نفس گرم گوزن کوهی
در خداحافظیاش رفتنِ ایمانم بود
غم به شکلی به من آویخت که نشناختمش
وین نغمه ی محبت بعد از من و تو مانَد
چون بمیرم ـ ای نمی دانم که ـ باران کن مرا
خاک و باد و آتش و آبی کزان بسرشتیَم
این سان که روزگار شد از مردمی تهی
گفتار انبیا و حکیمان تباه گشت
در سیرِ طلب رهرو کویِ دلِ خویشَم
جز خویشتنم نیست پناهی که در این بحر
