اشعار نیما یوشیج ( مجموعه شعر نو و بسیار احساسی از نیما یوشیج شاعر بزرگ ایرانی)

دیری‌ ست که من با تو ز خود بیرونم

آن گل زودرس چو چشم گشود

خانه‌ام ابریست اما

سبزه ها در بهار می رقصند

دیدمش، گفتم منم نشناخت او

کسی سوال می کند، به خاطر چه زنده ای

صبح چو انوار سرافکنده زد

کوتاه ترین شعر نیما یوشیج

دیری‌ ست که من با تو ز خود بیرونم

عاشقم من، عاشقم من، عاشقم

هر که با من همره و پیمانه شد

آتش عشق است و گیرد در کسی

عشق کاول صورتی نیکوی داشت

در شب سرد زمستانی کوره ی خورشید هم

عشقم آخر در جهان بد نام کرد

قصه‌ ام عشاق را دلخون کند

گفتم زخ تو گفت به گل می‌ ماند

کنار آشنایی تو آشیانه می کنم

سخت حیران می شوم در کار خود

می‌ میرم صد بار پس مرگ تنم

یک چند به گیر و دار بگذشت مرا

گفتی به فراق نازنینان چونی

تو عمر منی!

دور گشتند از من آن یاران همه

گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی کاهم

جز من شوریده را که چاره نیست

دوران روزهای جوانی مرا گذشت

بنده‌ ی تنهایی‌ ام تا زنده‌ ام

کاش تا دل می گرفت و می شکست

با همه هستی خود، ای همه هستی من

در کنار رودخانه من فقط هستم

هر نقش که می نهم به دل در آنی

صد علت و معلول به‌ هم داری اگر

خاک در دوستم، گرم باد برد

گفتم زخ تو گفت به گل می‌ماند

گفتم قد من گفت به پیش گل و مل

یک چند به گیر و دار بگذشت مرا

باقی همه صرف حسرت روی تو شد

از شعرم خلقی بهم انگیخته‌ام

خود گوشه گرفته‌ام تماشا را

می‌میرم صد بار پس مرگ تنم

زان رو که دگر روی تو نتوانم دید

خواست انگاسی ابله که به ده،

بی خبر از ره دور اندیشی،

من چهره ام گرفته،

با قایقم نشسته به خشکی،

وقت است نعره‌ای به لب ، آخر زمان کِشَد

سیلی که ریخت خانه‌ی مردم ز هم ، چنین

و یوش رمز سفر بود

آهای عالیه ما رفتیم

روح مرد است، که چون یافت کمال،

دست ها می سایم

بر عبث می پایم

هنگام شب که سایه ی هر چیز زیر و روست

در موج خود فروست،

کدام شیطان پلیدتر از خود من؟؟

در پیله تا به کِی بر خویشتن تنی ؟

تا چند منزوی در کنج خلوتی ؟

منبع  : مجله تاپ ناز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *