سخن بزرگان درباره سینما (متن های آموزنده درباره سینما و فیلم)

با نهایت احترام به معتقدین این تئوری، باید بگویم که این بیش از هر چیز همانند یک شوخی بی‌مزه اسکاتلندی است!

مردم بیاد نمیاورند که چطور داستان را روایت میکنید,داستان نه وسط دارد و نه انتها.معمولا هم ,که شروع میشود ,به این شروعش هیچ زمانی پایان نمیدهد.

اگه فیلمم یه روزی باعث بشه تا بیشتر از یک نفر, حس بدبخت بودن رو تجربه کنه,اونجاست که میفهمم,که کارم رو خوب انجام دادم.

صفحه نمایشهای بزرگ, همیشه منرو به یاد رول های کاغذ توالت میاندازند.

در باب مقایسه ی نولان با کوبریک و شبیه دانستن این دو به یک دیگر:

با نهایت احترام به معتقدین این تئوری، باید بگویم که این بیش از هر چیز همانند یک شوخی بی‌مزه اسکاتلندی است!

“شون کانری در مارنی فکر می‌کند می‌تواند تیپی هدرن را نجات دهد اما با گذشت زمان متوجه می‌شویم او دیوانه‌تر یا آسیب دیده‌تر از شخصیت مارنی است. اسکاتی در سرگیجه هم فکر می‌کند می‌تواند جودی را به مادلین تبدیل کند اما او آن‌قدر دیوانه است که متوجه نیست آن دو، یک زن هستند. جیمز استوارت در این فیلم دیوانه‌تر از تمامی شخصیت‌های منفی فیلم های هیچکاک است. منظورم این است که به اصطلاح قهرمان فیلم به سمت زنان می‌رود و می‌پرسد آیا به خاطر من کتی طوسی تن‌تان میکنید و مدل موی‌تان را عوض می‌کنید؟”

“اگر پیرو خله را نبینیم مثل آن است که از گدار، از نقد سینما و از خود سینما هیچ نمی دانیم.” ( آندره ته شینه )

“بعد از تماشای این فیلم بود که من از خود پرسیدم هنر چیست؟ تنها پاسخی که پیدا کردم این بود: هنر امروز، ژان لوک گدار است.” ( لویی آراگون )

آیا در این فیلم باید در جستجوی تمی و حرفی بود؟ در این حال جز ستایش آزادی و عشق به آن چیزی پیدا نمی شود. آزادی تا حد هیجان، تا حد افراط و تا مرز آنارشیسم – نه به معنای هرج و مرج طلب، که به معنای درهم فرو ریزنده ی سنت های کلاسیک حاکم بر تدوین و تالیف یک فیلم، از سوژه و سناریو گرفته تا دکوپاژ و مونتاژ – آزادی تا آنجا که از هر چیز فرار کنیم حتی از عشق، حتی از خود.

وقتی کارگردانی میخواد بازیگرش عین کاری رو که خودش میخواد,انجام بده.به نظر من این دیگه بازی کردن نیست,پیروی از دستوراته,هر کسی با هر شرایط فیزیکی که داره میتونه انجامش بده….

من یک روشی دارم برای فیلمبرداری,اجرا و طراحی مجموعه ام.بعضی زمانها با خودم فکر میکنم که روشم رو عوض کنم.اما ,حقیقتش اینه که من از اینجور روش کارکردن خوشم میاد.در واقع این روش یه نوعی امضای من پای کارم, به عنوان کارگردان هست.در بعضی از جاها تو مسیر ساخت فیلمم به این فکر میکنم,ایا این چیزی که دارم میسازم رو خودم نوشتم,پس میرم و نوشته ام رو میبینم,دست خطم رو میبینم و متوجه میشم که اره….کار خودمه.

مثل هر بشر دیگه ایی که افریده میشه,منم میخوام کمی بیشتر اختیار خودم رو داشته باشم,ولی این یه خرده تو دنیای بازیگری سخته,چون وقتی که کارگردان بهم میگه” همین حالا,اشک بریز” منم باید بلافاصله اینکاری که اون میخواد رو انجام بدم…

وقتی که بزرگ شدم,باز هم دوست داشتم که کارگردان شوم.

به کارهای ری هری‌هاوزن فکر میکنم.من اونرو بیشتر از هر بازیگر و کارگردانی دوست دارم و اسمش رو بیشتر از هر چیزی تو عمرم شنیدم.فیلمهای او بیشتر از هر چیزی بر زندگی و کودکی من تاثیر گذاشته, حتی بیشتر از دیزنی.دارم به این فکر میکنم که حتما دلیلی که باعث شده من به انیمیشن علاقه مند بشم : تنها و تنها کارهای او بوده….

یک کارگردان باید یک پلیس,یک قابله,یک روانکاو,یک اشغال و یک حرامزاده باشد.

قطعات موسیقایی که من میسازم,نه در الفبای موسیقی و نه در استودیو اتفاق می افتند.انها در ذهن من و در تنهاییم ساخته میشوند.پس وقتی, ملودی امیدوارکننده ایی به ذهنم خطور میکنه, سعی میکنم با صدا و تصویری که از اون فیلم است, در طول روز تقلا کنم تا اون ایده رو بهتر شکل بدم.اما بزارید واقعیت رو بهتون بگم,ایده های ناب اکثرا از چیزهای مبهم ساخته میشوند…..

زمانی که با یک کارگردانی روبرو میشم که با اصول کاریم در تضاده یا اصلا با استدلال و اندیشه اش موافق نیستم یا هر چیز دیگه ایی,دیگه اونجا جای من نیست و بیشتر علاقه دارم تا اون مکان رو ترک کنم,به خاطر اینکه من میخوام بعنوان یک بازیگر خارج از کنترل باشم,من میخوام صحنه ی نمایش رو کنترل کنم,اگه اینطور نباشه که کارم قابل پیشبینی میشه و اصلا جالب از کار درنمیاد…

میلیون ها نفر فیلمهای من را میبینند,با اینحال من امیدوارم که انها, میلیون ها فیلم مختلف را ببینند.

ترسی در انفجار وجود ندارد,بلکه, انتظار یک انفجار را داشتن , ترس را می افریند.

فیلمهایی که فوقالعاده دراماتیک و قابل فهم هستند,احتمالا ,بهترین گزینه ها هستند, برای اینکه شما بخواهید دنیا را تغییر دهید.

تمام نیازهای من برای ساخت یک کمدی,یک پارک,یک پلیس و یک دختر زیباست.

یک شب را به طور کامل نتوانستم بخوابم,ان شب در دفترم بودم و داشتم به این فکر میکردم که, ایا من یه فیلمساز مستقل و خودمختارم.

اگر تلاش و مقاومتی خاص وجود داشت تا زنان را از ساختن هر گونه فیلمی منع میکرد,من تنها, از این دو انتخاب برای جلوگیری از اینکار صرف نظر میکردم,یک : جنسیت خودم رو تغییر بدم,دو : فیلم ساختن خودم رو متوقف کنم.

برای اینکه بخواهی به سکوت و ارامش درون خود پی ببری,چاره اش این است که فیلمی کمدی را ببینی.

هیچ چیز خلاقانه در دنیا وجود ندارد که بدون معنی افریده شده باشد.

دوربین رو بردار و از یه چیزی فیلمبرداری کن,اهمیتی نداره که چقدر زمان کوتاهی داشته باشه,اهمیتی نداره که چقدر قشنگ باشه,اهمیتی نداره که بازیگر ستاره ایی رو در خودش داشته باشه,اسم تویه که بعنوان کارگردان حک شده و الان تو یه کارگردانی….همه چیز مهمه بعد از خودت,تنها اون مذاکراتیه که تو برای دستمزد ساخت فیلمت و درامد خودت ,انجام میدی..

یک داستان میبایستی یک شروع,یک وسط و یک پایان داشته باشه…..با اینحال, هیچ لزومی نداره که نظمی داشته باشند.

خانم ها و اقایان,عصرتون به خیر, اسم من اورسن ولزه,من یک بازیگر,نویسنده,تهیه کننده و کارگردانم,من یک جادوگرم و همچنین روی صحنه (تیاتر) و رادیو هم حضور دارم.حالا چرا , در وجود من اینهمه استعداده و در وجود تو اندکی ؟

فیلم به مانند یک میدان جنگه.

بسیاری از اوقات هست که فیلمهای شما, به اعتبار و بزرگی میرسند ,که اصلا شما خیالش رو هم نمیکردید.

یک فیلم میبایستی بیشتر از یک قطعه ی موسیقی یا به نوعی شبیه به یک خیال باشد.فیلم باید پروسه ایی از حالت ها و احساسات را در خودش بوجود بیاورد.موضوع(داستان), نکته ی است که در پشت این حسها قرار میگیرد و مفهوم هم, در مرحله ی بعدیست که عنوان میشود.

منبع  : مجله تاپ ناز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *