هرکس که سر زلف تو آورد بدست
عاقل نکند نسبت زلفت با مشگ
تا مهر توام در دل شوریده نشست
این غم ز دلم نمینهد پای برون
ای مقصد خورشید پرستان رویت
سرمایهٔ عیش تنگدستان دهنت
گفتم عقلم گفت که حیران منست
گفتم که دلم گفت که آن دیوانه
دوران بقا بیمی و ساقی حشو است
چندانکه فذالکِ جهان مینگرم
دنیا نه مقام ماست نه جای نشست
بر آتش غم ز باده آبی میزن
امشب من و چنگیی و معشوقهٔ چست
ساقی ز بلور ناب بر روی زمین
میکوش که تا ز اهل نظر خوانندت
گر خیر کنی فرشته خوانند ترا
هرچند که درد دل هر خسته بسیست
زنهار ز کار بسته دل تنگ مدار
گل کز رخ او خجل فرو میماند
ماه شب چهارده چو بر میآید
این شمع که شب در انجمن میخندد
هر شب که به بالین من آید تا روز
هر چند بهشت صد کرامت دارد
ساقی بده این بادهٔ گلرنگ به نقد
تا یار برفت صبر از من برمید
گوئی نتوانم که ببینم بازش
ای شعلهای از پرتو رویت خورشید
از وصل تو هر که بود در جمله جهان
فکری که بر آن طبع روان میگذرد
شعر تو چرا نازک و شیرین نبود
آن زلف که بر گوشهٔ غلطاق نهاد
بر چهرهٔ او چو طاق ابرویش دید
درویش که می خورد به میری برسد
گر پیر خورد جوانی از سر گیرد
بکشت غمزهٔ آن شوخ، بیگناه مرا
غلام هندوی خالش شدم ندانستم
ز حد گذشت جدائی ز حد گذشت جفا
لبت به خون دل عاشقان خطی دارد
شوریده کرد شیوهٔ آن نازنین مرا
غم همنشین من شد و من همنشین غم
در ما به ناز مینگرد دلربای ما
بیجرم دوست پای ز ما درکشیده باز
ای خط و خال خوشت مایهٔ سودای ما
چونکه قدم مینهد شوق تو در ملک جان
میکُند سلسلهٔ زلف تو دیوانه مرا
متحیر شدهام تا غم عشقت ناگاه
میزند غمزهٔ مرد افکن او تیر مرا
من دیوانه نه آنم که نصیحت شنوم
