تو را غیر این غذای خواب و خور ، غذای دیگر است که : اَبیتُ عِنْدَ رَبّـِی یُطْعِمُنی وَ یُسْقِیِنی …
آخر ، این تن اسب توست … و این عالم آخور اوست …
ای انسان تو اینهمه آثار حکمت و اینهمه نشان و آثار هدف و مقصود را در جزئیات بی پایان خلقت خود می بینی پس چگونه گمان می بری که بعد از اینهمه کمال که به تو عطا شده است و تو را از خاک و سپس از نطفه ای ناچیز بدین صورت و معنای شگرف پرورده اند تو را در نیمه راه رها می کنند و زندگیت را از هر مقصود و منظوری خالی می گذارند پس اگر آدمی به عوالم پیشین خود بیندیشد یقین می کند که روی در عالمی دیگر دارد و اینهمه تدبیرها و حکمتها بی جهت در کار او خرج نشده است.
ز مهربانی جانان طمع مبُر حافظ
حافظ
دیدی که چگونه تو را از سختی به آسانی آوردیم و از گرانی سبکبار کردیم و از گمنامی به شهرت رساندیم ؟
پس تو در پیِ آن باش که رسالت خود را به پایان بری اگرچه در آن رنج و سختی بینی و چون از کاری فراغت حاصل کردی باز روی در کار و خدمتی دیگر آور و پیوسته مشتاق پروردگار خویش باش …
پاک ترین گنجینه ای که در این زندگی فانی کسی را نصیب می شود ، یک آبروی درخشان و یک نام و شهرت بی عیب است …
انسان ها جز خاکی زراندود
درختِ دوستی بنشان که کامِ دل به بار آرد
حافظ
زندگی را بر امید فردا بنا مکن
از آینده وام مگیر
همه ی ما در درون خویش فرشته ای محافظ داریم امّا در هنگام انجام کارهای زشت او را به نوعی از خود دور می کنیم ، فریب می دهیم ، توجیهات باطل می آوریم تا وجدانمان بدان کار زشت رضایت دهد …
عاملي را شنيدم كه خانه ی رعيت خراب كردی ، تا خزانه ی سلطان آباد كند …
هركه خداي تعالي را بيازارد تا دل خلقی به دست آرد ، خدای تعالی همان خلق را بر وی گمارد تا دمار از روزگارش برآرد …
هرکس که بهشت را می جوید تا روحِ خویش را رهایی بخشد ، شاید که چند گاهی در راه استوار مانَد ، اما به مقصد نخواهد رسید …
اهداف ، به ستارگان مانند …
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
نشانه ی مرگ جامعه اینه که مردم به زیبایی و زشتی اهمیت نمیدن …
اگر بتوانم یک دل را از شکستن باز دارم ،
اگر بتوانم رنج و محنت یک زندگی را تسکین دهم ، بیهوده نزیسته ام …
