اشعار رهی معیری (مجموعه اشعار بلند، کوتاه و غزل رهی معیری)

گرد آن شمع طرب می‌سوختم پروانه‌وار

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم

گرد آن شمع طرب می‌سوختم پروانه‌وار

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند

زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم

همچو نی می‌نالم از سودای دل

من که با هر داغ پیدا ساختم

چشم فروبسته اگر وا کنی

عافیت از غیر نصیب تو نیست

به سوی ما گذار مردم دنیا نمی‌افتد

منم مرغی که جز در خلوت شب‌ها نمی‌نالد

آن را که جفاجوست نمی‌باید خواست

ما را ز تو غیر از تو تمنایی نیست

مستان خرابات ز خود بی‌خبرند

ای زاهد خودپرست با ما منشین

ای جلوهٔ برق آشیان‌سوز تو را

زآن روز که دیدمت شبی خوابم نیست

داریم دلی صاف‌تر از سینه صبح

پیکار حسود با من امروزی نیست

گلبرگ به نرمی چو بر و دوش تو نیست

پیمانه به تاثیر لب نوش تو نیست

یا عافیت از چشم فسون‌سازم ده

یا درد و غمی که داده‌ای بازش گیر

خم گشت به لعلگون شراب آبستن

ابری است صراحی که بود گوهربار

جانم به فغان چو مرغ شب می‌آید

آه دل ما از آن غبارآلود است

چون ماه نو از حلقه‌به‌گوشان توایم

چون ابر بهاریم پراکنده تو

ای ناله چه شد در دل او تأثیرت

با غیر گذشت و سوخت جانم از رشک

بی‌روی تو گشت لاله‌گون مردم چشم

افتادی اگر ز چشم مردم چون اشک

از آتش دل شمع طرب را مانم

دور از لب خندان تو ای صبح امید

ای بی‌خبر از محنت روزافزونم

باز آی که سرگشته‌تر از فرهادم

آسودگی از محن ندارد مادر

دارد غم و اندوه جگرگوشه خویش

هر لاله آتشین دل سوخته‌ای است

نرگس که ز بار غم سر افکنده به زیر

از ظلم حذر کن اگرت باید ملک

با کفر توان ملک نگه داشت ولی

مسعود که یافت عز و جاه از لاهور

سالار سخنوران به تازی و دری است

کاش امشبم آن شمع طرب می‌آمد

آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست

دردا که بهار عیش ما آخر شد

شب طی شد و رفت صبحی از محفل ما

منبع  : مجله تاپ ناز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *