قمر آن نیست که عاشق بَرَد از یاد او را
ملَکی بود قمر پیشِ خداوند عزیز
روزگار آسوده دارد مردم آزاده را
از سرِ من عشق کی بیرون رود مانندِ خلق
خرِ عیسی است که از هر هنری باخبر است
خوشلب و خوشدهن و چابک و شیرینحرکات
خواهم که دهم جان به تو میلِ دلم اینست
پروا مکن از قتلِ من امروز که فردا
طرب افسرده کند دل، چو ز حدّ در گذرد
من ازین زندگیِ یکنَهَج آزرده شدم
نشسته بودم و دیدم ز در بشیر آمد
امیرِ مملکتِ حُسن با چنان حشمت
شکر خدا را که بخت هادیم آمد
از پس سرگشتگی به وادی حیرت
