غزلیات عارف قزوینی (اشعار عاشقانه و غزل های شیرین از عارف قزوینی)

هلاک ناوک مژگان آنکه سینهٔ ما

ز زلف بر رخ همچون قمر نقاب انداخت

هلاک ناوک مژگان آنکه سینهٔ ما

می از اندازه فزونش بده ای ساقی بزم

شب اگر دست به گیسوی نگاری بزنیم

شکنجِ طُرّهٔ زلفت شکن شکن شده است

نماند قوتِ رفتن ز ضعف با این حال

فتادم از نظر آن لحظه‌ای که دور شدم

گهی به میکده و گاه در خراباتم

دل به تدبیر بر آن زلف چو زنجیر افتاد

دانه خال لب و دام سر زلف تو دید

دلم ز کف سر زلف تو را رها نکند

اگرچه خون مرا بی‌گنه بریخت ولیک

تا گرفتار بدان طره طرار شدم

گفته بودم که به خوبان ندهم هرگز دل

بلای هجر تو تنها همان برای من است

من این که قیمتِ وصل تو را ندانستم

از غم هجر تو روزگار ندارم

چون خم گیسوی بیقرار تو یک دم

خَمِ دو طُرّهٔ طَرّارِ یار یکدله بین

از آن کمندِ خم اندر خمش نخواهد رَست

جز سر زلف تو دل را سر و سامانی نیست

تا به ویرانهٔ دل جغد غمش مأوا کرد

از سر کوی تو یک چند سفر باید کرد

ماه رخسار تو گر سر زند از عقرب زلف

بی‌خبر از سر کوی تو سفر خواهم کرد

فتنهٔ چشم تو ای رهزن دل تا بسراست

منبع  : مجله تاپ ناز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *