ما را رها کن تنها بباریم
ما را رها کن تنها بباریم
کارون به کارون و الوند تا الوند
مجنون تر از مجنون لیلاتر از لیلا
تنیده یاد تو در تار و پودم
تو بودم کردی از نابودی و با مهر پروردی
سلام آیه هایی که پرپر شدید
شمایی که بودید در شهر خون
تو مکن تهدیدم از کشتن که من
تشنه ی زارم به خون خویشتن
چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم
از دوری صیاد دگر تاب ندارم
ناز نگاهش رو ببین صورت ماهش رو ببین
با دو صد ناز و ادا میکشد
پیاده میام پیاده میام لایق تو بشم
گرفتارمو گرفتارمو خسته و بی پناه
اقرار می کنم که من این های و هوی گنگ
آقا شما که از همه کس با خبرترید
رفت از بر ما آنکه دل آرای جهان بود
از دیده ی ما قرصه قمر فخر زمان رفت
دل دل دیوونه هر بار به تو نگفتم
با همین بهونه از عشقی که داری
قربون امشو باز امشو
مو میرم امشو بهر دیدن یارم
دیدی که رسوا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
مانده ام در حسرت بالا بلایی روز و شب
هر سحر نام تو را با سوز دل سر داده ام
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره نداره
چرا این در و اون در میزنی ای دل غافل
چه رازی در اعماق چشمت نهفته
که من چون شهابی که مثل حبابی
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
سلامم را جوابی ده که درشهرتو مهمانم
غبارم را بیفشان تا بپایت جان برافشانم
نور خدا جلوه کند در گلِ رخسار تو
باغِ گل و لاله بُود خنده ی زیبای تو
گل من چندین منشین غمگین
سر و دست افشان غم دل بنشان
مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی
های دوش پسین مِن گردنه وای خدا اَفتو ولُم کِ
یار بلال بلالُم، بلال بلالُم، شاخه گل یاس
دو تنها و دو بی کس ما دو تا هستیم
این جرم عشق او بیگانه با دنیابیا دستم بگیر از غم رهایم
از برت دامن کشان، رفتم ای نامهربان
رفتم! که رفتم
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
خبر از من ندارد ، گل باغ و بهارم
به امیدِ نگاهی ، سرِ هر رهگذارم
صدایم کن، تا امان یابد
صدایم کن تا ببالم من
ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش
دلبر تو دائماً بر در دل حاضر است
این همه آشفته حالی این همه نازک خیالی
این غرور و عشق و مستی خنده بر غوغای هستی
می گذرم ، می گذر
اشك و آهم، زادِ راهم
