اشعار زیبای قطران تبریزی در قالب رباعیات، ترجیعات و قصاید را برای شما قرار داده ایم. شرفالزمان حکیم ابومنصور قطران عضدی تبریزی (زادهٔ سال نامعلوم در در روستای شادباد مشایخ از توابع تبریز، درگذشته به سال ۴۶۵ هجری قمری مدفون در مقبرة الشعرای تبریز)، شاعر ایرانی سدهٔ پنجم هجری، همدوران با شدادیان و روادیان است.
ای وصل و هوای مهر تو بس ما را
پرهیز بس از مردم ناکس ما را
چون بنوازد به پیش من زیر کیا
ای تن تو نزار و زار چون زیر کیا
با روی تو دی ماه بهار است مرا
تا ایزد پشت و بخت یار است مرا
بسپرد بپای ناکسان دهر مرا
با دیدن تو نوش شود زهر مرا
من خفته بدم دوش دل از یار جدا
بیخش غم و درد و حسرت و بار بلا
مادر چو بزاد آن بدعا خواسته را
خالیست میان آن مه ناکاسته را
ای شاه چو کردگار بگشاد ترا
سلطان که بنیکوئی کند یاد ترا
ای نوش لب و لاله رخ و سیم قفا
گر تو ننموده ای مرا مهر و وفا
یک نیم دلم کلیچه یک نیم کباب
مسکین دل من خراب کردی بعذاب
تا فتنه دلم بر آن لب میگونست
گویند برون فتاد رازت چونست
ای گشته خجل ماه فلک از نظرت
نائی بر من تا که بگیرم ببرت
روی تو به شبهای سیه روز منست
قد تو دلارا و دل افروز منست
تا کی باشم صبور در محنت دوست
گر زین دوستی ترا بدرّاند پوست
چون دیدهٔ من دید ترا روز نخست
اکنون که ترا هوای من نیست درست
آنی که وفا نباید از مهر تو جست
بیشرمی و بیدادگری پیشه تست
چون جان و روان خویشتن داشتمت
چون تو نبدی چنانکه پنداشتمت
تا من بودم بود مرا دولت جفت
بد گوی مرا طعنه چه بتواند گفت
بالات بود بسان سروان بهشت
رضوان که همی عنبر زلف تو سرشت
دارندهٔ داد و دین ملک مملانست
با دانش و دین قرین ملک مملانست
آرام دل ولی ملک مملانست
بر تیغ ظفر حلی ملک مملانست
تابنده چو خورشید ملک مملانست
فرخنده چو افرید ملک مملانست
خداوند خداوندان همیشه لشگری بادا
چو آن زلف بخم بینم ز غم پشتم بخم گردد
خداوند خداوندان همیشه لشگری بادا
رخی دارد چو ماه نو شود پر لاله باغ از وی
خداوند خداوندان همیشه لشگری بادا
بتی دارم چو ماه نو بزیر میغ گرد اندر
خداوند خداوندان همیشه لشگری بادا
نبرده بوالحسن کافاق آباد است ز احسانش
خداوند خداوندان همیشه لشگری بادا
زمانه بیشتر داند ز هرکس پیشگاهش را
خداوند خداوندان همیشه لشگری بادا
که داند جز تو عنبر را طراز مشتری کردن
تا خلد بباغ داد رونق را
از ناله بلبل و نسیم گل
