از دور جمعیت زیادی دور مزار
شهید حلقه زده بودند. نزدیک و نزدیک تر شدم. مادر شهید را دیدم که بسته های شمع در
دستش بود و یکی یکی به مهمانان پسرش تعارف می کرد تا روشن کنند و در جایی که برای
روشن کردن شمع ها در نظر گرفته شده بود، قرار دهند.
فاتحه را که خواندم به من هم
سه تا شمع تعارف کرد. هر سه تا را گرفتم و روشن کردم و در جای مورد نظر قرار دادم.
در بین جمعیت فاطمه دختر بزرگ شهید فیروزآبادی را می بینم که همراه با جمعیت، در
حال روشن کردن شمع بود. از او خواستم دوباره شمعی بردارد و روشن کند تا من بتوانم از
او عکس بگیرم. اما فاطمه تا فهمید می خواهم عکس بگیرم خجالت کشید و خود را پشت سر
مادربزرگش قایم کرد. با مادر بزرگوار شهید احوالپرسی کردم. قصد مصاحبه نداشتم اما
دلم نیامد از این فرصت بدست آمده بگذرم. خودم را معرفی کردم و گفت و گوی خودمانی کوتاه با
این مادر بزرگوار انجام دادم که در ادامه می آید:
