دیدم صنمی، های صلا، کعبهنشینها
در عشق، دل از کوثر و رضوان نگشاید
داغند، ز رخسار تو ای رشک چمنها
از شرم، صدف را به دهان مهر خموشی ست
رنگینی دکّان شود آن چشم سیه را
آن غالیه گون خال، ندانم به چه تقصیر
نوشیده چمن دردی جام طربش را
خوش کرده ام ای دیده به پیوند دل خویش
در بغل آرزو کند، تیغ تو تندخوی را
مشک به کوی بیزدت، طرّه به باد اگر دهی
ز لوح حکمت اندیشان بگو خونین درونان را
غبار از تربتم چون بید مجنون می کشد بالا
گذشته است ز گردون لوای رفعت ما
شکسته رنگی تن، کرده بر جهان روشن
نبرد جلوهٔ گل جانب گلزار مرا
بس که در پای گلی شب همه شب نالیدم
خامه فروهشته بود، آیت تنزیل را
حجت ناطق منم، کوری دعوی گران
بس که چون صبح زند دم ز صفا سینه ما
دو حریصیم که تا محشرمان سیری نیست
به گلشن غنچه، یاد از نوشخندان می دهد ما را
نکرد آن غنچه لب در مستیم هر چند کوتاهی
ساقی، رگ ابر آبداری برخاست
تا آینهٔ جام گرفتی در دست
ای تیره شب فراق، پایان وقت است
خون شد دل سنگ از اثر نالهٔ ما
با ما زاهد، خیال خامت عبث است
سودی ندهد شهرهٔ شهری گشتن
دردا که دری نسفته می باید رفت
می باید داد، جان شیرین بی تو
ما را لب لعل فام می باید، نیست
هجری که سرم خمار ازو دارد، هست
از روی تو شمع سان نگاهم همه سوخت
دامان از اشک سبزه زاری شده بود
از صومعه تا میکده، پر راهی نیست
بخرام به طور عشقبازان و ببین
از خصمی مردمان مرا حال نکوست
با هر که دل آرمید از دوست رمید
آن دیده، که بازاری عشاقش خوست
پرسید که: مِن اَینَ اِلی اینَ تَروحُ
دیوانه دلم، یارِِ دل آسایی نیست
لحن داوود و حسن یوسف، خوار است
یکی از اهل ورع، گاوی را
که بیا همره من تا مسجد
مولود عزیز، قرّهٔ العین کمال
از سال ولادتش، دهد نام، خبر
احرام روضه شیخ، بستیم و شد میّسر
سالی که این سعادت، ما را میّسر آمد
