قصه های بچگانه برای خواب ( ۱۲ قصه شیرین برای کودکان )

خارخاری آب دهانش را قورت داد و به خانم فیله سلام کرد. فکر می‌کنید خارخاری یک خارپشت بود؟

به نام خدای مهربون

خارخاری آب دهانش را قورت داد و به خانم فیله سلام کرد. فکر می‌کنید خارخاری یک خارپشت بود؟

به نام خدای مهربون

بله به بیمارستان می‌روند. بچه‌ها، اما حدود هزار و دویست سال قبل که هنوز بیمارستان وجود نداشت مامانها نی نی هاشون رو توی خونه به دنیا می‌آوردند

به نام خدای مهربون

یه روزی روزگاری وسط یه باغ قشنگ یه درخت آلبالو زندگی می‌کرد

به نام خدای مهربون

که موش کوچولو امد سر صدا کرد مامان موش به موش کوچولو گفت که یه گوشه بشینه اما موش کوچولو فقط شیطونی می‌کرد

به نام خدای مهربون

یکی از اون جوجه‌ها بهونه گیر بود

به نام خدای مهربون

یک دختر خوب و قشنگ به اسم صبا با مامان و باباش زندگی میکرد.

به نام خدای مهربون

یه روزی روزگاری در یه جنگل زیبا یک خانواده‌ی کبوتر باهم دیگه زندگی می‌کردند

به نام خدای مهربون

فهیمه دختر بسیار باهوشی بود که با مامان و بابا و خواهر کوچکترش سعیده زندگی می‌کرد

به نام خدای مهربون

یه روزی روزگاری در یک جنگل سرسبز

به نام خدای مهربون

یک زرافه گردن دراز زندگی می‌کرد که با گردنش مشکل داشت

منبع  : مجله تاپ ناز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *