موهایت را رها نکن
باد می آید
همیشه که پاییز
و شعر خواندن نیست!
نه بهار با هیچ اردیبهشتی
و نه زمستان با هیچ اسفندی
پاییز زنی ست
تا به تنهایی روی آورد
پاییز در راه است
یک موسیقی آرام بخش
ﺭﺍﺿﯿﻢ ﺍﺯ ﺗﻮ، ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﻣﻦ
ﻧﻔﺲ می کشم ﺩﺭ هوایت
امروز اینجا نخستین باران پاییزی زده
حیف که پاییز است
الا ای باغ پائیزی
و طفل برگ های آرزویم را
چه سخت هم پاییز باشد
هم باران باشد
باز هم پاییز رسید و بازار شعرهای عاشقانه گرم شد
فصل برگریز هزار رنگ
تو آن باد بی قید و بند شبهای پاییزی
وقتی که میوزی
نه به شاخههای درختان
که خم میشوند نگاه میکنی
نه به کلاههای مهاجران
که میافتد از سر
نه به چترهایی که میشکنند
همه اینها به کنار
فقط مواظب غرور دخترک کولی باش
و گلهای دستش
ببین چراغ چقدر زود سبز میشود
در این شبهای پاییزی تمام پیکرم درد است
نگاهی میکند مرگ و عرقهای تنم سرد است
به دورم هر چه میگردم دریغ از قوم و فرزندی
نمیبندم به دنیا دل که دنیا خالی از مرد است
از این چشمان بی سو هم نگاهی بر نمیخیزد
اگر زل میزند جایی در آنجا یک گل زرد است
طنین تار غمگینی به گوشم نغمه میخواند
صدای ضجه دل هست که از درگاه او طرد است
بی تو از چهرهی پاییز غم انگیزترم…🍂
پاییزی دیگر از راه رسید
و دنیای هزار رنگ خیره کننده
پاییز تنها فصلیہ ڪه
تو مثل دلبری های پاییز می مانی
یا کوچه به کوچه عاشقانه در آغوش بگیرد
چتر باران بر سر و شهری که خیس از یاد توست
بوسه هایت انار را می ترکاند
آغوشت ابر را می باراند
وجودم پاره ای از شب
بساط بقچه ی اندوه
داریـم میـریـم رو بـه خـزان
دوست ندارم در فصل دیگری عاشق شوم
پر از شعرهای عاشقانه است
لب هایت برگ های سرخ پاییز
آرام نشستن کار تو نیست
هر برگ پاییزی با من از سعادت سخن می گوید
اینک تابستان روشن رفته است
آن رنگ های رنگین کمانی زیبایش را
دنیا مثل پاییزه هم قشنگه هم غم انگیزه
و غم انگیزیش به خاطر دوری تو
دستانم بوی عشق می دهند
آنقدر که کوچه های پاییز را دست در دست خیالت قدم زدم
کاش می شد رفت و گم شد در دل پاییز
عشق پنهانی ترین راز پاییز است…
عشق پنهانی ترین راز پاییز🍂است
پاییز تنها فصلیه که
به نام آنچه جان را فکرت اموخت
آغاز میکنیم پنجشنبه بیست
بارون پاییزو میبینم
آخ نمیدونی تو این پاییز
اما امروز
می خواهم تو را به نام بخوانم
مرا ببوس…
که عشق
یک روز میآیی که من دیگر دچارت نیستم از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم یک روز میآیی که من نه عقل دارم نه جنون نه شک به چیزی نه یقین ، مست و خمارت نیستم شبزنده داری می کنی تا صبح زاری می کنی تو بیقراری می کنی ، من بیقرارت نیستم پاییز تو سر میرسد قدری زمستانی و بعد گل میدهی ، نو می شوی ، من در بهارت نیستم زنگارها را شستهام دور از کدورتهای دور آیینهای رو به توام ، اما کنارت نیستم دور دلم دیوار نیست ، انکار من دشوار نیست
سراپا اگر زرد و پژمردهایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
یه روز صبح که از خواب پاشم
“جمشید” همیشه چاییش به راهه
کاش تو قلبامون یه درخت داشتیم
حسرتا و درامون هم مث همه این زرد ونارنجیا میریخت کف اسایشگاه
تصور کُن پاییزِ امسال هوا نیمه تاریکه،
کنارِ آدمی هستی که تو رو بلده،
ولی بیاید قبول کنیم «پاییز بغل میخوام ترین» فصلِ ساله.🧡
برای پاییز امسال، اون نیمهشبی رو براتون آرزو میکنم که شیشهی ماشین بخار کرده، قهوهی داغ داره دستاتونو گرم میکنه و کنار کسی که دوسش دارید نشستید بلندترین نقطهی شهر؛
«میدونی چقدر کُلِ این شهر رو گشتم تا تو رو برای کُل زندگیم پیدا کنم؟!»
